یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386
اون موقعها که آیلار دانشجو بود (آیلار حقوق خونده) یه همکلاسی داشت که همیشه بعد از کلاس دنبال آیلار و دوست آیلار راه می افتاد و هی میخواست اظهار فضل کنه .. آیلار هم همیشه حوصله اش از دست این پسره سر می رفته... یه دفعه دم در دانشگاه این دوتا رو گیر میاره و شروع میکنه راجع به فلسفه با اینها صحبت کردن ... یهو آیلار میبینه که یه پسری داره از دور میاد از اون تیپ جاهلیا ... شلوار پلیسه دار و دستمال یزدی و یه پیرهن پوشیده که دکمه هاش تا سینه باز و زنجیر توی دستش میچرخونه ... داره به اینا نگاه میکنه ... آیلار میگه تا رسید کنار ما ، سرشو کرد در گوش این پسره و آنچنان آروغی زد که پسره یک متر از جاش پرید... اون هم در کمال خونسردی راهشو کشید و رفت... پسره همچین مات و مبهوت موند که بحث یادش رفت... آیلار میگه حالا هرچی سعی می کردم مودب باشم و نخندم نتونستم و زدم زیر خنده.... این شد که دیگه اون پسره رفت و دیگه هرچی بحث فلسفی بود رو فراموش کرد ![]()
