تبليغاتX
باور کن رفتنم را -

شنبه هجدهم فروردین 1386

دیروز تولد آیلار بود. چقدر دلم برای خواهرم تنگ شده. بهش زنگ زدیم و کلی باهاش صحبت کردیم. یاد زمان بچگی آیلار افتادم. خیلی بچه خوشگلی بود و البته خیلی زرزرو ( اینجا رو بخونه سرمو میبره)

اون زمان که آیلار ۲ سالش بود و من ۸ سالم بود یه روز مامان به من گفت برو ماست بخر... آیلار هم طبق معمول که دنبال همه گریه می کرد دنبال من راه افتاد که بریم ماست بخریم. سر کوچه مون یه بقالی بود مال یه آقایی بود به اسم مش رجب... من ماست رو خریدم و دیدم آیلار میگه... من آداش می خوام (به آدامس می گفت آداش موقع آداش گفتن هم لب بالاییش می رفت به سمت بالا و چپ و لب پایینیش می اومد پایین تر به سمت راست - تو رو خدا آیلار منو نکشی آمدی ایران) برگشتم بهش گفتم پول همرام نیست بذار بریم خونه دوباره میام برات می خرم که دیدیم آیلار یه بسته آدامس شش تایی از اون خروس نشان ها را باز کرده و همون طور که حرفهای من رو با سرش تایید می کنه و میگه باشه داره یکی یکی آدامسها رو میندازه توی دهنش... گفتم ا.... چیکار کردی؟؟؟ مش رجب من میرم الان پول آدامس رو میارم....

نشون به اون نشون که توی راه خودمو کشتم یکی از اون ۶ تا آدامس رو به من بده نداد...

آیلار جونم خیلی دوستت دارم... تولدت مبارک

نوشته شده توسط آلما در 15:26 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me!