تبليغاتX
باور کن رفتنم را -

یکشنبه بیستم اسفند 1385

تا حالا براتون پیش اومده که مجبور بشید یک مساله ناراحت کننده رو تحمل کنید؟؟؟

وای نمیدونید چند روز پیش از شرکت آژانس گرفتم که برم خونه... همون روزهایی که دوباره هوا خیلی سرد شده بود و بارون میامد... در ماشین رو که باز کردم ... واااااااااای گفتم خدا بهم رحم کنه... یک بویی میامد که داشتم خفه می شدم... تا نشستم پنجره رو باز کردم... وای خدای من چرا بعضی ها با حموم رفتن آشتی نمی کنن؟؟؟ پسره از این پسر مو بلندها بود که فکر کنم از عید پارسال که برای سال نو رفته بود حموم دیگه نرفته بود و می خواست امسال شب عید بره حموم... یک بویی می داد که من گفتم خدایا چیکار کنم؟ پیاده بشم؟ ماشین گیر نمیاد... برای همین ماشین هم ۴۵ دقیقه صبر کرده بودم تا آژانس برام ماشین فرستاده بود... پس مجبور بودم تحمل کنم... شیشه پنجره رو تا آخر کشیدم پایین....اگر اون روز یک ماشین دیدید که توی اتوبان همت یک خانمی سرش رو از پنجره کرده بود بیرون من بودم... وای نمی دونید پسره یک خمیازه کشید.... وااااااااااای اووووووف حالم داشت بهم می خورد... دستشو برد بالا که موهای بسیار چربش رو مرتب کنه.... دیگه ببینید چه بوهایی تحمل کردم... همون موقع یاد آیلار افتادم...

چند سال پیش من و آیلار و یکی از دوستام مریم، رفته بودیم مطب دکتر ... موقع برگشتن سوار این ماشینهای خطی شدیم که برگردیم خونه... سه تایی نشستیم عقب یکی از این پیکانهای درب و داغون... ۲ تا پسر جوون هم که یکیشون افغانی بود و یکی دیگه سرباز بود نشستند صندلی جلو، اون موقعها هنوز میشد دو نفر بشینند صندلی جلو... اینقدر بین صندلی راننده و اون یکی صندلی فاصله بود که اونی که بین راننده و اون یکی مسافر نشسته بود درست گردنش اومده بود جلوی دماغ آیلار  که وسط نشسته بود... بیچاره آیلار ... اینقدر اینها بو می دادند که داشتیم خفه می شدیم... آیلار رو کرد به من و گفت عطری... اسپریی چیزی همراته؟ گفتم آره... گفت بدش به من... اسپری رو گرفت و چند تا پیس زد توی ماشین و یک پیس محکم هم زد پشت گردن اون پسره....

 

نوشته شده توسط آلما در 7:30 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me!