تبليغاتX
باور کن رفتنم را -

شنبه پنجم اسفند 1385

خیلی ناراحتم... پریشب ناخواسته و بدون هیچ قصد و غرضی دوست عزیزی رو از خودم رنجوندم... یعنی اصلا نفهمیدم چی شد... هرچی هم براش توضیح دادم که منظور من اون چیزی نبود که تو برداشت کردی باز هم از ناراحتیش چیزی کم نکرد... موضوع این بود که نمی دونم حرف سر چی بود که یهو دوست عزیز برگشت گفت: ای بابا من که گاوم...

هم من و هم این دوست عزیز توی سال گاو به دنیا آمدیم... من جدا میگم گاو رو خیلی دوست دارم ... حالا... برگشتم گفتم به گاو توهین نکن  منظورم این بود که اگه میخوای به خودت بد بگی نگو گاو چون گاو حیوون خیلی خوبیه حالا اون بد برداشت کرده فکر کرده منظور من اینه که تو از گاو هم بدتری... خلاصه هرچی براش توضیح دادم فایده نداشته...

از همینجا از دوست عزیزم معذرت میخوام ... چون اصلا دلم نمیخواد سر هیچ و پوچ دوستی از من برنجه... چون واقعا قصد و غرضی نداشتم... ای بابا شماها یه چیزی بگین...

نوشته شده توسط آلما در 7:24 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me!