تبليغاتX
باور کن رفتنم را -

شنبه چهاردهم بهمن 1385

دو سال پیش که علی (پسر خواهرم) تازه مدرسه می رفت و کلاس اول بود، به قول خودش دیگه داشت سواد یاد می گرفت یک روز جمعه آمده بودند خونه ما... از اونجایی که خیلی شیطونه و همه رو کلافه کرده بود آیلار بهش گفت: علی جون بیا بریم با هم بازی کنیم (آیلار ارتباط خیلی خوبی با بچه ها داره) خلاصه بردش توی اتاق و شروع کرد باهاش بازی کردن... بعد از نیم ساعت دیدیم آیلار یک تیکه کاغذ دستشه و داره غش غش میخنده اومد پیش ما... گفت بچه ها مثلا علی دکتر بود و برای من نسخه نوشته بیایید بخونید.

دیدیم روی یک تیکه کاغذ با خط کج و معوج نوشته:

- این مریض حالش بد است... (با غلطهای املایی فراوان) باید بستنی شود (یعنی بستری) هر روز توی گوشش قطره بریزید... به سرش پماد بمالید (فکرشو بکنید ... شاید فکر کرده بود آیلار کچلی گرفته ) ...

خلاصه ما ۴ تا (خواهرها) کلی داشتیم می خندیدیم که دیدیم علی آمد و گفت: خاله ... خاله اون نسخه رو بده یه چیزی یادم رفته... آیلار هم نسخه رو داد بهش... دیدیم رفت یک گوشه و چیزی نوشت و آورد... فکر می کنید چی نوشته بود؟؟؟  (البته با عرض پوزش از حضور دوستان گرامی) نوشته بود قرص کون ... دورش هم یک خط کشیده بود که حتما فراموش نشه

 

نوشته شده توسط آلما در 10:1 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me!