تبليغاتX
باور کن رفتنم را -

شنبه بیست و سوم دی 1385

یادش بخیر

شرکت قبلی که بودم نه اینکه خیلی جای خوبی باشه، نه... فقط همکارها خیلی با هم خوب بودیم. البته یک شرکت کاملا فامیلی بود که فقط من و یکی از بچه ها غریبه بودیم. همگی کارکنان از خواهرزاده ها و برادرزاده ها و بچه های مدیرعامل بودند. موقعی که مدیرعامل نبود اونجا میشد کویت... یک آبدارچی هم داشتیم که خیلیییییییییییییییییییییییییییییی تنبل بود... اصلا یک چیز عجیب غریبی بود... آخرش هم سر یک چسب انداختنش بیرون ... باورتون میشه؟ جدی جدی سر یک چسب ناقابل  حالا بعدا جریانشو براتون میگم...

این آقاهه که اسمش منصور بود واقعا تنبل بود ... باورتون نمیشه چایی که دم میکرد هیچ کس نمیتونست بخوره... شبیه.... نه خودتون حدس بزنید شبیه چی بود... خودشم فکر کنم سالی یک دفعه می رفت حموم ... ما هم همیشه مهمون خارجی داشتیم... این هم همیشه بوی آشغال میداد... یک دفعه یکی از مهندس ها بهش گفت بابا منصور مهمون داریم یک حمومی برو ... آقا منصور هم بهش برخورد... آمد پیش من که می بینی تو روخدا... بابای من تازه مرده (۲ ماه پیش مرده بود) بعد اینا توقع دارن من برم حموم  من هم راستش نفهمیدم ربط مردن باباش با حموم نرفتنش چی بود

یک دفعه منصور آمد برام چایی بیاره دیدم تمام دستش پر از خراش و جای چنگ و ناخن و ایناست... گفتم واااا آقا منصور دستت چی شده؟ یک آهی کشید و گفت نمیدونید اشرف وحشیه.... منو کتک زده (اسم زنش اشرف بود ... خود منصور یک مرد کوتاه قد و خپل بود طفلکی چشمهاش هم چپ بود... زنش یک هیبتی داشت عین مادر فولادزره.... قد بلند و هیکلی و زشت ... یک دوفعه عکسشو آورد .... دور چشمهاش به اندازه یک نعلبکی سیاه بود) یک روز بچه های شرکت منصور رو نشوندند و یک عکس مکش مرگ ما ازش انداختن و توی فتوشاپ درستش کردند و زیرش نوشتند: تقدیم به اشرف دلم برات غش رفت

خلاصه این منصور سوژه شرکت ما بود... هر روز یک کاری رو خراب می کرد... ماجراهاش خیلی زیاده...

یک روز دختر مدیرعامل شرکت صداش زد و گفت: منصور برو چسب کاغذی بخر...

منصور هم رفت و با یک چسب ماتیکی (استیک) برگشت ... دختره هم عصبانی شد... گفت منصور... این چسب کاغذیه؟؟؟؟

منصور هم یک نگاه عاقل اندرسفیه به دختره انداخت... چسب رو از دستش گرفت ... ... گفت:

- ببین... این چسب رو میمالی به کاغذ.... می چسبونی.... می چسبه....

اونجا بود که دختره اینقدر عصبانی شد که گفت... بیروووووووووون.... تو اخراجی...........

نوشته شده توسط آلما در 7:46 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me!