تبليغاتX
باور کن رفتنم را -

یکشنبه دوازدهم آذر 1385

دو سال پیش شب عید بود و همه سرگرم خونه تکونی شب عید بودند... مامان من هم همین طور سخت مشغول تهیه و تدارک برای عید بود ولی هنوز نتونسته بود یک کارگر پیدا کنه که برای خونه تکونی کمکش باشه... یک شب آیلار اومد خونه ما و دید که مامان هنوز نتونسته کسی رو پیدا کنه گفت که مادرشوهرش یک کارگر خیلی خوب داره که از ۲ ماه قبل از عید با پسرش از لرستان میاد تهران و خونه تمام اقوام شوهر آیلار کار می کنه و تمیزه و از این حرفها....

خلاصه قرار شد یک روز جمعه این آقا محمد حسین بیاد خونه ما...

صبح روز جمعه آیلار رفت دنبالشون و برشون داشت آورد خونه ما ... محمد حسین یکی از این لرهای خیلی خیلی بانمک بود ... قد تقریبا ۱۹۰ سانت و سبیلها از بناگوش دررفته... تا رسید با صدای بلند گفت: سلام خوبید ایشالله.... (رو به بابا) سلام آقای مهندس چه خبر .... حالا فکرشو بکنید تازه اولین باره که ما این آقا رو دیدیم...

بعد از اینکه صبحانه خوردند مامان بهشون گفت که دیوارها رو بشورند... محمد حسین هم شروع کرد با پسرش دوتایی به شستن از هر فرصتی هم استفاده می کرد تا با بابا صحبت کنه... مثلا می گفت آقای مهندس (به همه آقاها می گفت آقای مهندس) ای مملکت درست میشه؟؟؟؟ بابا هم شروع می کرد باهاش حرف زدن و... محمد حسین هم کارشو ول می کرد و به حرفهای بابا گوش می داد تا مامان اعتراض می کرد می گفت: صبر کن آبجی جان آقای مهندس داره حرف میزنه  ما خواهرها هم غش می کردیم از خنده و مامان حرص می خورد...

همین طور که اینا داشتند کار می کردند مامان یک سری کاغذ و مقوا آورد و به من نشون داد و گفت:

- اینها رو میخوای یا بریزمشون دور؟؟؟

من هم نگاهی به کاغذها کردم و دیدم اتودهاییه که موقعی که دانشگاه می رفتم زدم و کارهای دانشگاهیمه گفتم نه مامان نمی خوام بریزشون دور... یهو محمد حسین آمد و گفت چینه می خواهید بریزید دور این نقاشیا رو؟؟؟ بدینش به من ... گفتم باشه مال تو... بعد اشاره کرد به تابلوهای من که مامان از روی دیوار برشون داشته بود که دیوار رو بشورن گفت:

- اینا رو هم میخوای بندازی دور؟؟؟ بدش به من

من:  نه بابا اینا نقاشیامه...

خلاصه رسیدند به تمیز کردن پنجره ها... محمد حسین همین طور که بالای نردبون ایستاده بود و به همه دستور می داد و ما هم از خنده غش می کردیم یهو چشمش افتاد به سارا... گفت:

- تو چرا بیکار ایستادی؟؟؟؟ بیا این سطل رو ببر آب کن بیار...

من و آیلار دیگه داشتیم از خنده می مردیم... سارا با حرص سطل رو گرفت و رفت توی آشپزخونه و به مامان گفت: فرمانده آوردی برای عملیات خونه تکونی؟؟؟

دیگه این محمد حسین اینقدر صمیمی شده بود که ما رو به اسم صدا می زد... موقع ناهار وقتی که ناهار خورد یهو دیدیم همون کنار میز ناهارخوری شیرجه زد روی زمین:

- با اجازه تون ما یه نیم ساعت چرت بزنیم...

نوشته شده توسط آلما در 6:35 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me!