سه شنبه شانزدهم آبان 1385
مادربزرگ و پدربزرگ من سالها پیش از روسیه مهاجرت کردند و آمدند ایران. همزمان با اونها چند تا از دوستای مادربزرگ من هم که ازدواج کرده بودند آمدند ایران. اینها با هم رفت و آمد و داشتند و به اصطلاح خواهرخونده همدیگه بودند که بچه هاشون به اونها می گفتند خاله یا به اصطلاح خودشون خالا (به آذری).
حدود ۷-۸ سال پیش، روزهای عید بود و مامان خیلی دلش برای مادرش تنگ شده بود و همش گریه می کرد (مادربزرگم سال ۶۱ فوت کرده) خیلی دلش هوای مادرشو کرده بود. یه روز عصر به من و آیلار و سارا گفت میخوام برم دیدن لیلا خاله که از دوستان مادربزرگم بود و شما هم با من بیایید. زنگ زد و آدرس پرسید و ما هم که تاحالا این خاله رو ندیده بودیم آماده شدیم و با مامان رفتیم. توی راه مامان برامون تعریف کرد که با بچه های لیلا خاله همبازی بوده و .... کلی خاطره
وقتی رسیدیم به خونه لیلا خاله، مامان کلی هیجان زده بود... زنگ در رو فشار دادیم... منتظر موندیم... دوباره زنگ زدیم... سه باره زنگ زدیم.... بعد از حدود ۱۰ دقیقه دیدیم یه آقای حدود ۵۰ ساله آمد و در رو باز کرد... معلوم بود از بس توی حموم مونده دور انگشتاش سفید شده بود ... از همون لحظه اول اشاره های آیلار و سارا شروع شد که نگاش کن...
بهشون گفتم خفه شید زشته.... این آقاهه مشخص بود موهاش رو رنگ کرده و خدامیدونه چقدر ابرو داشت درست از بالای چشمش ابرو بود تا بالای پیشونیش...![]()
معلوم شد این آقا، آقا رحیم پسر لیلا خاله است که از مامان من هم بزرگتره و اون موقع ها با مامان اینا و خواهر خودش همبازی بودند... خلاصه رفتیم توی خونه و هدایت شدیم به طرف اتاق پذیرایی که لیلا خاله اونجا منتظر ما بود... چه خانم پیر خوشگلی توی اون سن و سال چه ابروهای قشنگی داشت... رو کردم به آیلار و گفتم این رحیم به مامانش رفته نگاه کن با ۸۰ سال سن هنوز ابرو داره...
خلاصه نشستیم و لیلا خاله گفت: رحیم... چای...
رحیم: چشم آنا جان
چای آورد...
لیلا خاله: رحیم... شیرینی...
شیرینی...
لیلا خاله: رحیم ... آجیل...
آجیل...
لیلا خاله: رحیم... میوه....
ظرف میوه روی میز بود و علاوه بر میوه های دیگه ۳ تا دونه موز روش بود... رحیم برای همه ما میوه گذاشت رسید به موز... بنده خدا موند چیکار کنه... به ترتیب سن برامون موز گذاشت... به سارا نرسید اینقدر من و آیلار یواشکی خندیدیم که سارا دلش می خواست ما دوتا رو بکشه...
خلاصه بعد از اینکه پذیرایی شدیم، رحیم رفت آلبوم عکس هاشو آورد. از اونجایی که آیلار خیلی فضوله گفت میشه اول من ببینم؟ رحیم هم آلبومهاشو داد به آیلار و خودش هم ایستاد بالای سر آیلار و شروع کرد به توضیح دادن عکسها... تمام عکسها رو یکی یکی توضیح داد... این مامانه ... این باباست... این داداشمه... این خواهرمه... این زنداییمه... این خواهرزادمه... اینم منم...
جمله اینم منم ۱۰۰ بار تکرار شد... دلم میخواست بهش بگم بله شما که معلومه با این ابروهاتون ولی خوب جلو زبونمو نگه داشتم...
بعدشم شروع کرد برای آیلار توضیح دادن که آره من مجردم و فلان جا کار می کنم و با خواهر زاده هام خیلی صمیمی ام ، مثل حالا که با شما خیلی صمیمی ام ![]()
![]()
خلاصه از خونه که آمدیم بیرون من و سارا شروع کردیم سر به سر آیلار گذاشتن.... می خواستیم صداش کنیم می گفتیم خانم رحیم.... وای طفلک بچه تون چه شکلی میشه... خدا کنه به باباش نره... اونم از حرص می خواست ماها رو بکشه....
۲-۳ سال پیش شنیدیم که بالاخره تو سن ۵۵ سالگی ازدواج کرد... با اینکه آیلار اون موقع نامزد داشت زنگ زدم بهش و تسلیت گفتم
. دیشب هم مامان زنگ زده بود به لیلا خاله که احوالشو بپرسه... لیلا خاله گفت: وای... رحیم بچه دار شده ... یه دختر خوشگل... اسمشو گذاشته آیلار....![]()
![]()
حالا میخوام یه زنگ به آیلار بزنم و بهش بگم که این رحیم آقا چقدر وفادار بوده![]()
----------------
دیروز یکی از همکارها لطف کرد و برام یک CDخیلی خیلی زیبا از آهنگهای قدیمی خارجی رایت کرد. کسی می دونه چه جوری میشه توی وبلاگ آهنگ گذاشت. راستی من بلد نیستم چطوری میشه اینجا عکس گذاشت اگه کسی بلده به من بگه ممنون میشم.
