تبليغاتX
باور کن رفتنم را -

چهارشنبه یازدهم مرداد 1385

یادمه چند سال پیش با یکی از دوستای خیلی خیلی خوبم به سرمون زد که چشمامون رو عمل کنیم. اون موقع هنوز عمل لیزیک رواج نداشت و همه آر-کی می کردند. من و پروشات دوتایی راه افتادیم ۲ -۳ روز رفتیم بیمارستان لبافی نژاد از صبح اونجا معطل می شدیم تا عصر. بالاخره تونستیم بریم که چشمامون معاینه بشن برای عمل. توی سالن که نشسته بودیم یه لحظه دور و بر خودمون رو نگاه کردم به پروشات گفتم: نگاه کن تو رو خدا اینجا از همه سالم تر ما هستیم همه کور و کچلن  بعد هم هر هرکنان رفتیم و خلاصه معاینه شدیم یک قطره ای هم ریختند توی چشممون (که خدا لعنتشون کنه) هیچ جا رو نمی دیدیم به پروشات گفتم دیدی آخر و عاقبت مسخره کردن این و اون حالا چیکار کنیم؟ خلاصه دست همو گرفتیم و از بیمارستان آمدیم بیرون که بریم ناهار بخوریم و دوباره برگردیم. خلاصه یه جوری خودمون رو رسوندیم به یک پیتزافروشی اون اطراف و نشستیم به خوردن اینم بگم که از صبح به خودمون بد نگذرونده بودیم کلی آب میوه و .... خورده بودیم. بعد از ناهار دیدیم یه جورایی داره بهمون فشار میاد. گفتم حالا کجا بریم دستشویی؟؟خلاصه راه افتادیم اون اطراف دنبال دستشویی می گشتیم. از پاسدران همین طور شروع کردیم آمدیم به سمت پایین دریغ از یک دستشویی  دیگه داشتیم ناامید می شدیم که به پروشات گفتم ببین اینجا پر مطب و ساختمون پزشکانه بیا بریم در بزنیم اگه دکتره بود که هیچی اگه فقط منشیه بود یه جوری بهش میگیم و میریم تو. اون هم قبول کرد. رفتیم توی یکی از این ساختمونا در یکی از مطبها رو زدیم. منم خیلی حالم بد بود  گفتم تو حرف بزن. خلاصه بعد از ۴-۵ دقیقه منشیه اومد درو باز کرد. (مطب دندونپزشکی بود) پروشات پرسید ببخشید آقای دکتر هستند؟ منشیه گفت بله. پروشات هول شد. بعد گفت: ببخشید آقای دکتر ارتودنسی هم می کنند؟ منشیه گفت: بله بیچاره پروشات دیگه نمی دونست چی بگه. پرسید: ببخشید اگه بخوان ارتودنسی کنند، خود مریض هم باید باشه؟  من که دیگه صبر نکردم پروشات بیاد آمدم بیرون و اینقدر خندیدم که نگو پروشات هم همینطوری بدون خداحافظی با  منشیه  که هاج و واج مونده بود که اینا حتما بیمار روانی هستند آمده بود پایین. بهش گفتم نه پروشات جان مریض لازم نیست باشه فقط عکسش باشه کافیه

خلاصه دردسرتون ندم در ادامه این داستان ما رفتیم و بالاخره رسیدیم به مسجد ضرابخونه و خلاصه...

اینم بگم که از مسجد که در آمدیم و راحت شدیم دیدیم چند قدم جلوتر یه سوپر مارکت هست فکر می کنید چیکار کردیم؟ رفتیم نوشابه خوردیم

 

نوشته شده توسط آلما در 8:6 |  لینک ثابت  
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me!