تبليغاتX
باور کن رفتنم را -

دوشنبه سوم مهر 1385

چند روز پیش توی وبلاگ دوست عزیزم آدم برفی این مطلب رو خوندم یاد یک خاطره افتادم.

پارسال پاییز بود. قرار بود تولد سارا رو جشن بگیریم. سارا اون موقع با کسی دوست بود و قرار بود بعد از یه مدت رفت و آمد با هم ازدواج کنند (که بعدش هم این اتفاق نیافتاد). شب تولدش یه عده مهمون داشتیم و اون دوست سارا که اسمش شروین بود هم با یکی از دوستاش آمده بود. از قضا این دوست شروین با یکی از دوستای سارا دوست بود. این موضوع رو فقط من و سارا می دونستیم.

تا شروین و اون دوستش حمید پاشونو گذاشتند توی خونه، آیلار بدو بدو اومد پیش ما (من و سارا و دوست سارا که اسمش هستی بود) و گفت وای سارا این دوست شروین عین جوجه کلاغه .... چرا این ریختیه ، حالا ما با اشاره داریم بهش می گیم که بابا نگو این دوست هستیه... انگار نه انگار داشت کار خودشو می کرد .... بعد که فهمید گفت: وای هستی جون ببخشید من که نمی دونستم دوست توئه حالا عیبی نداره  مگه چند وقته باهاش دوست شدی؟؟ (هرچی می گذشت خرابتر می کرد)

خلاصه قرار بود خواهر شروین هم بیاد. این آقا شروین هم نمی دونم هول شده بود یا ابهت بابا گرفته بودتش دم به ساعت می رفت دستشویی. آخرین باری که رفت دستشویی تا آمد نشست دیدیم وای زیپش بازه ... تا برم به سارا بگم دیدم یکی از دوستام آمد و گفت آلما زیپ شروین بازه گفتم بابا خوب صبر کن برم به سارا بگم بهش بگه خواهرش هم هنوز نیامده که برم به اون بگم... خلاصه تا رفتم توی آشپزخونه و سارا رو صدا زدم دیدم آیلار هول آمده توی آشپزخونه و میگه وای زیپ شروین بازه یکی بهش بگه... گفتم خوب تو به شوهرت بگو بهش بگه ... سارا هم از خنده نشست کف آشپزخونه و داشت می خندید که دیدیم شروین آمد توی آشپزخونه گفت ببخشید میشه یه لیوان آب بدید...

ما هم محل رو ترک کردیم تا سارا بهش بگه

این جریان گذشت تا اینکه قرار شد یک شب خانواده شروین بیان منزل ما. خلاصه آمدند و نشستند و صحبت شد و پذیرایی و این حرفها. شروین یک برادر داشت به اسم شهروز که از خودش حدود ۷ سال بزرگتر بود و اون هم ازدواج نکرده بود. این شهروز اینقدر حرف می زد که دیگه همه سر درد گرفته بودند. وسط صحبت بزرگترها بود که بلند شد و رفت دستشویی... وقتی برگشت وای چشمتون روز بد نبینه دیدیم بله آقا زیپش بازه ... مادره تا چشمش به زیپ پسرش افتاد با صدای بلند گفت:

ای وای شهروز ... شهروز زیپت بازه ...

شهروز هم در یک حرکت متهورانه روشو کرد اون طرف و زیپشو کشید بالا ... حالا ما رو میگی داشتیم از خنده منفجر می شدیم... به آیلار گفتم فکر کنم اشکال از دستشویی ما باشه بهتره یک نوشته بالای آینه دستشویی بزنیم که لطفا قبل از خروج از دستشویی زیپ خود را چک کنید...

نوشته شده توسط آلما در 9:4 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me!