باور کن رفتنم را
باور کن رفتنم را، که می روم تا خاطره ام با ماندنم، لگدمال نشود.
چهارشنبه دهم تیر 1388
پدر جان
نوه ات به دنیا اومد بدون اینکه مهربانی تو را حس کند... فقط می تواند عکس های تو را ببیند و نگاه مهربانت را... می تواند به تعریف مادربزرگ از تو گوش دهد ... به خاطراتی که عمه ها و پدرش از تو دارند گوش بدهد... خاطراتی پر از مهربانی ... از بازی هایی که با ما می کردی... مسابقه دو... هفت تیر بازی و هر سازی که ما می زدیم...
ولی پدر جان دیدی به من باختی؟ گفته بودی نوزاد حتما پسر خواهد بود... و من مصر که پدر جان دختره... سونوگرافی هم همین رو نشون داده... گفتی احتمالات رو در نظر بگیر... پسره.... اصلا بیا شرط ببندیم...
یادته سر چلوکباب شرط بستیم... حالا من برنده شده ام... دخترت به دنیا اومد... نگار خانم تشریف آوردند... سر ساعت ۹ صبح روز ۹ تیر ماه ۱۳۸۸
نوشته شده توسط آلما
در 9:57 | لینک ثابت
•
