سه شنبه نهم تیر 1388
روز بدی رو پشت سر گذاشتم... منظورم دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸... دیشبش انگشت کوچک پای چپم خورد به مبل و ... قرچ صدا کرد... محلش نذاشتم... صبح که بیدار شدم دیدم ورم کرده و کبود شده... درد داره شدید... با این حال سعی کردم پامو به زور توی کتونی کنم ... اوه خدایا حالا چطوری برم سر کار... آژانس گرفتم و رفتم شرکت... درد امونم نمی داد... کارهامو جمع کردم آوردم توی خونه انجام بدم... اومدم پامو بستم ...
زنگ زدم به برادرم... آخه قراره امروز بابا بشه... گفتم چه خبر؟ خانومش بود... گفت هیچی بابا نی نی جا خوش کرده نمیخواد بیاد بیرون... گفتم فهمیده دنیا چه خبره... بذار راحت باشه...
بنده خداها از صبح توی بیمارستان بودند... بهشون پذیرش نمیدادند... بیمارستانی که ۹ ماهه میره و میاد و پرونده داره و ... خلاصه از ۸ شب این دختر خانم ما میخواد بیاد به این دنیای پر از فتنه و تا حالا نیامده... رونما میخواد پدرسوخته...
درد دارم... نمیدونم این انگشت کوچیکه چی میگه این وسط....
اومدم آنلاین شدم... دوستی میگه شنیدی چی شد؟ نتیجه انتخابات رو تایید کردند... نفس توی سینه ام حبس میشه...
دیگه پام درد نمیکنه... درد جای دیگه است...
