تبليغاتX
باور کن رفتنم را -

شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388

چند سال پیش که دانشجو بودم توی یک مدرسه ای بصورت نیمه وقت کار می کردم... یک مدرسه غیرانتفاعی پسرونه که مال یک زن و شوهر بسیار خسیس بود... آقای مدیر آقای مسنی بود که حافظه ضعیفی داشت... هر روز که آدمو میدید یک جوری نگاه می کرد که انگاری اصلا تاحالا ندیدت... به خاطر همین مسئله هم بود که وقتی مراسمی توی مدرسه برگزار میشد ایشون فقط یک متن رو حفظ کرده بود و سالهای سال بود که توی تمام مراسم همین حرفها رو تکرار می کرد و هر بار ما که متن رو حفظ شده بودیم سر مراسم باهاش تکرار می کردیم و می خندیدیم ...

دو سال پیش بود که با دوستم فریبا و دوستش نازنین ۲ روزه رفتیم شمال... من چند سال بود که دیگه توی مدرسه کار نمی کردم... موقع برگشتن اینقدر توی راه وایستاده بودیم و چای خورده بودیم و هله هوله خریده بودیم و کنار هر گل و بوته ای عکسهای مسخره انداخته بودیم قیافه هامون دیدنی بود... یعنی عین جنگلی ها... پشت مانتوهامون سبز شده بود بس که روی سبزه ها نشسته بودیم... دمپای شلوارهامون گلی و کفش ها که دیگه نگو... وقتی رسیدیم تهران فریبا گفت شما با این قیافه هاتون که نمیشه از ماشین من پیاده بشید تاکسی بگیرید.... بیایید بریم نزدیک خونه ما من دم آژانس پیاده تون می کنم سوار شید برید خونه...

از قضا آژانسی که فریبا می گفت درست دیوار به دیوار ساختمون مدرسه ای بود که من قبلا توش کار می کردم... سه تایی از ماشین پیاده شدیم... رفتیم دم دفتر آژانس در رو که باز کردیم چشمم افتاد به آقای مدیر ... نیشم تا بناگوش باز شد... گفتم:

- اااااا سلام آقای مدیر... حال شما چطوره؟ خانم مدیر خوبن؟ ... چه خبرا؟....

آقای مدیر بیچاره با دهن باز به من نگاه می کرد... پیرمرد بنده خدا داشت توی ذهنش می گشت که این جنگلی دیگه کیه داره با من چاق سلامتی میکنه... هی هم سعی داشت که من متوجه نشم که منو نشناخته... از اون طرف هم فریبا هی صدام میکرد که بدو ماشین ها منتظرند... خلاصه به زور منو کشوند بیرون و گفت: چه خبرته؟ مگه نمی بینی این پیرمرده اصلا نشناختت حالا هی باهاش چاق سلامتی کن... با این قیافه هایی که ما داریم حالا پدر و مادرامون هم ما رو نمی شناسن...

از اون طرف دیدم ۲ تا راننده به ما دادن که یکی از یکی بدقیافه تر و نزارتر... یکیشون یک پیرمرده بود که احتمال داشت هر لحظه بمیره یکیش هم یک پسره بود که اینقدر اعتیادش مشهود بود که دیگه سینه خیز راه می رفت... نازنین گفت: به جون جفتتون من همین الان میرم سر کوچه تاکسی میگیرم... اینا دیگه کین... حالا من باید با کدوم برم؟ به هیچ کدومشون نمیشه اعتماد کرد...

گفتم آخه نه اینکه من و تو خیلی تر و تمیزه قیافه هامون... قرار بود الویس پریسلی و جرج کلونی راننده مون بشن...

نوشته شده توسط آلما در 8:46 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me!