چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388
مامان دوستم فریبا یک طوطی داره به اسم "الی"... یکی از بدصداترین طوطی هایی که توی عمرم دیدم... صدایی شبیه غارغار کلاغ که یه کمی عرعر خر هم توش قاطی باشه....
اولین بار که منو دید شروع کرد: شیرین... شیرین... شیرین...
شیرین اسم خدمتکار خونه بود که قدرت خدا خیلی هم زشت بود... گفتم ای طوطی احمق.... شیرین عمه ته... به فریبا گفتم من کجا شبیه شیرینم؟ این طوطی اصلا شعور نداره... فریبا گفت نه بابا این به من هم میگه شیرین به همه خانمها میگه شیرین... گفتم ای بابا دروغ نگو دیگه حالا داری از طوطی بی ادبتون دفاع می کنی؟؟؟ فریبا گفت نه به خدا... تازه ببین چقدر از تو خوشش اومده که سر و صدا نکرده... غریبه ها رو که میبینه سر و صدایی میکنه که نگو...
همون موقع دوستم مریم اومد.... علاوه بر سر و صدایی که "الی" کرد و بماند چقدر با صداش همه رو اذیت کرد برگشت به مریم هم گفت: شیرین... شیرین... تازه اونجا خیالم راحت شد که بابا این به همه میگه شیرین...
از اون به بعد هم هروقت میرم خونه فریبا اینا با استقبال "الی" روبه رو میشم: سلام شیرین... خوبی شیرین... الو شیرین... من هم توی دلم همش میگم زهر مار... مرده شور اون صدای بدترکیبتو ببره... همه میدونن که من چقدر از حیوون بدم میاد...
دو سال پیش فریبا اینا مهمونی بزرگی داشتند و من هم یه کمی زودتر رفته بودم اونجا که با فریبا آماده بشیم...
آقا رحمت الله کسیه که گاهی میاد خونه فریبا اینا رو تمیز میکنه... اون بنده خدا هم داشت مبلها رو جابه جا می کرد و صندلی میچید و از این جور کارها...
فریبا اینا به خاطر اینکه "الی" زیاد سر و صدا نکنه قفسشو که خیلی هم بزرگه و حدود ۱.۵ متره برده بودن گذاشته بودن توی راهرویی که اتاق خوابها اونجاست.... "الی" عادت داره از قفس میاد بیرون و روی قفس برای خودش تاتی میکنه ولی پرهاشو چیدن نمیتونه پرواز کنه...
رحمت الله دو تا میز شیشه ای رو گذاشته بود روی هم و اومد طرف اتاق فریبا ... اصلا متوجه "الی" نشد تازه داشت میگفت: فریبا خانم این میزها رو کجا بذارم که یهو "الی" یکی از اون غارهای معروفش کشید... یعنی باورتون نمیشه صدایی از خودش درآورد که من به وضوح دیدم که رنگ رحمت الله از بالا شروع کرد سفید شدن.... در عرض ۲ ثانیه رنگ به صورت رحمت الله نموند... خشکش زده بود... تا ۵ دقیقه نمیتونست حرکت کنه... حالا خدا رو شکر که میزها رو توی دستش نگه داشته بود... این وسط مگه من میتونستم جلوی خنده خودم رو بگیرم... مامان فریبا که از بس خندیده بود بنفش شده بود... فقط فریبا دوید رفت از توی آشپزخونه یک لیوان آب آورد داد دست رحمت الله....
تا آخر جشن رحمت الله از ۱۰ متری قفس "الی" رد نشد....
