تبليغاتX
باور کن رفتنم را -

سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385

سلام

رمان بادبادک رو خوندید؟ همون که راجع به یک پسربچه افغانیه. چهره ممنوعه یک زن رو چطور؟ این کتاب همونطور که از اسمش پیداست در مورد یک دختر خانم افغانیه. هردو خیلی تاثیرگذار هستند و با خوندن این کتابها آدم به فکر فرو میره که چقدر این مردم رنج کشیدن.

من هیچ موقع اون طور که بقیه راجع به افغانیا بد میگن فکر نکردم. حتی به بچه هاشون درس هم دادم (پیش خودتون بمونه از بچه های ایرانی خیلی هم مودب تر هستند).

چند سال پیش توی محل کارم ما یک افغانی داشتیم. یک آقای خیلی محترم که توی افغانستان سرهنگ بوده و کلی برای خودش برو بیا داشت. راننده در اختیارش بود و خونه آنچنانی ... به ۳ زبان هم مسلط بود، آلمانی و روسی و انگلیسی، توی دانشکده تاشکند درس خونده بود. خلاصه خیلی آدم محترمی بود ولی اینجا آبدارچی بود. اینقدر این مرد محترم بود که هیچکدوم از ما رومون نمیشد بهش بگیم برامون چایی بیاره.  خیلی هم لهجه بانمکی داشت.

یک سال بعد از تعطیلات عید، اولین کسی که وارد دفتر شد من بودم. دیدیم این آقا خیلی غمگینه. گفتم چی شده آقای رحیمی؟ گفت: میدونی آلما خانم، کاناری مرد..

(قابل توجه دوستان که این محل کار من دفتر یکی از مجله های خیلی معروف و ادبی - سیاسی بود و خیلی از اشخاص و نویسندگان و شعرا اونجا رفت و آمد داشتند یعنی آدمهای مختلف که گاهی اسماشون رو فراموش می کردم)

گفتم: ا..... آخه آقای کناری کی بود؟ کی مرد؟

آقای رحیمی: نمی دانم... امروز آمدم دیدم مرده...

من: کی بهت گفت؟

آقای رحیمی: اونجاست توی اون اتاق مرده...

من:  یعنی چی؟؟؟ توی اون اتاق؟؟؟

آقای رحیمی: بله تشریف بیاورید..

من: آخه یعنی چی که اونجا مرده؟ کی آمده اونجا؟ به کسی خبر دادی؟؟؟؟

آقای رحیمی: نه شما بیا

رفتیم توی اون یکی اتاق. دیدیم یه قفس اونجاست که یه قناری مرده توشه....

نوشته شده توسط آلما در 7:9 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me!