تبليغاتX
باور کن رفتنم را -

دوشنبه نهم مرداد 1385

دیروز وقتی این وبلاگ رو درست کردم احساس کردم صاحب یک خونه کوچیک شدم. خونه ای که می خوام خودم با سلیقه خودم بچینمش و توش به آرامش برسم.

من ۳۳ سال پیش، یک شب بهاری به دنیا آمدم. عاشق پدر و مادر و خانواده ام هستم. همیشه خدا رو شکر می کنم که خانواده خوبی دارم. کودکی و نوجوانی من پر از رنجها و سختی هاست به خاطر شرایط اجتماعی و سیاسی  اون زمان. خلاصه درس خوندم و دبیرستان رو تموم کردم. بعد هم اولش رفتم سراغ کار. یعنی رفتم یک دوره کامپیوتر خوندم و رفتم سراغ کار بعد از چند سال رفتم دانشگاه سراغ رشته مورد علاقه خودم. نقاشی. ولی خوب همه می دونید که با نقاشی نمیشه گذران زندگی کرد. من همین طور شغلم رو حفظ کردم و فقط برای خودم نقاشی می کشم. نقاشی هام هم به جونم بسته است. نگید خسیسه ولی تا به حال نتونستم یکی از تابلوهام رو به کسی بدم چون فکر می کنم هرکدوم یکی از بچه های من هستند.

الان هم کار می کنم. مطالعه می کنم. نقاشی می کشم. گاهی سفر می رم. عاشق طبیعت هستم. همچنین عاشق همه انسانهای صادق و روراست. پایدار باشید.

نوشته شده توسط آلما در 7:8 |  لینک ثابت  
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me!