سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387
حدود ۱۰-۱۲ روزه که مریضم... سرفه های وحشتناک... سردرد ... تب شدید... اونهایی که منو میشناسن میدونن که زیاد اهل دکتر رفتن نیستم... یعنی راستشو بخواهید از آمپول میترسم.... چند روز تحمل کردم تا اینکه دیدم نخیر این تب قطع بشو نیست... شبها هم از زور سرفه نمیتونستم بخوابم... روز شنبه رفتم پیش یکی از دوستامون که خانم دکتریه که نزدیک خونه ما مطب داره... تا منو دید و دستمو گرفت گفت اوه چه تبی داری... بعد گوشی گذاشت و گفت نفس بکش... دیدم سرشو تکون تکون میده... نشست که نسخه بنویسه... گفتم خانم دکتر میشه آمپول ننویسید
گفت: آمپول ننویسم؟ باید بری بیمارستان بستری بشی.... گفتم ای وای نه خانم دکتر من بیمارستان نمیرم... گفت وضعیت ریه ات افتضاحه... خجالت بکش... گفتم نه بیمارستان نمیرم ولی هرچی بگی گوش میدم.. گفت باشه برو بخواب اتاق بغلی باید سرم وصل بشی... من هم زنگ زدم به مامان که نگران نشو من یه کمی دیر میام اینجا باید سرم وصل بشم... خلاصه رفتم اتاق بغلی که درواقع اتاق تزریقه ... دیدم ۲ تا تخت هست که روی یکیش یک پسره خوابیده و سرم وصله .... بین دو تا تخت هم یک پرده بوده.. من هم در کمال شجاعت خوابیدم روی تخت و خانم پرستار اومد و سرم وصل کرد و ۲-۳ تا دارو هم تزریق کرد توی سرم ... بعد از چند دقیقه دیدم صدای مامان میاد... گفتم وا مامان تو دیگه چرا اومدی؟ گفت ترسیدم حالت بد بشه... بعدشم آخه تو از آمپول میترسی... گفتم مامان جان تو رو خدا بسه الان اینجا فکر می کنن من بچه ام... خلاصه مامان جان به من گفت من بیرون منتظر میمونم سعی کن بخوابی...
آخه چه خوابی؟ چشمامو بستم.... پسر تخت کناری یه کمی ناله می کرد... بعد از چند دقیقه احساس کردم کسی وارد شده... دیدم بله دوست آقا پسره اومده...
- سلام رضا جون چطوری؟
- سلام ... راستی شهاب به اون دختره زنگ زدم جواب نداد... شانس منو می بینی؟؟؟
من ![]()
![]()
![]()
![]()
- ا... جواب نداد... خوب حالا جواب میده... تو هم باهاش دوست میشی... بالاخره یکی پیدا میشه باهاش دوست بشی دیگه...
- میدونی... چند سال پیش رفته بودم جنوب... با یک دختر عربه دوست شده بودم... تریپ ازدواج... یک روز پسر عموش ما رو دید... شب با برادراش ریختن خونه ام... شبانه از اونجا فرار کردم...
- وای آره میدونم... منم جنوب بودم... با یکی دوست شده بودم... خانواده اش فهمیدن یه روز دیدم یک پسره از پشت هی صدا میزنه شهاب... فهمیدم از فامیلای دختره است... جواب ندادم... هی صدا زد شهاب... جواب ندادم... رفتم توی خونه اومد دم در خونه زنگ زد... آیفون رو برداشتم گفتم کیه؟ گفت شهاب بیا پایین... گفتم شهاب کیه؟ من علی هستم... گفت مگه اینجا خونه شهاب نیست؟ گفتم نمیدونم من تازه اومدم....
- آره بابا خیلی خفن هستن... بگیرن میکشن... حالا به نظرت دختره با من دوست میشه؟
- حالا تو استراحت کن ببینیم چی میشه... من میرم... کار داشتی به موبایلم زنگ بزن...
فکرشو بکنید من اونجا چطوری خودمو نگه داشتم که نخندم...![]()
پی نوشت: ۲ روز استراحت کردم و هر روز ۲ تا تزریق تو رگی داشتم الان خیلی بهترم (اینو نوشتم که آیلار نگران نشه)
