چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385
۲ روز نبودم. دلم برای همه تنگ شده بود. ۲ روز مرخصی .... نه فکر نکنید رفتم مسافرت
امتحان داشتم ...
یادم میاد چند سال پیش یکی از آشناها با برادرش و دخترش آمده بودند خونه ما برای اولین بار. زیاد با هم صمیمی نبودیم یعنی اصلا با هم رودربایستی (درست نوشتم؟؟) داشتیم. بچه ۲-۳ سالش بود خیلی هم اذیت می کرد و حوصله اش سر رفته بود. اگه یادتون باشه یه مدتی یه سری عروسک آمده بود توی بازار که بهش می گفتند عروسک زشت. سارا هم ۲ تا از این عروسکها داشت که به معنی واقعی زشت بودند. آیلار هم روی عروسکها اسم گذاشته بود. خلاصه آیلار رفت توی اتاق و اون دوتا عروسک رو برداشت و آورد برای بچه و گفت:
- بیا بازی کن.... می دونی اسم اینا چیه؟ این دختره جمیله... این پسره هم غلامعباس...
یهو دیدیم خانم و آقا (که خواهر و برادر بودند) به هم نگاه کردند و زدند زیر خنده... پرسیدم چی شده؟ گفت آخه اسم دائیمون غلامعباسه
(خان دایی رو قبلا دیده بودم. یه دونه برادر ۷-۸ تا خواهر بود که براش می مردند)
پریشب دوباره این خاطره برام زنده شد.
باید با یکی از دوستام (نه همون دوستم، یک دوست دیگه) در مورد مسئله مهمی صحبت می کردم. زنگ زدم به شماره خونه دوستم دیدم مشغوله. براش SMS زدم که شماره ات اشغاله خودت با من تماس بگیر. بعد از ۱ ساعت دیدم SMS زد که:
- این ول نمی کنه ... همینطور داره حرف می زنه...
من: هنوز داری حرف می زنی؟؟؟؟؟
اون: آره...
من: کیه؟؟
اون: عباس...
من: اسمش رو بذار عباس پرچونه... چقدر حرف می زنه ... اه...
اون: دائیمه
من:
ببخشید...
نتیجه اخلاقی: بیشتر دایی ها اسمشون عباسه ![]()
