تبليغاتX
باور کن رفتنم را -

دوشنبه دوم اردیبهشت 1387

بعضی اوقات نمیدونم باید چطوری با مردم رفتار کنم.

دیروز باید از شرکت می رفتم جایی برای انجام کاری. زنگ زدم به آژانسی که همیشه ازش ماشین می گیریم و ماشین خواستم. تا رفتم سوار بشم دیدم وااااااااااای همون راننده است که هیچ وقت دلم نمیخواد بیاد. گفتم خدایا خودت به خیر بگذرون. یک پسر جوون با موهای بلند مش شده. آهنگهایی هم که میذاره واقعا حال آدمو به هم میزنه... نشستم... شروع شد... آهنگ اول: بیا با هم گرس بکشیم..... داشتم شاخ در میاوردم... یعنی چی؟؟؟ اینا دیگه چه جور آهنگهایی هستن... آهنگ دوم: بیا حالا لب بده به من ........ خلاصه حدود ۳۰ تا آهنگ رو رد کرد یعنی۲۰ ثانیه از هر آهنگ رو گوش می داد بعد ردش می کرد... واقعا داشتم از سر درد و حرص میمردم... تا اینکه رسید به یه آهنگ و گذاشت که بخونه ... فکرشو بکنید... توی این همه آهنگ مسخره یهو صدای سوسن اومد که خوند: نمیشه.... نمیشه....

توی دلم گفتم روحت شاد... آره نمیشه... ولی کاش میشد یک توسری به این پسره بزنم...

خلاصه رسیدم به مقصد و داشتم پولشو حساب می کردم که یهو پسره برگشت گفت:

- خانم آلمایی میخوام یک چیزی بگم نمی دونم درسته یا نه... یعنی نمیدونم بگم یا نگم... ناراحت نشید یک موقع از این حرفماااااا.....

منم با دندونهای کلید شده با حرص گفتم: بفرمایید...

- می خواستم بگم امروز چقدر موهاتون قشنگ شده ...

من:  

نوشته شده توسط آلما در 10:16 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me!