باور کن رفتنم را
باور کن رفتنم را، که می روم تا خاطره ام با ماندنم، لگدمال نشود.
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387
۵شنبه شب خونه یکی از دوستان مهمونی بودم... یک سری از دوستان جدید و قدیمی... بعضی ها همدیگه رو نمی شناختن... یکی از دوستان که مقیم کانادا هست هم اومده بود و من بعد از تقریبا ۱ سال دوباره دیدمش... کلی گپ و صحبت ... ما با هم خیلی شوخی می کنیم و کلا سر به سر هم میذاریم... یک کتاب برای صاحبخونه به عنوان عیدی برده بودم ... این دوستمون کتاب رو برداشت و صفحه اولش رو باز کرد ... نیشش تا بناگوش باز شد و گفت:
- آلما خانم... خانم بی عیب و نقص ... ببین چی نوشتی ... تاریخ زدی فروردین ۷۸ ... امسال سال ۸۷... الان آبروتو می برم.... حواست کجا بوده؟؟؟ سوتی دادی....
من: باشه برو بگو... منم با صدای بلند به همه میگم که تو تا پارسال کچل بودی و حالا مو کاشتی.... ![]()
اون: ![]()
نوشته شده توسط آلما
در 8:49 | لینک ثابت
•
