شنبه بیست و پنجم اسفند 1386
۱. با نزدیک شدن به پایان سال انگاری بنزین ما هم داره تموم میشه... صبح سارا می گفت کاش امروز که بریم سر کار بهمون بگن دیگه از فردا نیایید تا آخر تعطیلات.... خوب آرزو بر جوانان عیب نیست.
۲. فیلم سنتوری رو دیدم... اصلا هم خجالت نکشیدم که آقای مهرجویی گفته حلال نمی کنم ... پول هم به حسابش نمی ریزم چون آخر فیلم خراب بود و ۲۰ دقیقه آخر رو ندیدم... آیلار اون سر دنیا فیلم رو دیده بود و آخرشو برام تعریف کرد.... بازی رادان محشر بود محشر بود محشر بود... فیلم رو دوست داشتم... ولی بازی گلشیفته فراهانی افتضاح بود... باورم نمی شد...
۳. هفته پیش خیلی هفته بدی بود... ۴شنبه پیش سارا ساعت ۵.۴۵ منو بیدار کرد که بابا حالش بده... مامان هم خونه نبود (خونه خاله اینا بود... ای بگم چی بشن این ترکها با این رسم و رسوماتشون... خوب بابا یکی فوت کرده چرا باید بقیه بمونن خونه شون؟؟؟) به بابا گفتم پاشو بریم بیمارستان گفت نه ... به سارا که خیلی هم نگران بود گفتم برو سر کارت... بعد از ۵ دقیقه بابا حالش بدتر شد... بردمش بیمارستان گفتند سکته کرده و بلافاصله بستری شد توی سی سی یو... نمیدونید چه لحظات سختی بود... خلاصه تا اینکه ۵شنبه صبح مرخص شد... درست ۵دقیقه قبل از اینکه آیلار برسه بابا خونه بود... اوف.... مردم و زنده شدم تا بابا رو زودتر از آیلار برسونم خونه.....
۴. رای ندادم... اصلا هم عذاب وجدان ندارم... دیروز هم عین این آدمهای بیکار از صبح تا عصر با خواهران گرامی آرایشگاه بودیم... کلی هم بهمون خوش گذشت... اصلا هم به آینده مملکتمون فکر نکردیم... آینده!!!!!!!!!!!! مگه دست ماست؟؟؟؟؟
۵. چرا همه چیز اینقدر گرون شده؟؟؟ وحشتناکه... من که هر سال برای همه کادو میخریدم به عنوان عیدی امسال هنوز هیچ کاری نکردم... وقتشو هم نداشتم.... الان دارم فکر می کنم می بینم بهتره امسال همه چیز رو زیرسیبیلی رد کنم... اصلا آقا جون ما کوچیک همه هستیم... پس از همه عیدی میگیرم...
۶. واقعا چرا ما درس خوندیم؟ اصلا چرا هر روز صبح مقنعه سر می کنیم و میایم سر کار؟ به ۱۰۰ نفر باید جواب پس بدیم؟ هی ترس اینو داشته باشیم که نکنه کارمونو از دست بدیم؟ دیشب توی آرایشگاه کلی به آرایشگرا حسودیم شد... تازه آخر شب می رقصیدن به خدا یه مش می کنن حقوق دو هفته ما رو می گیرن.. در عرض ۲ ساعت... به دوستم گفتم خاک تو سرمون... این همه کار می کنیم باید نصف حقوقمونو بدیم به اینا معلومه من هم جای اینا بودم آخر شب می رقصیدم....
۷. دیشب یک خانمه توی آرایشگاه بود دوست یکی از این آرایشگرا بود که کلی با من دوست شده... به من گفت قهوه بخور فالتو بگیرم.. گفتم ای بابا این حرفا چیه... گفت حالا تو بخور... ولی جاتون خالی (دارم خاله زنک میشما) یک چیزایی گفت دهنم باز موند... خاله زنکی هم عالمه داره...
۸. راستی خونه تکونی ها تموم شد؟؟؟ کسی کارگر نخواست؟؟؟
افرا جان آدرس بده در خدمتیم...
۹. چند روز پیش حاجی فیروز اومده بود اکباتان... ازشون عکس انداختم (از پنجره اتاق خودم) ولی بلد نیستم اینجا بذارم... لطفا اگه کسی بلده بگه که بتونم عکساشونو بذارم اینجا...
۱۰. هفته خیلی خوبی داشته باشید....
