باور کن رفتنم را
باور کن رفتنم را، که می روم تا خاطره ام با ماندنم، لگدمال نشود.
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386
خیلی چیزها هست که از بودنشون خوشحالم... دوستان خیلی خوب... هوای عالی... بارون دیروز... موسیقی... شعر... جمع های دوستانه که من عاشقشونم... خبر اومدن خواهر جونم.... حتی گاهی اوقات تنهایی... کتاب... کلاسی که میرم... کسانی که دوستشون دارم... کسانی که دوستم دارند... طرح های جدید... اما به قول دوست عزیزی:
غصه ها هیچ وقت نمی روند
فقط رنگشان عوض می شود
مثل شاخه های خشک
که بهار شکوفه می کنند...
نوشته شده توسط آلما
در 14:25 | لینک ثابت
•