تبليغاتX
باور کن رفتنم را -

شنبه سیزدهم بهمن 1386

پنج شنبه بعد از ظهر هر کاری کردم که استراحت کنم دیدیم خوابم نمیاد... بلند شدم و با وسواس خاصی شروع کردم به آماده شدن که برم دیدن دوستم هایده که مریض بود... پیش خودم گفتم بهتره برم یک سر بهش بزنم ... توی خیابون شریعتی یهو سرمو برگردوندم دیدم وای گ ش ت ا ر ش ا د درست کنار ماشین ما ایستاده... ناخودآگاه دستم رفت سمت روسریم که موهامو بپوشونم... یقه مو درست کنم که مبادا کنار رفته باشه... خلاصه تا برسم دم خونه هایده مردم و زنده شدم... یاد یکی از دوستام افتادم یادش بخیر....

یک دوستی داشتم که مهندس الکترونیک بود... تعریف میکرد که یک دوست دختر داشته که یک کمی شوت بوده (یعنی زیادی ساده بود) یک دفعه که اینا با هم بیرون بودن از قضا کمیته جلوی ماشین اینها رو میگیره و می بردشون کمیته (توی کرج) و جدا جدا ازشون بازجویی میکنه... طفل دختره خیلی ترسیده بوده و مثل اینکه خیلی پرت و پلا گفته... دوستم تعریف می کنه میگه یهو یکی از این کمیته ای ها اومد به من گفت: پسر تو چیکاره ای؟ میگه گفتم مهندس الکترونیک...  یارو دودستی محکم کوبید توی سرم و گفت: خاک تو سرت... تو مهندسی؟؟ این دیوونه کیه باهاش دوست شدی؟؟؟؟  

نوشته شده توسط آلما در 8:4 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me!