باور کن رفتنم را
باور کن رفتنم را، که می روم تا خاطره ام با ماندنم، لگدمال نشود.
یکشنبه سی ام دی 1386
خندید و گفت: دوستیم؟
گفتم: تا کی؟
گفت: دوستی که تا ندارد. تا پیری، تا مرگ، تا قیامت، تا بعد از ملاقات با خداو تا بهشت یا جهنم، تا همیشه....
گفتم: باشد دوستیم اما بیا نشانه ای برایش بگذاریم.
گفت: هرطور که دلت بخواهد.
گفتم: هر بار که همدیگر را دیدیم بخندیم و پلکهایمان را دو بار محکم به هم بزنیم.
خندید و پلکهایش را محکم دوبار به هم زد.
گفتم: تا کی؟
گفت: دوستی که تا ندارد. تا پیری، تا مرگ، تا قیامت، تا بعد از ملاقات با خداو تا بهشت یا جهنم، تا همیشه....
گفتم: باشد دوستیم اما بیا نشانه ای برایش بگذاریم.
گفت: هرطور که دلت بخواهد.
گفتم: هر بار که همدیگر را دیدیم بخندیم و پلکهایمان را دو بار محکم به هم بزنیم.
خندید و پلکهایش را محکم دوبار به هم زد.
3خرداد
نوشته شده توسط آلما
در 9:3 | لینک ثابت
•
