تبليغاتX
باور کن رفتنم را -

شنبه پانزدهم دی 1386

روز ۴شنبه ۶.۱۵ صبح سارا که تازه از خونه رفته بود بیرون که بره شرکت برام اس ام اس زد: برف میاد... از خوشحالی داشتم میمردم...

توی شرکت به هرکسی که فکر کنید التماس کردم بیایید بریم برف بازی... نه... هیچ کس نیومد ... فقط مونده بود به امام جماعت شرکت التماس کنم که بیاد بریم برف بازی کنیم....

عصر موقع خونه رفتن به سرم زد که پیاده برم تا ونک ... وای اصلا چشم چشمو نمی دید... شانش آوردم که سالم رسیدم خونه ... البته هر سال توی برف حتما یک دفعه که شده میافتم زمین... پیش خودم گفتم عجب شانسی آوردما...

خلاصه گذشت تا پنج شنبه شب...

پنج شنبه شب مهمونی سالگرد ازدواج برادر دوستم دعوت بودم... خیلییییییییییییییییی جای همتون خالی خیلی مهمونی خوبی بود... عین یک عروسی...

ساعت ۱۲.۳۰ شب بود که دیگه داشتم خداحافظی می کردم دختر خاله دوستم انگار تازه متوجه من شده بود اومد جلو و پرسید: آلما جون قد شما چقدره؟ گفتم ۱۷۵ سانتی متر... برگشت گفت: ماشاللللللللللله

هیچ موقع به نظر چشم اینقدر اعتقاد نداشتم... پامو که از در گذاشتم بیرون تا دم آژانس سر خوردم

نوشته شده توسط آلما در 9:5 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me!