باور کن رفتنم را
باور کن رفتنم را، که می روم تا خاطره ام با ماندنم، لگدمال نشود.
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386
روز ۵شنبه سارا داشت می رفت بیرون به من گفت بیرون چیزی لازم نداری؟ من هم گفتم اگه تونستی یک بسته قهوه ترک بخر... سارا هم گفت باشه ...
از اونجایی که خواهرم رو خوب می شناسم بعد از نیم ساعت بهش اس ام اس دادم که قهوه یادت نره... بعد از ۲ ساعت که برگشت خونه شروع کرد به حرف زدن که وای نمیدونی فلانی رو دیدم اینو گفت ... فلان کفش رو دیدم خیلی زشت بود... خلاصه کلی حرف زد و من گوش دادم ... آخرش گفتم: خوب اینا رو ولش کن... قهوه خریدی...
سارا: ای وای... از کنار مغازه قهوه فروشی هم رد شدما... حتی چند دقیقه وایستادم و نگاه کردم... فکر کردم که اینجا چی میخوام.... یادم نیفتاد...![]()
نوشته شده توسط آلما
در 15:45 | لینک ثابت
•