تبليغاتX
باور کن رفتنم را -

سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386

هشت تایی

 

۱. امروز روز بزرگداشت استاد شهریاره، روز شعر و ادب فارسی. من خیلی شعرهاشو دوست دارم مخصوصا حیدر بابا... ولی نمیدونم چرا روز شعر و ادب فارسی رو روز بزرگداشت استاد شهریار گذاشتن... عجیب نیست؟

۲. این روزها شرکت یه جوریه... انگاری گرد مرگ پاشیدن توش... هیچ کس کار نمیکنه... همه چرت میزنن... یکی از همکارها که توی اتاقش همش خوبه و این یکی همکارمون ازش تند و تند عکس میندازه... یک عکسی انداخته بود که انگاری طرف توی سردخونه است.

۳. من تاحالا نمی دونستم که اگر نیم ساعت تاخیر داشته باشم (توی شرکت) ۱ ساعت از اضافه کاریم کم میشه

۴. یک تابلو شروع کردم (خیلی وقت پیش) ولی تمومش نکردم شما میدونید چرا؟

۵. راستی مرسی از کسانی که برای داستان سارا (پست قبل) نظر دادند ... وقتی بهش گفتم خیلی خوشحال شد و به من گفت که مراتب تشکر را به شما ابلاغ نمایم

۶. دلم یک مسافرت خیلی خوب میخواد... میدونید چطور شد که به فکر مسافرت افتادم؟ وقتی که توی یک مغازه چمدونهای خیلی شیک دیدم

۷. دیروز یک ایمیل دریافت کردم... راستش هم خیلی متاثر شدم هم اینکه خوشحال شدم از اینکه هنوز عشق واقعی وجود داره... ماجرای تصادف یک مرد که تمام صورتش از بین رفته یعنی یک چشمش و دماغ و دهنش ... باورتون میشه که یک چشمش با دماغش یکی شده؟ و زنش عاشقانه دوستش داره.... واقعا احسنت به این خانم ...

۸. زیاده عرضی نیست

نوشته شده توسط آلما در 14:52 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me!