یکشنبه سوم تیر 1386
۳-۴ سال پیش تابستون بود ... یکی از دوستام تازه ازدواج کرده بود و برای مسافرت رفته بودند شمال... یک روز صبح زود ساعت ۷ بود که دیدم موبایلم زنگ می زنه... دیدم شماره دوستم افتاده ... خیلی ترسیدم... فکر کردم اتفاقی افتاده که این موقع صبح اون هم توی اولین مسافرت دونفره شون به من زنگ زده ... هول هولکی گوشی رو برداشتم ... دیدم از اون طرف فقط صدای خنده میاد... و همچنین صدای عرعر ... گفتم الووووووووو.... دیدم دوستم از بس که میخنده نمیتونه حرف بزنه...
دوستم: ... الو.... هر هر هر هر هر...
من: زهر مار... بگو چی شده اول صبحی به من زنگ زدی...
دوستم: آلما.... هر هر هر ... من یک چیزی کشف کردم...
من: حالا نمی تونستی یک ساعت دیگه زنگ بزنی؟؟؟ چی کشف کردی؟؟؟
دوستم: (داشت از خنده بیهوش میشد) من و بهزاد صبح بیدار شدیم اومدیم قدم بزنیم... نمیدونی.... یک خر داشت از روی پل رد می شد... یک سگه پارس کرد... خره هول شد افتاد توی جوی آب... نمیتونن بکشنش بیرون...
من: این که خنده نداره ... طفلکی خره...
دوستم: نه... آخه یک جوری افتاده دماغش توی آب فرو رفته... این قدر ابلهه که سرش رو نمیاره بالا نفس بکشه... من تازه فهمیدم چرا به این حیوون میگن خر...
خلاصه اینکه دوستان خر کذایی از کمبود اکسیژن مرد...