تبليغاتX
باور کن رفتنم را -

شنبه پنجم خرداد 1386

دیروز که یه کمی حال بابا خوب بود قرار شد بریم بیرون... طفلکی بابا از روز ۹ فروردین که حالش بد شده بود تا حالا همش مجبور بود توی خونه بشینه و کارش هم شده بود فقط مطالعه و بحث سیاسی با ما  و فوتبال نگاه کردن... تا اینکه دیروز خودش پیشنهاد داد که بریم بیرون... یعنی خیلی وقت بود دلش میخواست بریم شهرک سینمایی ... ما هم آماده شدیم و ساعت ۱۱ صبح اونجا بودیم...

نمیدونم اونجا رفتید یا نه ولی قیافه بابا وقتی که رسیدیم اونجا و رفتیم مثلا خیابون لاله زار دیدنی بود... چند باری هم چشماش پر از اشک شد... با هم رفتیم تا آخر خیابون و برگشتیم و بابا برام صحبت کرد... از سینما ایران و مغازه هایی که اونجا بود... از گراند هتل و ...

اول خیابون یک مغازه هست که هم سی دی های قدیمی میفروشند و هم میشه توش عکس های آهنگسازان قدیمی رو توش دید... با بابا رفتیم تو و چند تا سی دی قمر و بنان و آهنگهای قدیمی خریدیم ... خود آقاهه سه تار می ساخت ... فضای اونجا با موسیقی قدیمی که پخش می شد خیلی قشنگ تر بود...

کوچه ای هم هست به نام کوچه علی حاتمی که ختم میشه به کوچه پس کوچه های تهران قدیم...

از پروژه های امام علی و کوفه هم دیدن کردیم ولی قسمت اورشلیم رو نذاشتن ببینیم چون توش داشتند کار می کردند و فیلمبرداری داشتند...

فقط خیلی متاسف شدم که گراند هتل تعطیل بود... به علت تعویض مدیریت... ولی ما توی قهوه خونه سنتی کنار دستش آبگوشت خوشمزه ای خوردیم...

نکته ای که خیلی توجهم رو جلب کرد یک سری سیاهی لشکر بودند که برای فیلمبرداری آورده بودنشون اونجا... راننده آژانسی که ما رو برگردوند خونه می گفت این بنده های خدا از صبح اینجا توی آفتاب هستند تا شب... فقط یک وعده بهشون ساندویچ میدن ... باورتون نمیشه اگر مزد یک روزشون رو بگم... روزی ۲ الی ۳ هزارتومان... واقعا متاسف شدم...

نوشته شده توسط آلما در 8:22 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me!