باور کن رفتنم را
باور کن رفتنم را، که می روم تا خاطره ام با ماندنم، لگدمال نشود.
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385
اگر خداوند يک آرزوي انسان را برآورده ميکرد
من بيگمان
دوباره ديدن تو را آرزو ميکردم
و تو نيز
هرگز نديدن من را
آنگاه نميدانم
براستي خداوند کداميک را ميپذيرفت؟
من بيگمان
دوباره ديدن تو را آرزو ميکردم
و تو نيز
هرگز نديدن من را
آنگاه نميدانم
براستي خداوند کداميک را ميپذيرفت؟
امروز آسمون دلم حسابی ابریه، همش چشمام پر از اشک میشه، دلم گرفته، دلم بارون میخواد...
نمی دونم چرا امروز دلم می خواد برم توی یکی از شهرهای شمالی، مثلا آستارا... برم توی بازارش برای خودم بگردم... به خونه های روستایی سر بزنم و زل بزنم به دستای پرمحبت و زحمتکش زنهای روستا که کنار تنور نشسته اند و نون می پزن... آره دلم سادگی میخواد ، یکرنگی و همدلی....
اين روزها هواي حوصله ام ابريست
به انتظار مينشينم باريدنش را
نوشته شده توسط آلما
در 7:39 | لینک ثابت