تبليغاتX
باور کن رفتنم را

شنبه بیست و سوم آبان 1388

پنجشنبه صبح یادم افتادم که ماشینم بنزین نداره... سارا هم داشت وسایل جمع میکرد که بره استخر... بهش گفتم بیا با هم بریم بنزین بزنم بعد تو رو میرسونم استخر...

شنیده بودم که شهرک آپادانا دوتا جایگاه بنزین گذاشته ولی نمیدونستم کجای شهرک... وقتی رسیدیم دم شهرک سارا گفت به نظرم باید بری سمت چپ... گفتم ما که نمیدونیم کجای شهرکه پس بذار از اولش بریم فوقش دور میزنم دیگه... رسیدیم انتهای شهرک به سارا گفتم میخوای سئوال کنیم؟ سارا گفت باشه... از اون آقاهه سئوال می کنیم... شیشه رو داد پایین ... رسیدیم به آقاهه سارا سرشو برد بیرون و پرسید آقا پمپ بنزین کجاست؟ منم اصلا به خودم زحمت ندادم که ماشین رو نگه دارم همینطوری پام رو گذاشته بودم روی گاز و می رفتم که شنیدم آقاهه با تمام قوا داد زد:

- مستقیم برییییییییییید....

نوشته شده توسط آلما در 8:56 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوازدهم آبان 1388

عاشق فصل پاییزم... روزهای ابری و بارونی... برگهای رنگارنگ...

عاشق این روزها هستم... نیمه شب که از خواب بیدار میشم حتما میرم کنار و پنجره و اگه بارون بباره ساعتها تماشا می کنم... (البته صبح هم خواب آلود میام سرکار)

این روزها همش دلم میخواد یک سفر برم بندر انزلی... نمیدونم چرا... همش دلم میخواد برم اونجا و توی یک مسافرخونه عین اونی که توی فیلم "ماهی ها هم عاشق می شوند" بمونم... عصرها برم اسکله قدم بزنم ... بارون بیاد و من تماشا کنم و لذت ببرم... برم توی اون قهوه خونه های کنار دریا چایی بخورم و کتاب بخونم... هوا مه آلود بشه و ....

اصلا دلم میخواد برم توی یک ده معلم بشم...

 

نوشته شده توسط آلما در 11:23 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پنجم آبان 1388

بعد از اون همه لباسی که از ترکیه برای خودم آوردم و هنوز نپوشیدم دیروز عین ندید بدیدها رفتم و دوباره کلی برای خودم خرید کردم.... نشونه افسردگیه؟؟؟؟
نوشته شده توسط آلما در 10:15 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me! <