تبليغاتX
باور کن رفتنم را

سه شنبه سی و یکم شهریور 1388

خیلی وقت بود قصد داشتم دیدن دوستی برم که خیلی هم دوستش دارم.

۴شنبه ساعت ۵ بعداز ظهر پرواز داشتم به سمت آنکارا. از اونجا باید تا شهر مقصدم رو با اتوبوس طی می کردم. شهر AMASRA واقع در شمال ترکیه... ساحل دریای سیاه و مرز آبی ترکیه و اوکراین.

ساعت ۶.۳۰ به وقت آنکارا توی فرودگاه آنکارا بودم. بعد از چک پاسپورت و تحویل چمدون همونطور که دوستم گفته بود سوار اتوبوسهایی شدم که بیرون فرودگاه به سمت ترمینال یا به قول خودشون آشتی (که مخفف ترمینال آنکارا میشه) میره شدم. با پرداخت مبلغ ۱۰ لیر به ترمینال رسیدم. بماند که چقدر اتوبوس تمیز بود و صندلیهاش از صندلیهای هواپیمای ایران ایر خیلی راحتتر بود. بعد از درست ۴۵ دقیقه رسیدم ترمینال. دوستم کاملا برام توضیح داده بود که چیکار کنم ... همونطور که برگه پرینت شده ایمیل سیامک (دوستم) توی دستهام بود از پله های ترمینال رفتم بالا به سمت همون شرکتی که قرار بود برام بلیط رزرو کنند. برای ۲ ساعت جدا برام بلیط رزرو کرده بود. یکی ۹ شب که اگر به موقع رسیدم سوار اتوبوس ۹ شب بشم.. احتمال داده بودیم که ممکنه پرواز تاخیر داشته باشه و برای حرکت بعدی که میشد ۱۲ شب از شرکت دیگه ای برام بلیط رزرو کرده بود. 

شرکت اولی... بعد از سلام علیک... طرف گفت که اصلا برای امشب ماشین حرکت نمیکنه.... اوه... راهنماییم کرد که برم باجه شماره ۱ اون یکی شرکت که برای شهر بارتین  ‌BARTIN که نزدیک شهر آماسراست بلیط تهیه کنم... چون این فصل از سال برای آماسرا ماشین مستقیم وجود نداره...

رفتم و سلام علیک کردم هیچی انگلیسی نمی دونستند... شروع کردم به ترکی صحبت کردن گفت از کجا میایی گفتم از ایران... گفت برای بارتین ساعت ۸.۳۰ هم بلیط داره میتونه اون بلیط رو کنسل کنه و برای ساعت نزدیکتر بلیط صادر کنه... ... گفت نیم ساعت دیگه ماشین حرکت میکنه... من هم از خدا خواسته... پرسید اسمت چیه؟ گفتم آلما... رفت انتهای باجه و دستش رو کرد توی یک کیسه  و یک مشت سیب قد گردوی کوچولو آورد... رنگ عناب... ترش ... ریخت کف دستم... بعد گفت: از ایران برامون چی آوردی؟ منم دستم رو کردم توی کیفم و میوه هایی رو که توی هواپیما داده بودند دادم بهش.... گفت بیا تو بشین... تا موقع حرکتت بشه یک چایی بخور...

ترکیه ای ها خیلی مهمون نواز و مهربون هستند...  من هم نشستم باهاشون چایی خوردم تا موقعی که سوار اتوبوس شدم اینها هی سوال کردند مملکت شما خوبه یا بد؟ پرزیدنت رو دوست دارید یا نه؟ خلاصه...

اتوبوس نگو ماه... اینترنت داشت... پذیرایی... یک دختر خوشگل و جوون اومد پرسید نوشابه چی میل دارید؟ بعد چایی و نسکافه با انوع بیسکوئیت و کیک.... یک جایی هم وسط راه ایستاد به مدت ۲۰ دقیقه... یک فروشگاه بزرگ بود که هم لباس و کفش داشت هم خوراکی و مواد غذایی و چایی و ....

ساعت ۱۲.۳۰ شب رسیدم بارتین... دوستم اومده بود دنبالم... جاده عین جاده شمال بهشت... مه آلود و بارونی... ۲۰ کیلومتر توی جنگل رفتیم تا رسیدیم به هتل... این دوست من اونجا مدیر هتله... چمدونم رو  تحویل دادم که ببرند توی اتاقم و خودم با سیامک نشستیم به چای خوردن و صحبت کردن ... دیگه دیدم چشمام دارن بسته میشن که رضایت دادم برم بخوابم.

اینقدر اونجا اکسیژن هوا زیاد بود که من ساعت ۳ صبح خوابیدم ساعت ۵.۳۰ بیدار شدم. دوش گرفتم و آماده شدم رفتم پایین. بعد از صبحانه با دوستم یک کمی اطراف رو گشتم ....

خیلی جالبه  که اصلا نمیتونید وضعیت هوا رو پیش بینی کنید. صبح مه آلود بود و هوا گرفته... پیش خودم گفتم هیچی دیگه امروز هیچ جا نمیتونم برم... ساعت ۹ صبح آفتابی شد که باورتون نمیشه... هتل یک سگ داشت که نمیدونم چرا از کنار من جم نمیخورد... منم دقیقه ای یک بار جیغ می کشیدم و در میرفتم... اسم سگه میدونید چی بود؟؟ زکیه....

ساعت ۹ صبح رفتیم به سمت ساحل .... واقعا دریایی به زیبایی دریای سیاه وجودنداره... گوشماهی ها همه سرمه ای و آبی... کفشها رو در آوردیم و توی ساحل قدم زدیم... متاسفانه اونجا هم سگ داشت و هم گربه... البته سگها بسیار بی آزار که حتی از گربه ها هم می ترسیدند...

کنار ساحل هم پر از هتل و جهانگرد بود که البته حتی یک ایرانی هم وجودنداشت... دوستم می گفت ایرانی ها ترجیح میدن جای شلوغ برن... به خاطر همین میرن جنوب ترکیه به سمت آنتالیا و...

پشت میز توی ساحل نشسته بودیم که ۲ تا فرانسوی اومدن و میز کناری ما نشستند... بعد از نیم ساعت دیدیم آقاهه اومد سمت ما پرسید که آیا بلدیم انگلیسی صحبتت کنیم؟ بعد برامون توضیح داد که خانمش بارداره و دخترشون ۱ ماه دیگه به دنیا میاد... یک جعبه کوچولو به ما نشون داد که چند تا عکس از خودشو خانمش گذاشته بود گفت که یک نامه نوشته که اگر ما میتونیم به زبانی که بلدیم اون رو ترجمه کنیم و بنویسیم ... توی نامه خطاب به کسی که اون جعبه رو پیدا می کرد نوشته بود که دختر ما مثلا ۱ ماه دیگه به دنیا میاد و شما که این جعبه رو پیدا کردید این آدرس ایمیل منه که اگر به من ایمیل بزنید دختر ما ۱۶ سال دیگه یعنی سال ۲۰۱۵ میاد و این رو از شما میگیره...

به سیامک گفتم ببین چقدر برای بچه دار شدن ذوق و شوق دارن... حالا توی ایران هرکی باردار میشه همش دلهره داره که وای چی میشه... چه جوری میشه از شر این بچه خلاص شد... به آقاهه گفتم که کارتون خیلی قشنگه...  

سیامک نامه روبه زبان ترکیه ا ی نوشت و من هم به زبان فارسی... باورتون نمیشه تمام ۳-۴ ساعتی که این زوج نشسته بودند مشغول این کاربودند پشت تمام عکسها رو نوشتند... نامه رو به چند زبان ترجمه کردند... بعد هم جعبه رو بستند و گذاشتند توی یک کیسه نایلونی و درش رو محکم بستند و بلند شدند از ما تشکر کردند و رفتند...

بعدت از ۲ ساعت که داشتیم برمی گشتیم هتل اونها رودیدیم که داشتند بر می گشتند.... به ما گفتند که جعبه رو بردند وسط آب و انداختند توی آب....

ادامه دارد...

(فکرکردید فقط خودتون بلدید  پست های ادامه دار بنویسید؟؟؟)

نوشته شده توسط آلما در 21:8 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388

به نظر من کسی که میاد برای آدم پیغام خصوصی میذاره و هرچی دلش میخواد میگه بعد هم نه از خودش آدرس وبلاگ میذاره نه آدرس ایمیل بسیار آدم ترسوئیه... یا شاید هم روانی...

جناب "منم" که نمیدونم خانمی یا آقا (که البته هیچ کدوم نمیتونی باشی ... یا نری یا ماده) مرسی که منو اینقدر بزرگ میبینی که فکر می کنی ۵۰ ساله هستم... خیلی ممنونم.... به نظر من این تعریف خیلی بزرگیه که کسی فکر کنه من از سن واقعیم بزرگتر هستم.

من هرچی دلم بخواد اینجا مینویسم. هرکسی هم که میاد اینجا و لطف میکنه و میخونه و نظر میذاره برام محترمه... ولی برای هیچ کس دعوتنامه نمی فرستم... هیچ وقت هم نرفتم توی وبلاگی بنویسم: من آپ کردم بیا بخون... یا: وبلاگ خوبی داری به من هم سر بزن...

اگر مطالب من خوشایند شما نیست تشریف نیاورید...

...

فردا دارم میرم سفر...

نوشته شده توسط آلما در 11:23 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هجدهم شهریور 1388

چند وقت پیش یکی از دوستام پرسید آلما چرا ازدواج نمی کنی؟ خندیدم و گفتم گیرم نمیاد و زدم به مسخره بازی. گفت یکی از آشناهامون خیلی آقای خوبیه دنبال یکی میگرده مثل تو بیا باهاش آشنا بشو. گفتم دست بردار میبینی که من اصلا حال و حوصله ندارم... خلاصه از اون اصرار و از من انکار چون واقعا توی شرایطی نبودم که بخوام به این موضوع فکر کنم آخر سر برگشت گفت من شماره تو رو بهش میدم خودتون میدونید... 

یکروز عصر ساعت ۷ بود که دیدم تلفنم زنگ زد. یک آقای بسیار متین و متشخص سلام و احوالپرسی کرد و خودش رو معرفی کرد و گفت که من از طرف فلانی تماس میگیرم و ...

خلاصه قرار شد ما همدیگه رو ببینیم. حالا من هم روزهایی بود که اصلا حال و حوصله نداشتم. خلاصه رفتیم توی یک رستوران نشستیم. آقا شروع کردند به صحبت:

- من اسمم علی ا. هست (انگار من اسمش رو نمیدونستم) ۴۸ سالمه () ...

از اونجا که من فوری سال تولد طرف رو محاسبه می کنم گفتم یعنی متولد ۱۳۴۰ هستید؟ گفت نخیر متولد ۱۳۳۹ هستم... من هم فوری گفتم پس ۴۹ سالتونه... گفت بله بله ۴۹ سالمه... مهندس مکانیک هستم دانشگاه پلی تکنیک درس خوندم... ۴۰ ساله بودم که ازدواج کردم ۸ ماه بعدش جدا شدم...

گفتم چرا جدا شدید؟ طفره رفت... گفتم میشه علت جداییتون رو بدونم؟ گفت من با عجله انتخاب کردم بعدش هم ممکنه ۲ نفر آدم خوب نتونن با هم زندگی کنند. من میخوام یک زندگی بسازم... (شروع کرده بود به چرت و پرت گفتن)

بعد افتاد روی دنده تعریف از خودش: من ۳ تا ماشین دارم... یکیشون برای اینکه برم سرکار یکیشون برای موقعی که میرم خرید یکیشون هم ماشین مهمونیه...

با خنده بهش گفتم یعنی وقتی از سرکار میخواهید برید خرید اول میرید خونه ماشین عوض میکنید بعد میرید خرید؟ بهش برخورد... گفت شوخی نکنید من جدی گفتم .... گفتم من هم جدی سئوال کردم...

دیگه متوجه شده بودم که این آدم آدمی نیست که اصلا بشه باهاش ۲ کلمه حرف زد پس بهتره تفریح کنم.  دوباره شروع کرد: من یک خواهر و برادر و یک مادر دارم... همه مون توی یک ساختمان ۴ طبقه زندگی می کنیم... شما هم باید تشریف بیارید توی واحدی که اونجا داریم با من زندگی کنید... گفتم بذارید اول به توافق برسیم بعد منو دعوت کنید که با شما اونجا زندگی کنم... ادامه داد: برنامه زندگی من اینه: من اصلا آدم شب نیستم... یعنی ساعت ۱۰ شب میخوابم... صبح ساعت ۵ بیدار میشم... ساعت ۷ صبح اداره کارت میزنم... میدونید من علاوه بر اینکه مدیر فلان شرکت هستم رئیس هیئت مدیره فلان شرکت هم هستم غذای بیرون نمی خورم... ساعت ۶.۳۰ برمی گردم خونه... ساعت ۷ تا ۹ میرم پارک قدم میزنم... پنج شنبه ها تعطیلم صبح مادر و خواهرم رو میبرم خرید... جمعه ها هم کارگر میاد برای نظافت راه پله ها و حیاط من به کارش نظارت می کنم و بعد هم به ماشین ها رسیدگی می کنم....

من دیگه اصلا به حرفهاش گوش نمی کردم... داشتم با خودم فکر می کردم چه آدم کلیشه ای مزخرفیه... اون هم داشت برای خودش حرف میزد:

من از شما توقع دارم که یک کدبانوی مدرن باشید... من اصلا اهل این نیستم که توی کارهای خونه کمک کنم ... البته به شما هم نخواهم گفت که کارتون رو رها کنید... سر کار برید ولی به کارهای خونه هم خودتون باید رسیدگی کنید... راستی شما که قبلا ازدواج نکردید؟ من به این مسئله حساسم... گفتم نه ازدواج نکردم ولی شما که خودتون یک بار ازدواج کردید چرا فکر می کنید حتما باید با کسی ازدواج کنید که قبلا ازدواجنکرده؟ گفت بله درسته ولی من اینطور ترجیح میدم... (پررو)

دیدم دیگه داره زیادی حرف میزنه... گفتم ببخشید دیگه دیره بهتره من برم خونه... شما هم وقت خوابتون داره نزدیک میشه ....گفت پس آلما خانم من آخر شب زنگ بزنم که شما فکراتون رو کرده باشید؟ گفتم آخر شب یعنی کی؟ شما که ۱ ساعت دیگه میخوابید. 

خلاصه فرداش بود که زنگ زد... من هم که معلوم بود جوابم چیه... گفتم فکر نمی کنم ما برای هم مناسب باشیم..... حالا هی اصرار که چرا؟ علتش رو بگید... گفتم چون به قول شما ۲ نفر خوب هم گاهی نمی تونند با هم زندگی کنند....

نوشته شده توسط آلما در 8:29 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دهم شهریور 1388

دوست خوبم حامد منو به کتاب بازی  دعوت کرده... اینکه بر اساس فیلم فارنهایت451 با این قانون که اگر می‌خواستند کتاب‌ها را نابود کنند و قرار بود شما کتابی را کاملن از حفظ کنید و در خود نگه‌دارید تا محفوظ بماند چه کتابی را انتخاب می‌کردید؟

خوب نمیتونم انتخاب کنم... من خیلی از کتابهام رو دوست دارم... اصلا نمیتونم یکی از اونها رو انتخاب کنم... یادمه بچه که بودم یک سری کتاب بود به اسم ماجراهای "مارتین و ژان"... این مارتین و ژان یک خواهر و برادر بودند ... یک دوره کتاب بود مثل همین تن تن و میلو... توی هر جلد یک اتفاق می افتاد... یا کتاب فلفلی و آنتون که من عاشق این کتاب بودم... بعد هم توی دوران نوجوانی کتاب "دزیره" که همیشه پیش خودم فکر می کردم که چقدر دزیره شانس آورد که زن ناپلئون نشد و ژان بابتیست مهربون گیرش افتاد یا کتاب "آنا کاره نین" که بابا موقعی که من ۱۵ سالم بود برام خرید... هیچ وقت هم از شخصیت آنا بدم نیومد که خیلی هم تحسینش می کردم... یا کتاب "گذر از رنجها" که بنا به دلایلی اون کتاب رو دیگه نداشتم و همین چند سال پیش بود که بابا از توی کتابهای دست دوم میدون انقلاب به مناسبت تولدم برام خرید ... یا کتاب "تبریز مه آلود" وای این رو هم بابا برام خریده بود... فقط ۱۶ سالم بود و خودم رو همش جای نینا میذاشتم و فکر می کردم عجب دختر شجاعی... کتاب "سالهای ابری" علی اشرف درویشیان که واقعا دوست دارم... یا کتاب شعرهایی که دارم... و...

بعدها هم هر کتابی که خوندم رو دوست داشتم... ببخشید نمیتونم انتخاب کنم...

ولی خوب یک کار دیگه میکنم... تنها کتابی که خریدم و پشیمون شدم و وقتی خوندمش گفتم اه... که چی؟ اصلا چرا این کتاب به چاپ ۶۴ ام رسیده؟ فهمیدم... توصیه نامه داشته... اصلا اگر بخواهید حساب کنید مگر ما اینقدر کتاب خون داریم؟؟؟؟ متوجه شدید که چه کتابی رو میگم؟ "دا" ...

من اصلا نمیخوام بگم این کتاب خوب بوده یا بد... هرکسی نظری داره... از نظر من هرکسی که برای جنگ زحمت کشیده خیلی خیلی محترمه و واقعا باید براش ارزش قائل شد ولی به نظر من نویسنده این کتاب کار خاصی نکرده... همه اونهایی که توی جنگ بودن همین کارها رو انجام دادن...

در هر صورت فقط و فقط میتونم از توی کتابهایی که دارم از کتاب "دا" صرفنظر کنم...

کسی رو هم دعوت نمی کنم....

نوشته شده توسط آلما در 14:17 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me! <