تبليغاتX
باور کن رفتنم را

چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388

شنبه صبح که خبر رو شنیدم باورم نشد... رفتم طبقه ۴ پیش دوستام... گفتم امیدوار باشید... همکارم گفت چیو امیدوار باشیم؟ تموم شده... یعنی چی؟

اینقدر حالمون بد بود که ساعت ۱۰ عسلی (دوست و همکارم) زنگ زد و گفت آلما حوصله ندارم بیا بریم بیرون... دیدیم هرکس رو که می بینیم از نتیجه راضی نیست... یعنی چی؟ پس کی رای داده؟ از غصه رفتیم توی کافی شاپ و نشستیم و گپ زدیم ولی دلمون خوش نبود...

موقع برگشتن سارا زنگ زد: آلما همکارم میدون فاطمیه میگه شلوغه... گفتم اینجا که خبری نیست... باورم نشد... ساعت ۲ بود که برگشتیم شرکت... حدود ساعت ۳ بود که آرمان زنگ زد گفت آلما از حوالی میدون ونک رد نشید... شلوغه... گفتم پس چه جوری بریم خونه؟ گفت نمیدونم شده پیک موتوری خبر کن سوار شو برو... خنده ام گرفت.... گفتم باشه میرم... رفتم بالا پیش عسلی و گفتم جریان اینطوریه بیا بریم... گفت صبر کن ساعت ۴.۳۰ خودم میرسونمت...

ساعت ۴.۳۰ دیگه نتونستیم از در شرکت بریم بیرون... نیروهای گارد ریخته بودن و مردم رو میزدن... اصلا براشون فرقی نمیکرد زن و مرد و پیر و جوون... حیرت کرده بودم... تا ساعت ۸.۳۰ توی شرکت با بچه هات موندیم و از بالکن طبقه ۴ به مهرورزیهای دولت مهرورز نگاه کردیم و فحش دادیم و عصبانی شدیم و...

ساعت ۸.۳۰ عسلی رفت بیرون که ماشینشو بیاره نزدیک... یهو دیدیم بچه ها دارن میرن طرف در شرکت... چی شده؟ عسلی غش کرده... یک گاردی عوضی بهش فحش خیلی بدی داده بود... اونی که شایسته مادر و خواهر و فک و فامیلشه... طفلک عسلی... به زور آوردیمش توی شرکت و یکی بدو بدو رفت از کلینیک کنار شرکت دکتر آورد...

خلاصه ساعت نزدیک ۹ بود که از شرکت اومدیم بیرون... با ماشین همکارم... ۱۰ متر از شرکت دور نشده بودیم که یک گاردی با یک سنگ کوبید به شیشه ماشین... همکارم بنده خدا داشت از ترس سکته می کرد... تا برسیم خونه موبایلها هم قطع شد...

روز یکشنبه و دوشنبه و سه شنبه هم همین طور... هر روز بکش بکش و هر روز بدتر از دیروز عزیزان ما رو می زنند و می کشند... به چه جرمی؟ به جرم حق خواهی...

الان هم جلوی دانشگاه خواجه نصیر شلوغه... همه میگن آلما بیا برو دیگه... باز مثل اون شب نمیتونی بری خونه... من دلم میخواد دست همه این جوونها رو ببوسم و بگم :

به امید روزی که عدالت رو توی ایران ببینید ... به قول بابا: ما بی شماریم....

نوشته شده توسط آلما در 16:4 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یازدهم خرداد 1388

از دو هفته مونده به تولدم میخواستم برم برای خودم ساعت بخرم... کادوی تولد ۳۶ سالگیم... هر روز که از شرکت پیاده می رفتم ونک، سر راه اول پشت ویترین ساعت فروشی مجتمع پایتخت مکث می کردم... بعد دو سه تا ساعت فروشیهای نزدیک میدون ونک ... ولی از هیچ ساعتی خوشم نمیامد...

مامان و بابا و سارا که متوجه شدن میخوام ساعت بخرم پیشنهاد دادند که برو ساعت رو بخر اصلا کادوی تولدت ... فقط برو انتخاب کن... ما برات میخریمش...

۱۹ اردیبهشت بود... صبح که با سارا می رفتیم سمت شرکت بهش گفتم نمی دونم چرا از هیچ ساعتی خوشم نمیاد... امروز میرم ساعت فروشیهای فاز ۱ (اکباتان) رو نگاه می کنم... سارا گفت آره بد نیست برو ببین شاید خوشت اومد...

عصر که رسیدم اکباتان دیدم حوصله ندارم... گفتم حالا که عجله ای نیست... میرم خونه یک روز دیگه میرم ساعت می بینم... رسیدم خونه... طبق معمول بابا با لبخند اومد جلو... گفتم چطوری آقای آلمایی... به به چه خوشگل شدی امروز؟ خندید ... نشستیم به چایی خوردن... بابا از روی صندلی مخصوصش بلند شد و از روی میز شکلات برداشت و با چاییش خورد... برخلاف همیشه که دعواش میکردم که شکلات نخوره اون روز چیزی بهش نگفتم... بعد تلفن زنگ زد... آیلار بود ... با بابا و مامان صحبت کرد... دیدم بابا داره دنبال چیزی میگرده... گفتم بابا چیزی میخواهید؟ گفت نفسم نمیاد... اسپری من رو بدید... مامان هول شد... اسپری بابا رو داد ... گفتم بابا میخواهید فشارتون رو بگیرم؟ فشارش رو گرفتم... اوه.... گفتم بابا بریم دکتر؟ گفت باشه بریم... زنگ بزن  فرهاد بیاد ... فرهاد یکی از دوستامونه... فرهاد به سرعت خودش رو رسوند تا من مانتو بپوشم و مدارک پزشکی بابا رو آماده کنم... بابا دراز کشیده بود عین همیشه... یک دستش زیر سرش ... آروم... گفتم بابا بریم؟ گفت صبر کن نمی تونم از جام بلند بشم... گفتم پس بذار اورژانس خبر کنم... بابا صدا زد: شهلا... بیا... مامان نشست کنارش ... دست مامان رو گرفت و بوسید... مامان زد زیر گریه... گفتم وا... مامان... چرا گریه میکنی؟ بابا که چیزیش نیست... الان اورژانس میاد... گریه نکن بابا ناراحت میشه... رفتم نشستم کنارش... گفتم بابا جون قلبت درد میکنه؟ گفت آره... گفتم بذار یه کمی ماساژ بدم... گفت یواش ... درد دارم... دستم رو گرفت و گفت: آلما جون من دارم میمیرم... گفتم وای نه بابا این حرفها چیه؟ الان اورژانس میاد...

صدا زدم: سارا یک بار دیگه زنگ بزن به اورژانس بگو سریع بیان... سارا مضطرب بود... خیلی... دوباره زنگ زد به اورژانس ... التماس که تو رو خدا زود بیایید...

توی همین فاصله دیگه بابا حرف نزد... فقط نگاهم می کرد... گفتم بابا جون الان اورژانس میاد... نگران نباش... باشه قربونت برم... به خاطر من نه... به خاطر مامان... بابا دستمو فشار داد... آهسته... لبخند زد و چشماشو بست... صداش زدم... موهاشو نوازش کردم... گفتم بابا جون... نترسی ها... الان اورژانس میاد...

دیگه یادم نیست... هوار کشیدم... التماسش کردم... قسمش دادم... به خاطر مامان... اورژانس... دکتر... آمبولانس... گریه های مامان... کز کردن سارا پشت مبل... بدو بدو... پشت در مراقبتهای ویژه بیمارستان... التماس به دکترها... نسبتت با بیمار چیه؟ دخترشی؟؟؟؟ تسلیت.... یعنی چی؟ مگه میشه؟ ... گریه های مامان... وای آیدا بیا... روزبه... به آیلار چی بگم؟ سارا خبر نداره....

باقی روزها بود و قاب عکس بابا و گل و دوستان و گریه و .....

الان ساعت بابا توی دستمه... من کادوی تولدمو از بابا گرفتم... هر روز ساعتشو به دستم می بندم و حس می کنم دستش روی دستمه...  چقدر عاشقتم بابا...

نوشته شده توسط آلما در 9:24 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me! <