تبليغاتX
باور کن رفتنم را

یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388

برای پدر عزیزم

پَر پَر زنان ز روی گل و بوته می پرید

                                             پروانه سفید

شبنم ز جام سبزه و گلبرگ می چشید

                                            پروانه سفید

بر هرچه می نشست از آن زود می رمید

                                            پروانه سفید

کوتاه می گرفت دَمِ دید و بازدید

                                            پروانه سفید

افسوس بس نماند و شد از دیده ناپدید

                                            پروانه سفید

                                                                        (سیاوش کسرایی)

سخته از دست دادن پدری که بیشتر رفیق بود... و سخت تر از اون فکر کردن و صحبت کردن درمورد از دست دادنش...

از همه دوستانی که توی این مدت تنهامون نذاشتن و دلداریمون دادند ممنونم... خصوصا از آرمان عزیز که با حضور مداومش تسلی دل من و خانواده ام بود... دوستان گرامی ازتون ممنونم و دوستتون دارم...

نوشته شده توسط آلما در 8:5 |  لینک ثابت   • 

شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388

چند سال پیش که دانشجو بودم توی یک مدرسه ای بصورت نیمه وقت کار می کردم... یک مدرسه غیرانتفاعی پسرونه که مال یک زن و شوهر بسیار خسیس بود... آقای مدیر آقای مسنی بود که حافظه ضعیفی داشت... هر روز که آدمو میدید یک جوری نگاه می کرد که انگاری اصلا تاحالا ندیدت... به خاطر همین مسئله هم بود که وقتی مراسمی توی مدرسه برگزار میشد ایشون فقط یک متن رو حفظ کرده بود و سالهای سال بود که توی تمام مراسم همین حرفها رو تکرار می کرد و هر بار ما که متن رو حفظ شده بودیم سر مراسم باهاش تکرار می کردیم و می خندیدیم ...

دو سال پیش بود که با دوستم فریبا و دوستش نازنین ۲ روزه رفتیم شمال... من چند سال بود که دیگه توی مدرسه کار نمی کردم... موقع برگشتن اینقدر توی راه وایستاده بودیم و چای خورده بودیم و هله هوله خریده بودیم و کنار هر گل و بوته ای عکسهای مسخره انداخته بودیم قیافه هامون دیدنی بود... یعنی عین جنگلی ها... پشت مانتوهامون سبز شده بود بس که روی سبزه ها نشسته بودیم... دمپای شلوارهامون گلی و کفش ها که دیگه نگو... وقتی رسیدیم تهران فریبا گفت شما با این قیافه هاتون که نمیشه از ماشین من پیاده بشید تاکسی بگیرید.... بیایید بریم نزدیک خونه ما من دم آژانس پیاده تون می کنم سوار شید برید خونه...

از قضا آژانسی که فریبا می گفت درست دیوار به دیوار ساختمون مدرسه ای بود که من قبلا توش کار می کردم... سه تایی از ماشین پیاده شدیم... رفتیم دم دفتر آژانس در رو که باز کردیم چشمم افتاد به آقای مدیر ... نیشم تا بناگوش باز شد... گفتم:

- اااااا سلام آقای مدیر... حال شما چطوره؟ خانم مدیر خوبن؟ ... چه خبرا؟....

آقای مدیر بیچاره با دهن باز به من نگاه می کرد... پیرمرد بنده خدا داشت توی ذهنش می گشت که این جنگلی دیگه کیه داره با من چاق سلامتی میکنه... هی هم سعی داشت که من متوجه نشم که منو نشناخته... از اون طرف هم فریبا هی صدام میکرد که بدو ماشین ها منتظرند... خلاصه به زور منو کشوند بیرون و گفت: چه خبرته؟ مگه نمی بینی این پیرمرده اصلا نشناختت حالا هی باهاش چاق سلامتی کن... با این قیافه هایی که ما داریم حالا پدر و مادرامون هم ما رو نمی شناسن...

از اون طرف دیدم ۲ تا راننده به ما دادن که یکی از یکی بدقیافه تر و نزارتر... یکیشون یک پیرمرده بود که احتمال داشت هر لحظه بمیره یکیش هم یک پسره بود که اینقدر اعتیادش مشهود بود که دیگه سینه خیز راه می رفت... نازنین گفت: به جون جفتتون من همین الان میرم سر کوچه تاکسی میگیرم... اینا دیگه کین... حالا من باید با کدوم برم؟ به هیچ کدومشون نمیشه اعتماد کرد...

گفتم آخه نه اینکه من و تو خیلی تر و تمیزه قیافه هامون... قرار بود الویس پریسلی و جرج کلونی راننده مون بشن...

نوشته شده توسط آلما در 8:46 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388

اون کنسرت یانی که توی آمریکای جنوبی برگزار شد رو دیدید؟

پنج شنبه قبل ۲ جا مهمونی دعوت بودم... یکیش تولد یکی از دوستام بود ... یکی دیگه هم یکی از دوستام که چند ماهی ایران نبود برگشته و مهمونی داده بود... وقتی بهرام (همین دوستم که از کانادا برگشته) زنگ زد بهش گفتم من تولد دوستم دعوتم نمیتونم بیام... اینقدر قسم داد و التماس کرد که تو رو خدا بیا اصلا من خودم میام دنبالت... اصلا اول برو تولد بعد ساعت ۱۰ بیا اینجا و... گفتم ای بابا تولد تازه ساعت ۱۰ شروع میشه ... خلاصه...

اولش رفتم تولد دوستم ۱ ساعت نشستم و بعد رفتم مهمونی بعدی... ساعت ۱۰.۳۰ رسیدم ... بعد از سلام و علیک و خوش و بش با دوستان، بهرام گفت: آلما کنسرت یانی رو توی امریکای جنوبی دیدی؟ گفتم نه... گفت یک ویولونیست داره محشر میزنه... خلاصه کنسرت رو گذاشت که ما ببینیم ... من اولش که حواسم نبود و داشتم با بقیه بگو بخند می کردم و این و اونو اذیت می کردم... اون وسطا هم گوشه چشمی به کنسرت داشتم... تا اینکه تموم شد و بهرام اون لحظه نبود که خاموشش کنه دوباره رفت از اول کنسرت... این دفعه دیگه میخکوب کنسرت شدم... چقدر زیبا بود... از همه مهمتر ویولونیسته بود که عجیب زیبا می نواخت و......... از همه مهمتر خیلی خوشتیپ بود... گفتم:

- وای بچه ها عجب آقای برازنده ای... چقدر خوشتیپه... چه آقای موقری....

همه زدند زیر خنده... گفتم بهرام نمیشه این آقاهه رو از تلویزیون بکشیش بیرون... من عاشقش شدم... یکی از بچه ها گفت: اگه بلد بودیم که اون خانم خوشگله رو میکشیدیم بیرون...

خلاصه بدجوری عاشقش شدم... به بهرام گفتم خیلی بدجنسی... منو از مهمونی کشوندی اینجا نمیتونی خواهش مهمونتو برآورده کنی. بهرام گفت خوب اون کارو که نمیتونم انجام بدم ولی کنسرتو برات رایت می کنم....

اگه کنسرت رو پیدا کردید حتما ببینید... محشره

 

نوشته شده توسط آلما در 9:2 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388

مامان دوستم فریبا یک طوطی داره به اسم "الی"... یکی از بدصداترین طوطی هایی که توی عمرم دیدم... صدایی شبیه غارغار کلاغ که یه کمی عرعر خر هم توش قاطی باشه....

اولین بار که منو دید شروع کرد: شیرین... شیرین... شیرین...

شیرین اسم خدمتکار خونه بود که قدرت خدا خیلی هم زشت بود... گفتم ای طوطی احمق.... شیرین عمه ته... به فریبا گفتم من کجا شبیه شیرینم؟ این طوطی اصلا شعور نداره... فریبا گفت نه بابا این به من هم میگه شیرین به همه خانمها میگه شیرین... گفتم ای بابا دروغ نگو دیگه حالا داری از طوطی بی ادبتون دفاع می کنی؟؟؟ فریبا گفت نه به خدا... تازه ببین چقدر از تو خوشش اومده که سر و صدا نکرده... غریبه ها رو که میبینه سر و صدایی میکنه که نگو...

همون موقع دوستم مریم اومد.... علاوه بر سر و صدایی که "الی" کرد و بماند چقدر با صداش همه رو اذیت کرد برگشت به مریم هم گفت: شیرین... شیرین... تازه اونجا خیالم راحت شد که بابا این به همه میگه شیرین...

از اون به بعد هم هروقت میرم خونه فریبا اینا با استقبال "الی" روبه رو میشم: سلام شیرین... خوبی شیرین... الو شیرین... من هم توی دلم همش میگم زهر مار... مرده شور اون صدای بدترکیبتو ببره... همه میدونن که من چقدر از حیوون بدم میاد...

دو سال پیش فریبا اینا مهمونی بزرگی داشتند و من هم یه کمی زودتر رفته بودم اونجا که با فریبا آماده بشیم...

آقا رحمت الله کسیه که گاهی میاد خونه فریبا اینا رو تمیز میکنه... اون بنده خدا هم داشت مبلها رو جابه جا می کرد و صندلی میچید و از این جور کارها...

فریبا اینا به خاطر اینکه "الی" زیاد سر و صدا نکنه قفسشو که خیلی هم بزرگه و حدود ۱.۵ متره برده بودن گذاشته بودن توی راهرویی که اتاق خوابها اونجاست.... "الی" عادت داره از قفس میاد بیرون و روی قفس برای خودش تاتی میکنه ولی پرهاشو چیدن نمیتونه پرواز کنه...

رحمت الله دو تا میز شیشه ای رو گذاشته بود روی هم و اومد طرف اتاق فریبا ... اصلا متوجه "الی" نشد تازه داشت میگفت: فریبا خانم این میزها رو کجا بذارم که یهو "الی" یکی از اون غارهای معروفش کشید... یعنی باورتون نمیشه صدایی از خودش درآورد که من به وضوح دیدم که رنگ رحمت الله از بالا شروع کرد سفید شدن.... در عرض ۲ ثانیه رنگ به صورت رحمت الله نموند... خشکش زده بود... تا ۵ دقیقه نمیتونست حرکت کنه... حالا خدا رو شکر که میزها رو توی دستش نگه داشته بود... این وسط مگه من میتونستم جلوی خنده خودم رو بگیرم... مامان فریبا که از بس خندیده بود بنفش شده بود... فقط فریبا دوید رفت از توی آشپزخونه یک لیوان آب آورد داد دست رحمت الله....

تا آخر جشن رحمت الله از ۱۰ متری قفس "الی" رد نشد....

نوشته شده توسط آلما در 15:29 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388

خوب حالا که مشکل من اینجا حل شد دوباره میخوام اینجا بنویسم

خوب اینجا راحتترم ... از اونهایی که اذیتشون کردم و ادرس وبلاگمو توی لیستشون عوض کردن معذرت میخوام... اون رو هم نگه داریم این آدرس رو هم توی لینکاتون بذارید باشه؟

دلم نیومد این پستمو اینجا نیارم....

نوشته شده توسط آلما در 15:15 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me! <