چهارشنبه سی ام بهمن 1387
دوباره اسباب کشی کردیم به ساختمان شماره ۲... دیگه باید یک ستاد اسباب کشی توی شرکت راه بندازیم... مسخره ها...
برای من که بد نشد... هم جاش خیلی بهتره... هم همکارها خیلی خوبند... صبح ها هم که آبدارچی میاد از آدم می پرسه... چای میل دارید یا قهوه یا شیر؟ شیر گرم باشه یا سرد؟ توش عسل بریزم؟
اولش خیلی عصبانی شدم وقتی گفتند که باید جا به جا بشید... احساس بدی بود... از پارسال این سومین جابه جاییه ... تازه ۳ ماه دیگه همه باید بریم ساختمون جدید..... گفتم ای بابا انگاری ما بچه نامادری هستیم... یعنی چی؟ ولی حالا خوشحالم... اتاقم بهتره... جام راحت تره... فقط بدیش اینه که با یکی از همکارها بطور موقت هم اتاق شدم... یعنی دیگه توی اتاق تنها نیستم... من پنجره رو باز می کنم اون می بنده... ولی بنده خدا آدم خوبیه... یک بار که تهدیدش کردم گفت چشم... هر موقع خواستید پنجره رو باز کنید من کتمو می پوشم... به این میگن مرد خوب... حرف آخرو میزنه و میگه چشم.... ![]()
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387
۵ بعد از ظهر روز دوشنبه ۲۱ بهمن - اتوبان مدرس - ترافیک شدید
روی صندلی عقب تاکسی نشسته ام و دارم فکر می کنم... باید سریع برسم خونه و آماده بشم برم مهمونی... اگه سر وقت برسم خونه... اگه سریع حاضر بشم... اگه آژانس ماشین داشته باشه.... شاید بتونم ساعت ۹:۳۰ برسم به مهمونی.....
یک سمند طلایی کنار ماشین ما ایستاده بود ... من میتونستم فقط مرد مسنی که روی صندلی کنار راننده نشسته بود رو ببینم.... دیدم به راننده ماشین ما اشاره کرد که شیشه رو بده پایین... راننده شیشه رو داد پایین ... آقای مسن با موهای وز کرده سفید، عینک گرد که بخش آفتابیشو داده بالا، شبیه آفتاب پرست.... گوشی موبایلشو آورد دم دهن راننده ماشین ما که به چشم برادری جوان بسیار برازنده ای بود و گفت:
- آقا ... خانم من بهم شک کرده... لطفا بگو ما الان کجا هستیم؟
راننده: اتوبان مدرس..
آفتاب پرست: ترافیک هست یا نه؟
راننده: بله ...
آفتاب پرست: دیدی خانم...
راننده شیشه ماشین رو کشید بالا و گفت: خوب شک کردنی هم هستی....
من سرمو برگردوندم و نگاهی به داخل ماشین انداختم که ببینم چرا راننده این حرفو زده... دیدم یک دختر خانم حدود ۲۲-۲۳ ساله... با ابروهای شیطانی و لبخند کریه داره رانندگی میکنه...
توی دلم گفتم مرتیکه زشتِ دروغگویِ ابلهِ خر پیره ی بی شخصبتِ بی لیاقتِ نفهمِ بد ترکیبِ منفورِ احمقِ کثافتِ پرروی حمال...
بقیه شو خودتون توی دلتون ادامه بدین نمیتونم بگم...
شنبه نوزدهم بهمن 1387

سه شنبه پانزدهم بهمن 1387
دیروز سخت مشغول کار بودم که یهو صدای اس ام اس موبایلم اومد:
Alma system: Del, Sony, HP, Toshiba
تعمیرات تخصصی نوت بوک... شماره تماس:.....
گفتم: به به کی شرکت زدم که خودم خبر ندارم...
یه کمی بیشتر دقت کردم دیدم یک S ناقابل کم دیدم... Almas system بود.... ما رو چه به شرکت داشتن....
جمعه یازدهم بهمن 1387
شنبه پنجم بهمن 1387
فقط محض خاطر اینکه شما فکر نکنید من بی ادبم مجبورم مطالبمو با سانسور بنویسم... خوب زشته آخه...
راستش زیاد حوصله ندارم این روزها... کمی دلتنگم... حوصله نوشتن نداشتم ولی فکر کردم شاید بهتر باشه یک خاطره از شهرزاد بنویسم... خدا منو ببخشه ...
شهرزاد طفلک خیلی افسرده بود... با کسی رفت و آمد نمی کرد... مادر شهرزاد یک خانم ۷۶ ساله است که بسیار مستبده... زمان شاه ارتشی بوده و کلی برای خودش قانون داره توی خونه... ما هم که می رفتیم دیدن شهرزاد باید به حرفهای مادرجون گوش می دادیم... خدا نمی خواست یک بار زنگ می زدیم با شهرزاد صحبت کنیم... درست ۲ ساعت مادر جون مخ ما رو کار می گرفت و آخرش هم وقت نمی شد با شهرزاد صحبت کنیم... به خاطر همین مسائل بود که شهرزاد طفلک روز به روز افسرده تر می شد و همش دلش میخواست یکی عاشقش بشه و عاشق کسی بشه و از نظر مادرجون همه می خواستند از شهرزاد سوء استفاده کنند و ...
خلاصه هرجا مهمونی می رفتیم و اگر شهرزاد میتونست بیاد همش طفلک در حال آه کشیدن و حسرت خوردن بود... مثلا اگر میدید من دارم با یکی از پسرها صحبت می کنم و میخندم میامد جلو منو میکشید کنار و می گفت آلما... ناقلا این دوست پسرته؟ میگفتم نه شهرزاد جان این (مثلا) علیه یا این (مثلا) امیره دوست همه مونه... ولی کی بود که باورش بشه... تا سال دیگه احوال این آقایون رو از آدم می پرسید... بگذریم...
یک شب من و فریبا خیلی دلمون برای شهرزاد سوخت... فریبا پیشنهاد کرد که بریم دنبال شهرزاد بیاریمش خونه من (فریبا) دو سه روز اینجا باشه... تو هم این دو سه روز بمون خونه من... من هم قبول کردم و رفتیم دنبال شهرزاد... بماند که وقتی عقب ماشین نشسته بود چقدر با خوشحالی دست میزد و شادی می کرد و کلی پیرمرد دنبالمون با ماشین روانه شده بودند (شهرزاد ۵۳ سالش بود) چون شهرزاد دلش میخواست دوست پسر پیدا کنه و چقدر من و فریبا حرص خوردیم و دعواش کردیم که شهرزاد نکن حالا اینا فکرای بد می کنند...
چقدر سعی کردیم اون دو سه روز بهش خوش بگذره ... بردیمش بیرون... بردیمش خرید... رفتیم رستوران... خلاصه یک شب که از بیرون برگشته بودیم من رفتم حموم که دوش بگیرم... خونه فریبا طوری بود که حموم و دستشوییش یکی بود... یک خونه یک خوابه خوشگل که یک بالکن خیلی قشنگ هم داشت... این بالکن با یک دیوار کوتاه از بالکن همسایه ها جدا میشد... من دیگه داشتم از حموم میامدم بیرون که این مکالمه رو شنیدم... (طفلک شهرزاد یک کمی شل صحبت می کرد)
شهرزاد: اوا... فری (یعنی فریبا) من باید برم دستشویی....
فریبا: یک لحظه صبر کن الان آلما میاد بیرون... آلما... کی میایی بیرون؟
من: دارم میام... ۱ دقیقه دیگه...
شهرزاد: آخه من نمیتونم خودمو نگه دارم...
و دوید رفت توی بالکن... فریبا گفت: شهرزاد صبر کن... آلما اومد بیرون...
از اون طرف هم آقای همسایه داشت توی بالکن با تلفن صحبت می کرد... یهو صدای مهیبی اومد... من در آستانه در حمام خشکم زد... صدای مرد همسایه قطع شد... فقط صدای شهرزاد اومد که گفت: آخیش ... راحت شدم... آلما نمیخواد بیای بیرون...
۲ هفته بعد فریبا اون آپارتمان رو تخلیه کرد...
