شنبه بیست و هشتم دی 1387
تا حالا شده خیلی خیلی غمگین برید مجلس ختم و با قهقهه بیایید بیرون؟
بله شده... یعنی برای من اتفاق افتاد... همین دیشب... من و فریبا و مریم و رویا و آقایان م. و ب. و ش راه افتادیم رفتیم دیدن مادر شهرزاد که توی خونه خواهر شهرزاد بود. همه خیلی مودب و ناراحت نشستیم و صحبت کردیم و تسلیت گفتیم و پذیرایی شدیم و چیزی از گلویمان پایین نرفت تا اینکه پسر خواهر شهرزاد که ۵ سالشه و همش اون وسط جولان میداد و با تفنگ اسباب بازیش همه مون رو نشونه گرفت و دو سه باری ما رو کشت یهو بی مقدمه حرفی زد که اولش همه برای ۱۰ ثانیه سکوت کردند...
بله تا آخر شب که ما به اصرار مادر شهرزاد اونجا بودیم این پسر بچه تمام اعضا و جوارح انسان و حیوان رو به هم پیوند داد و عجب اینکه استعداد عجیبی در ساختن انواع فحشها و ترکیب اعضای انسان و حیوان با اشیا و .... داشت...
آقای ش. که بسیار آقای محترم و آراسته ای هستند و اتفاقا کنار من نشسته بودند با شنیدن هرکدام از این ترکیبها شوکه می شدند و سرخ می شدند و یکی از تارهای سبیلشان را می کندند... آخرش برگشت به من گفت: آلما خانم این بچه این حرفها رو از سریالها یاد گرفته؟
مادر بزرگ بچه هم هی قربون صدقه این کودک بسیار مودب می رفت و می گفت: آخه میدونید علیرضا معنی این حرفها رو نمیدونه...
ما هم که اولش لبخند می زدیم و سر آخر وقتی نوبت به اعضا و جوارح پدر گرامی بچه رسید آن چنان ترکیبی درست کرد که من قهقهه ای زدم که در عمرم نزده بودم... مجلس عزا تبدیل به مجلس شادی شد....
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387
تازه می خواستم یک مطلب شاد بنویسم که تلفنم زنگ زد... فریبا بود... خبر خیلی بدی داد...
- سلام آلما... خوبی... شهرزاد فوت کرد...
لال شدم... نمیتونستم جواب بدم... شهرزاد از دوستان مشترک ما بود... یک خانم که چند سالی از ما بزرگتر بود و ما کلی خاطره خنده دار باهاش داشتیم... کلی باهاش بیرون رفته بودیم و پای صحبتهاش نشسته بودیم... کلی برامون فال قهوه گرفته بود... همیشه توی کیفش چیزی برای کادو دادن داشت... خیلی مهربون و ساده بود...
راستش اصلا شرایط روحیم خوب نیست... خیلی ناراحتم... یعنی در شرایطی نیستم که بخوام خاطراتشو تعریف کنم ... شاید یک وقت دیگه نوشتم...
چهارشنبه هجدهم دی 1387
یکشنبه مامان یک تزریق توی کمرش داشت که باید توی اتاق عمل انجام میشد... از ساعت ۱ بعد از ظهر بیمارستان بودم تا ۹ شب... با آیلار... خلاصه دکتر گفته بود که یک هفته استراحت مطلق ...
شب روزبه برادرم زنگ زد برای احوالپرسی... سارا گوشی رو برداشت و داشت باهاش صحبت می کرد... منم اینقدر خسته بودم که دراز کشیده بودم...
سارا: نه نگران نباش... فردا که آیلار و آیدا میان اینجا... بعدشم دیگه ۴ روز تعطیلم... خودم هستم دیگه..
منو میگی... گفتم پس بنده هم بوقم دیگه....
سارا خیلی خونسرد به صحبتش با روزبه ادامه داد هی بهش اطمینان داد که نگران نباش... من هستم... بعد که قطع کرد برگشت گفت:
- چطوری بوق؟
یکشنبه پانزدهم دی 1387
- ۲۰ دی آخرین فرصت استفاده از بخشودگی جریمه بیمه شخص ثالث. بیمه مرکزی ایران
؟
چهارشنبه یازدهم دی 1387
دیروز ساعت ۵.۳۰ بود که سوار اتوبوس شدم که برم خونه ... خیلی خسته بودم ... سرمو به پنجره تکیه دادم و خوابم برد.... فکر کنم بغل دستیم بلیط رو از دستم گرفت و به راننده داد... بعد از یک مدتی با صدای جیغ بلندی از خواب پریدم... دیدم چند نفر وسط اتوبوس دارن یک خانم رو میگیرن... فکر کردم بنده خدا غش کرده... دیدم نه بابا... صدای چک و کتک کاری و فحش و ... ۲ تا خانم دارن همدیگه رو میزنن... یک خانم موبور و یک خانم مو مشکی... مو بوره دست برد چنگ زد تو دهن مو مشکیه و .... جررررررر... خون بود که از دهن مو مشکیه می اومد... یهو دیدیم یک خانم با روسری آبی از ته اتوبوس پرید جلو و خانم موبوره رو گرفت که زنیییییییییییکههههه ببین چیکار کردی؟ چه خبرته؟ وحشییییییی.... موبوره هم گفت به تو چه پ ت ی ا ر ه .... مگه تو رو زدم.... یک چنگی هم به دست روسری آبی زد ... عجب ناخنهایی داشت عین بیل... فحشهایی بود که به هم می دادند... از این طرف هم یک خانم با دستکش چرمی مشکی عین فعالان امور زنان بلند شد و شروع به گفتمان کرد... از این طرف مو بوره رو می کشیدند و از اون طرف مو مشکیه گریه می کرد و از طرف دیگه روسری آبی داشت با مو بوره دعوا می کرد... مومشکیه موبایلشو در آورد و گفت الان زنگ می زنم ۱۱۰ بیاد فکر کردی ... پدرتو درمیارم... مو بوره هم عربده زد زنگ بزن ۱۱۰ اصلا بزن ۲۲۰ ... ۲۴۰ من از ۴۴۰ هم نمی ترسم.... بعدشم رفت ته اتوبوس نشست و شروع کرد به فحشهای آنچنانی دادن.... ج... ها.... فکر کردید اینجا ج... خونه است... (ببخشید از بازگو کردن فحشها معذورم) شما ها خرابید... معلومه زن خیابونی هستید... از تیپتون معلومه.... حالا اون فعال امور زنان هم داشت از مو مشکی خواهش می کرد که پلیس خبر نکنه... بعد هم یک داد سر مو بوره زد که بسه دیگه کارتون زشت بوده از هم معذرت خواهی کنید تموم شه بره... مو بوره هم همینطور فحش میداد... یهو زد زیر گریه... با صدای بلند گریه می کرد و فحش می داد ... رو کرد به مو مشکی:
- ایشالا خیر نبینی... ببین موهامو چیکار کردی؟ لباسام کثیف شده... وای ژاکت صورتیم سیاه شده... خدا ازت نگذره...
حالا اصلا فکر نمی کرد که من دهن این بنده خدا رو با ناخنهام جر دادم... بالاخره بین راه مو مشکی و روسری آبی پیاده شدند رفتند... حالا مگه مو بوره دست بردار بود... همینطور با صدای بلند گریه می کرد... یکی از خانمها که مقنعه قهوه ای سرش بود و خیلی خانم موجهی به نظر می رسید برگشت گفت بسه خانم چقدر گریه می کنی... یهو مو بوره براق شد طرفش:
- به توچه دیوونه... اصلا همش تقصیر تو بود... خدا ازت نگذره ... تو بودی منو از پشت کشیدی نذاشتی حقشونو بذارم کف دستشون... تو باعث شدی اون موهامو بکشه.... خدا ازت نگذره...
مقنعه قهوه ای هم گفت: وا... مثل اینکه مشکل داری... من کی تو رو کشیدم... دیوونه ای مثل اینکه ها...
مو بوره دوباره جیغ کشید: دیوونه تویی ... دیوونگی بیشتر به تو میاد... قیافه شو.... کثافت... همه تون خرابید.... مردهای مردمو از راه به در می کنید.... تو و اون ج...هایی که منو کتک زدند... معلوم بود چیکاره هستند... خودشون رو درست می کنند میان تو خیابون دنبال شوهر مردم... خدا ازتون نگذره...
فعال حقوق زنان که جلوی من نشسته بود برگشت که چیزی بگه... گفتم خانم تو رو خدا چیزی نگید بذارید ساکت بشه مردیم از سر درد.... گفت خانم میبینی چقدر پرروئه گفتم بابا مشخصه مشکل داره ولش کنید...
مو بوره دوباره شروع کرد به گریه... یهو ساکت شد از پشت زد به من... خانم این پنجره رو باز کن... سعی کردم پنجره رو باز کنم ولی نشد... گفتم این پنجره خرابه خانم ... گفت ای بابا یکی بیا این پنجره سقف اتوبوس رو باز کنه... بوران که نمیاد... مگه سیبریه همه پنجره ها رو بستید... من عصبانی شدم گرممه... حرارتم زده بالا... آهای آقا پسر بیا این پنجره سقف رو باز کن...
آقا پسر هم در حالی که لبخند از لبش دور نمیشد اومد و پنجره رو باز کرد... دوباره مو بوره شروع کرد به گریه و نفرین... ایشالا خدا ازتون نگذره ... خدا جوابتونو بده.... من از همه بیشتر از این خانم ناراحتم (مقنعه قهوه ای) ... خدا ازت نگذره... معلومه دیوونه ای.... کثافت...
بنده خدا مقنعه قهوه ای هم هیچی نمی گفت... سر ایستگاهی که میخواست پیاده بشه بلند شد و تا بره پایین همه رو یک دور نفرین کرد و رفت پایین... فعال امور زنان هم داد زد: حقت شلاق بود...
جمعه ششم دی 1387
دکتر برایش نیم ساعت گریه تجویز کرده است
بیچاره دلم
آن قدر ساده است که اگر صدای شرشرباران بشنود
خیس می شود
هی . . . تو که رفته ای .... چه خوب کردی !
رفتن از شعر گفتن ساده تر است
(شاعر؟؟؟؟؟؟؟)
دوشنبه دوم دی 1387
آبدارچی شرکت میاد تو اتاقم و سئوال میکنه: خانم آلمایی چایی بیارم؟
بلوز صورتی آستین کوتاه پوشیده و بوی عطرتندش میپیچه توی اتاق... چه عطر مزخرفی ... بوش سرمو درد میاره... اینقدر ژل به موهاش زده که موهاش برق میزنه.... گفتم مرسی بیار...
بعد از ۱۰ دقیقه با یک لیوان چایی اومد توی اتاقم... گفت ببخشید دیر شد... (به چایی اشاره می کنه) ببینید... این سفیدیها چیه توی چایی ... نمیدونم سماور مشکل داره یا؟....
تا بیام نگاه کنم در مقابل چشمان حیرت زده من انگشتشو کرد توی لیوان چایی و به قول خودش اون سفیدی رو برداشت....