یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387
یکی از دوستام ۲-۳ ماهی میشه که از آمریکا برگشته و من هنوز فرصت نکرده بودم که برم ببینمش... بنده خدا هر دفعه زنگ میزد که قراری بذاریم و همدیگه رو ببینیم یک برنامه ای پیش میامد تا اینکه بالاخره دیروز صبح بهش زنگ زدم و گفتم همین امروز عصر قرار بذار که اگه امشب همو نبینیم دیگه میره تا ۲-۳ هفته دیگه که آیلار بیاد و برگرده (امروز آیلار میاد) ... خلاصه دیروز عصر توی کافی شاپ غروب همدیگه رو دیدیدم و کلی صحبت و یاد خاطرات گذشته و ... این دوستم توی کانادا هنر خونده و قراره که اینجا چندتایی فیلم بسازه... خلاصه راجع به کارهاش صحبت کردیم و ازم قول گرفت که توی کارهاش کمکش کنم ... خلاصه چشم به هم زدیم دیدیم ساعت شده ۷ شب ... باهاش خداحافظی کردم و دیدم بهترین راه اینه که یک دربست بگیرم و برم خونه...
بعد از چند دقیقه جلوی یک پژو ۴۰۵ رو گرفتم و بعد از اینکه کرایه رو باهاش طی کردم سوار شدم... رادیو روشن بود و صدای آقای شجریان پخش میشد... یهو دیدم آقاهه دست کرد توی داشبورد ماشین و یک سی دی درآورد و گذاشت توی ضبط ماشین... واااااای چه آهنگی... از این مزخرفها که اصلا نمی فهمی چی میگن و حرفهای زشت و مزخرف توش داره... صداش رو هم بلند کرد... بعد از چند دقیقه دیدم اگر حرف نزنم حرفهای این آهنگه به جاهای باریک میکشه... گفتم: ببخشید آقا لطفا صداش رو کم کنید...
آقاهه اول صدای ضبط رو کم کرد بعد گفت: خانم اگه اذیتتون میکنه خاموشش کنم... منم گفتم: بله لطفا خاموشش کنید...
همین موقع موبایل راننده زنگ زد... راننده:
- جااااااااااانم.... سلام ... نوکرتم... ماشین؟ بد نیست... دارم فعلا میرم باهاش.... فقط نمیدونم چرا وقتی توقف می کنم آمپر از ۹۰ میره بالا تا برسه به ۱۰۰... فعلا که دارم میرم... آره میخوام برم شمال... کار دارم... نه... بچه ها نمیان... غر میزنن بابا میگن حوصله امون سر میره... ولشون کن بابا... آره ... نمیدونم حالا این ماشینه منو میرسونه یا نه... باشه... بهت زنگ می زنم... فردا میرم رشت... بعد میرم رامسر... فعلا خداحافظ...
پیش خودم گفتم وای خدا.. این پژو ۴۰۵ هم هست... اگه آتیش بگیره چی میشه... خدایا بذار منو برسونه خونه بعد هرچی میخواد بشه به جهنم... مرتیکه پررو...
دیگه از اونجا شروع شد... آقاهه شروع کرد به شماره گرفتن ...
- الو ... سلام... خوبی؟ میای بریم شمال؟ بد نمیگذره ها... آره میرم ویلای دوستم... جان مژگان خوش میگذره بیا... نمیای... باشه من پشت خطی دارم...
بعد که قطع کرد زیر لب گفت: به جهنم که نمیای... دوباره شماره گرفت:
- سلااااااااام چطوری عزیزم؟ خوبی؟ من دارم میرما...نمیای؟ بد نمیگذره ها... یک کلمه است بگو آره یا نه.... آره بابا خوش میگذره... ۲ روزه بر میگردونمت... میریم رامسر که دوست داری... نه به جان گلی... نمیای؟ نه... باشه... نه ناراحت نشدم... پشت خطی دارم... ا... میگم پشت خطی دارم بعدا زنگ می زنم... خدا حافظ...
زیر لب گفت: خوابشو ببینی دیگه بهت زنگ بزنم... تحفه...
دوباره شماره گرفت:
- ااااااااااااالووووووووووووووووو سلاااااااااااام... چطوری موشی ... خوبی؟ دارم میام دنبالت بریم شمال... آره... ا... خودت گفتی عاشق شمالی... بیا دیگه ناز نکن... خوش میگذره ها... یعنی چی نمیتونم... خوب مادرت باشه... بگو ۲ روز میرم با دوستام... خوب ۸ شب باشه... ای بابا... نمیای؟ باشه خداحافظ...
پیش خودم گفتم: خدایا این ماشینش که خرابه هیچ... خودش از ماشینشم خراب تره...
شنبه بیستم مهر 1387
سال ۸۴ بود که ۲-۳ ماهی مجبور بودم با یک دفتر سینمایی - تبلیغاتی همکاری کنم... اینجایی که میگم تمام کارکنانش خیلی با هم صمیمی بودند و محیط بسیار گرم و خوبی داشت... از اونجایی که من هرجایی که کار می کنم حتما آبدارچیشون یک مشکلی داره اینجا هم یکی کار می کرد که دورگه افغانی - ترکمن بود... حدود ۲۳-۲۴ سالش بود و تا جایی که فکر می کنید خل و چل بود... صبح تا شب هم کارش دلقک بازی بود و اصلا نه توالت می شست و نه چایی می آورد و نه دنبال خرید می رفت... نه به آشپزی که اونجا بود و همه بهش می گفتن "دایی" کمک می کرد. صبح که وارد دفتر می شدیم صدای آهنگ می آمد تا عصر و ما همش مجبور بودیم بگیم: کیوان خاموشش کن آخه ما داریم کار می کنیم... چه آهنگ هایی هم میذاشت... یکی از یکی درپیت تر... این کیوان هم همش یا دنبال این کارگردانه بود که دلقک بازی دربیاره و اون چیزی بهش بگه یا پیش بچه های نویسنده بود یا پیش بچه های گرافیک...
از همه بدتر این بود که عاشق منشی دفتر شده بود... حالا منشی دفتر یک دختر خانم ۳۰ ساله خوشگل و ناز و خانم بود... کیوان شبها همونجا می خوابید و هرچی شام میخورد یک لقمه برای خانم منشی نگه می داشت... خانم منشی هم هر روز صبح لقمه رو که میدید با نفرت پرتش می کرد توی سطل آشغال... و سر کیوان داد و بیداد می کرد و سر آخر دست به دامن من و دو سه تا خانم دیگه می شد که تو رو خدا به این بگید بره گم شه آخرش من اینو می کشم...خلاصه برنامه ای داشتیم...
توی همین روزها بود که برادر کوچیک فریبا (دوستم) از انگلیس برگشته بود و من رفته بودم دیدنش ... این برادر فریبا خیلی منو دوست داره و چون از بچگی منو دیده با من رودرواسی نداره چون اون موقع خیلی بچه بود که من می رفتم خونه شون یا فریبا امیر رو با خودش میاورد خونه ما... بهم گفت:
- آلما نمیدونی چی از انگلیس آوردم جون میده برای اذیت کردن...
گفتم: چی آوردی؟ دیدم فریبا هی داره بهش چشم غره میره و میگه بس کن امیر ... بی تربیت... زشته... گفتم: چته بابا چرا بچه رو دعوا میکنی؟ امیر جون برو بیار ببینم چیه... اونم رفت و آوردش... چشمتون روز بد نبینه... یکی از این (ببخشید) پی پی مصنوعی ها که اینقدر طبیعی بود که نگو... همونجا فکری به سرم زد... گفتم امیر اینو چند روز به من قرض بده...
یک روز که سر ناهار توی دفتر نشسته بودیم و داشتیم با بقیه بچه ها ناهار می خوردیم دیدم دوباره کیوان اومد و یک لقمه داد به منشی دفتر ... گفتم پری (اسم منشیه) میخوای اذیتش کنم؟ گفت آره: کیوان رو صدا زدم و گفتم بیا اینجا... گفت بله خانم آلمایی... گفتم تو که این همه لقمه به پری خانم میدی اگه پری چیزی بده بخوری میخوری؟ گفت آره من عاشق پری ام (حالا ببینید پری چقدر حرص میخورد) گفتم هرچی باشیه میخوری؟ گفت هرچی باشه... گفتم باشه...
من هم اون پی پی مصنوعی رو گذاشتم لای نون و دادم دست پری که بهش بده... پری هم صداش زد و گفت کیوان جون بیا... بیا این لقمه رو بخور... کیوان داشت از خوشحالی غش میکرد... لقمه رو گرفت و گفت وای مرسی پری خانم حالا چی هست؟
گفتم تو گفتی هرچی باشه میخوری پس بخور... وقتی لقمه رو گاز زد ... گفت این سفته چی گذاشتی توش... وقتی باز کرد و دید بدو بدو رفت توی دستشویی و بالا آورد... و از اون به بعد دیگه دور و بر پری نپلکید
شنبه سیزدهم مهر 1387
راستش این روزها زیاد نوشتنم نمیاد... شاید به خاطر اینه که هنوز به خاطر عمل جراحی که انجام دادم حال و حوصله ندارم... بگذریم...
به خاطر جراحی که داشتم باید ۴ روز بیمارستان می خوابیدم... شب اول خواهرم آیدا پیشم موند خیلی حالم بد بود و زیاد چیزی یادم نمیاد... از شب دوم دوستم فریبا اومد پیشم و همزمان بیمار تخت کناری رفت... به فریبا گفتم چه باحال مریضه رفت حالا دیگه فقط خودمون هستیم... هنوز داشتم در این مورد صحبت می کردم که دیدم یکی رو از اتاق عمل صاف آوردن گذاشتنش روی تخت ... چه مریضی .... اینقدر داد و هوار می کرد که نگو...
فکر کنید فقط یک بیوبسی (درست نوشتم؟) ساده کرده بود و من بدبخت که عمل به این سنگینی انجام داده بودم ساکت بودم و این بنده خدا با آخرین قدرت فریاد می زد:
- واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای مردمممممممممممممممممممم... از درد پهلووووووووووووووووووو .... مادررررررررررررررررررررررر..... ننههههههههههههههههههههههههههههههه....
خلاصه شب اول که نذاشت بخوابیم... فردا از صبح خوابید تا عصر ساعت ۶ ... فریبا هی می گفت برم بیدارش کنم؟ شب نمیذاره بخوابیم ها... منم گفتم ولش بابا تا بیدار شه میخواد فریاد بزنه ننههههههههههههه... خلاصه فریبا رفت برای خودش شام گرفت و تا اومد بخوره خانمه بیدار شد... یه کمی ناله کرد ... فریبا نشست که غذاشو بخوره این خانم شروع کرد... هر ۲ دقیقه یک دفعه می گفت: واییییی عقققق... (یعنی میخوام بالا بیارم) فقط کاش بودید و نگاههایی که فریبا بهش مینداخت رو میدیدید... آخرش هم نتونست چیزی بخوره و غذاشو انداخت توی سطل زباله... و رو کرد به خانمه و گفت:
- ببخشید این صدایی که درمیارید یعنی چی؟
خانمه گفت: حالم به هم میخوره...
فریبا: خوب اگه حالتون بهم میخوره بگید بیان کمکتون کنن برید دستشویی ... بعدشم این کاری که میکنید بدتر هوا میره توی معده تون حالتون بدتر میشه...
خلاصه اون شب هم نذاشت ما بخوابیم... نصفه شب بود که دیدم فریبا جیم شد... بعد از ۵ دقیقه با یک پرستار برگشت ... پرستاره هم یک تزریق به خانمه کرد و رفت... فریبا اومد پیشم:
- آلما راهشو یاد گرفتم... هرموقع ناله کنه میرم میگم این خانمه حالش بده بیایید بهش مسکن تزریق کنید...
راستش من آدم خیلی خیلی ترسویی هستم... یعنی از آمپول تا حد مرگ میترسم... شبها تا صبح از ترس اینکه صبح میخوان بیان ازم خون بگیرن نمیخوابیدم... راستش دو سه دفعه هم پرستارها رو از اتاقم بیرون کردم ... اصلا بلد نبودن خون بگیرن فکر می کردن با حیوون طرف شدن... ولی روز آخر دیگه با همشون دوست شده بودم...
توی این مدت توی بیمارستان معروف شده بودم ... نه از بداخلاقی ها... نه... از اینکه زنگ موبایلم یک ثانیه هم قطع نمیشد... اینجا باید از چند تا از دوستان که مدام جویای حال من بودن تشکر کنم... از همفری بوگارت عزیز که روزی چند دفعه زنگ میزد و حالمو می پرسید... از رضیه نازنین و بقیه دوستان خوبم خیلی خیلی ممنونم...
شنبه ششم مهر 1387
- دلخوشم به آینده ای که هنوز نمیدونم چیه...
- دلخوشم به عصرها که تعطیل میشم و سریع خودمو به خونه میرسونم...
- دلخوشم به وبلاگم و دوستان خیلی خوبی که اینجا دارم...
- به تابلوهایی که قراره (فقط خدا میدونی چه وقت) بکشم...
- دلخوشم به اینکه یک روزی دوستان خوبی رو که اینجا دارم از نزدیک ببینم...
- دلخوشم به پولهایی که غیر از حقوق آخر ماه به دست میارم ![]()
- به مسافرتهایی که قصد دارم برم...
شاید دلخوشیهای من کوچیک باشه ولی باور کنید فقط همین هاست....
می خواستم از ماجراهای بیمارستانم بنویسم ولی خوب وقت زیاده...
چهارشنبه سوم مهر 1387
بالاخره اومدم... یک جراحی داشتم که انجام شد ... البته خیلی سخت بود ولی گذشت... الان ۲ روزه که میام سر کار ولی تازه امروز اینترنتم وصل شد. میخواستم از دلخوشیهام بگم ولی راستش الان وقتش نیست... فکر کنم شنبه می نویسم...![]()
