تبليغاتX
باور کن رفتنم را

دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386

نرم نرمک می رسد اینک بهار       خوش به حال روزگار

دوستان عزیزم

این آخرین پست سال ۱۳۸۶ می باشد. امیدوارم سال جدید سال بسیار خوبی برای همه دوستان عزیزم باشه. سالی پر از موفقیت و بهروزی برایتان آرزومندم.

خیلی بده که ۱۴ روز تعطیل رو باید تحمل کنم.... هیچ برنامه خاصی هم ندارم ... با توجه به بیماری بابا به احتمال زیاد تمام تعطیلات را در منزل به سر خواهم برد... از دیدن شما دوستان گرامی هم بسیار خوشحال می شوییییییییییییییییییییییییم.

عیدتون مبارک

به قول یکی از دوستان عزیزم:

بوی اسفند که می آید

یاد سفر

جامه دان

آینه و چشم های سرخ

نمی دانم

اصلا همه دنیا را رنگی می بینم

امیدوارم همیشه دنیایتان رنگی و پر از شادی و آرامش باشه.

نوشته شده توسط آلما در 8:22 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم اسفند 1386

۱. با نزدیک شدن به پایان سال انگاری بنزین ما هم داره تموم میشه... صبح سارا می گفت کاش امروز که بریم سر کار بهمون بگن دیگه از فردا نیایید تا آخر تعطیلات.... خوب آرزو بر جوانان عیب نیست.

۲. فیلم سنتوری رو دیدم... اصلا هم خجالت نکشیدم که آقای مهرجویی گفته حلال نمی کنم ... پول هم به حسابش نمی ریزم چون آخر فیلم خراب بود و ۲۰ دقیقه آخر رو ندیدم... آیلار اون سر دنیا فیلم رو دیده بود و آخرشو برام تعریف کرد.... بازی رادان محشر بود محشر بود محشر بود... فیلم رو دوست داشتم... ولی بازی گلشیفته فراهانی افتضاح بود... باورم نمی شد...

۳. هفته پیش خیلی هفته بدی بود... ۴شنبه پیش سارا ساعت ۵.۴۵ منو بیدار کرد که بابا حالش بده... مامان هم خونه نبود (خونه خاله اینا بود... ای بگم چی بشن این ترکها با این رسم و رسوماتشون... خوب بابا یکی فوت کرده چرا باید بقیه بمونن خونه شون؟؟؟) به بابا گفتم پاشو بریم بیمارستان گفت نه ... به سارا که خیلی هم نگران بود گفتم برو سر کارت... بعد از ۵ دقیقه بابا حالش بدتر شد... بردمش بیمارستان گفتند سکته کرده و بلافاصله بستری شد توی سی سی یو... نمیدونید چه لحظات سختی بود... خلاصه تا اینکه ۵شنبه صبح مرخص شد... درست ۵دقیقه قبل از اینکه آیلار برسه بابا خونه بود... اوف.... مردم و زنده شدم تا بابا رو زودتر از آیلار برسونم خونه.....

۴. رای ندادم... اصلا هم عذاب وجدان ندارم... دیروز هم عین این آدمهای بیکار از صبح تا عصر با خواهران گرامی آرایشگاه بودیم... کلی هم بهمون خوش گذشت... اصلا هم به آینده مملکتمون فکر نکردیم... آینده!!!!!!!!!!!! مگه دست ماست؟؟؟؟؟

۵. چرا همه چیز اینقدر گرون شده؟؟؟ وحشتناکه... من که هر سال برای همه کادو میخریدم به عنوان عیدی امسال هنوز هیچ کاری نکردم... وقتشو هم نداشتم.... الان دارم فکر می کنم می بینم بهتره امسال همه چیز رو زیرسیبیلی رد کنم... اصلا آقا جون ما کوچیک همه هستیم... پس از همه عیدی میگیرم...

۶. واقعا چرا ما درس خوندیم؟ اصلا چرا هر روز صبح مقنعه سر می کنیم و میایم سر کار؟ به ۱۰۰ نفر باید جواب پس بدیم؟ هی ترس اینو داشته باشیم که نکنه کارمونو از دست بدیم؟ دیشب توی آرایشگاه کلی به آرایشگرا حسودیم شد... تازه آخر شب می رقصیدن به خدا یه مش می کنن حقوق دو هفته ما رو می گیرن.. در عرض ۲ ساعت... به دوستم گفتم خاک تو سرمون... این همه کار می کنیم باید نصف حقوقمونو بدیم به اینا معلومه من هم جای اینا بودم آخر شب می رقصیدم....

۷. دیشب یک خانمه توی آرایشگاه بود دوست یکی از این آرایشگرا بود که کلی با من دوست شده... به من گفت قهوه بخور فالتو بگیرم.. گفتم ای بابا این حرفا چیه... گفت حالا تو بخور... ولی جاتون خالی (دارم خاله زنک میشما) یک چیزایی گفت دهنم باز موند... خاله زنکی هم عالمه داره...

۸. راستی خونه تکونی ها تموم شد؟؟؟ کسی کارگر نخواست؟؟؟  افرا جان آدرس بده در خدمتیم...

۹. چند روز پیش حاجی فیروز اومده بود اکباتان... ازشون عکس انداختم (از پنجره اتاق خودم) ولی بلد نیستم اینجا بذارم... لطفا اگه کسی بلده بگه که بتونم عکساشونو بذارم اینجا...

۱۰. هفته خیلی خوبی داشته باشید....

نوشته شده توسط آلما در 8:12 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386

هفته بدی رو گذروندم... کمی بی حوصلگی و ...

پنج شنبه گذشته تصمیم گرفتیم خونه تکونی امسال رو خودمون انجام بدیم... با توجه به اتفاقی که افتاده بود کارگری که قرار بود بیاد خونه مون رو از دست دادیم...

پنج شنبه صبح من و سارا و مامان افتادیم به جون خونه... از حق نگذریم من زیاد نه... مامان آشپزخونه رو تمیز می کرد و سارا هم طفلکی همزمان هم دیوارها رو می شست و هم پرده ها رو در آورده بود (با اینکه مامان اصرار داشت پرده ها رو بدیم خشک شویی سارا زیر بار نرفت بد جوری جوگیر شده بود) و انداخته بود توی ماشین لباسشویی و هر ۱۵ دقیقه از بالای چهارپایه می اومد پایین از پله ها میدویید بالا که به ماشین لباسشویی برسه... من هم وظیفه خطیر گردگیری و کتابخونه رو به عهده داشتم... البته براشون موزیک هم گذاشته بودم (همیشه قسمت فرهنگی به عهده منه)

موقع ناهار که شد دیدم سارا دیگه داره خیلی میخوره... فقط نگاهش کردم و چیزی نگفتم... خودش آخر غذا گفت: وای... میدونی چیه... من تازه متوجه شدم چرا کارگرها اینقدر غذا میخورن....

ولی خداییش خیلی سارا کارگر خوبیه... باور کنید تبلیغ نمی کنم... هم برامون می رقصید هم کار می کرد هم خودش پرده ها رو وصل کرد... هم گاهی برامون میخوند... آخرش برگشت گفت مامان قرار بود به محمد حسین چقدر پول بدی؟ (محمد حسین کارگریه که قرار بود خونه ما رو تمیز کنه) مامان گفت ۴۰.۰۰۰ تومن... گفت خوب چه کاریه من میرم سر کار... بهتر نیست من ۱ماه آخرو مرخصی بگیرم و برم خونه مردم کار کنم؟ تازه غر هم نمی زنم... بعد از ناهار هم نمی خوابم (محمد حسین هم خیلی فرمون میده هم بعد از ناهار میخوابه) تازه خیلی هم شیکم نگاه کن لباسم هم سته ... خیلی هم خوش اخلاقم... به روحیه شما هم توجه می کنم و براتون میرقصم...

دلداریش دادم و گفتم باشه من حتما برات کار پیدا می کنم... جدی میگم سارا واقعا کارگر خوبیه

نوشته شده توسط آلما در 10:43 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهاردهم اسفند 1386

شما هم مراسم ختم بهتون خوش میگذره؟

یکشنبه ساعت ۷.۲۰ دقیقه توی اتاقم داشتم با تلفن صحبت می کردم که دیدیم سارا توی درگاهی اتاقم ظاهر شد و با قیافه مغموم گفت: آقای دیده ای فوت کرد....

آقای دیده ای شوهر خاله مونه. بنده خدا حدود ۸۰ سالش بود. تنها فردی که فکر می کنم کل علم پزشکی رو زیر سئوال برد. حدود ۱۲ سال با بیماری سیروز کبدی (درست نوشتم؟ دوستان پزشک...) مبارزه کرد... روز اولی که مریض شد یکی از دوستای بابا که پزشک خیلی حاذقیه گفت که ایشون نهایتا ۳ الی ۶ ماه زنده میمونند... ولی خوب این ۳ الی ۶ ماه درست ۱۲ سال طول کشید... البته یک سال آخر رو خیلی زجر کشید تا اینکه از پنج شنبه گذشته رفت توی کما و روز دوشنبه فوت کرد... روز جمعه رفتم دیدنش ... آیدین (شوهر خواهرم که پسر خاله ام هم میشه یعنی پسر همین آقا) خیلی ناراحت بود... گفتم خوب آیدین جان چرا دکتر نمیارید بالا سرشون؟ گفت آوردیم دکتر گفت از نظر پزشکی ۱۲ الی ۲۴ ساعت دیگه بیشتر نمیتونه زنده باشه... توی دلم گفتم آها عین همین ۳ الی ۶ ماهه دلتون خوشه ها...

خلاصه اینکه پریشب مامان و بابا تا خبر رو شنیدن رفتن کرج خونه خاله... من و سارا هم گفتیم صبح میایم ... قرار شد دختر داییم بیاد دنبالمون و بریم... ساعت ۷.۳۰ صبح زنگ زد که بیایید پایین من دم بلوکم ... ما هم رفتیم... خیلی عزادار... سر تا پا مشکی و عینک مشکی... با این دختر داییم خیلی راجع به آقای دیده ای صحبت می کردیم... درمورد اینکه قاچاقی زنده مونده و این حرفها (حرفهای رذیلانه) پسر داییم هم توی ماشین بود... به من گفت عینکتو بردار ببینم... آرایش که نکردی؟ گفتم نه بابا درسته که مرگ برای آقای دیده ای عروسیه ولی خوب زشته... دستمو گرفت و گفت: لاکاتو چرا پاک نکردی؟ گفتم وای تو رو خدا گیر نده لاک که عیبی نداره... آدم باید مرتب باشه

خلاصه بماند که توی مسیر چقدر خندیدیم ... تا رسیدیم دم خونه خاله اینا دیدم پسرداییم پیاده شده و داره میره توی خونه... از پشت کتشو گرفتم... گفتم کجا؟ باید با ما بری تو... گفت: عمرااااااااا من با شما سه تا نمیام تو... تابلوها... الان میخندید آبرومون میره... یهو دیدم دختر داییم صدا کرد: آلما بدو بیا اینجا... گفتم چیه؟ گفت یک نگاه به این پارچه نوشته ای که سر در زدن بنداز...

شوهر خاله من خدا رحتمش کنه... از اون آدمهایی بود که اصلا با مردم میانه خوبی نداشت... فقط و فقط خودش و خانواده اش... دیدم روی پارچه نوشتن: درگذشت پدری مهربان و فداکار که قلبش برای مهر و دست داشتن مردم می تپید... واااااااااااااااای نمیدونم اصلا این نوشته چه ربطی به آقای دیده ای داشت... رومو کردم به دیوار و آی بخند... گفتم شیرین خفه شو... بریم تو و اصلا هم به من نگاه نکن باشه؟

طفلک سارا... فکر میکنه توی عزا هم وقتی پذیرایی میکنه باید لبخند بزنه... وقتی برای کسی چایی میبرد یا خرما تعارف میکرد عین دیوونه ها نیشش تا بناگوشش باز بود... بهش اشاره کردم نیشتو ببیند... اومده میگه چی میگی؟ گفتم اینجا مجلس عزاست... چرا میخندی؟ میگه وااااااااااااا خوب آدم وقتی چیزی تعارف کسی میکنه باید بهش لبخند بزنه... گفتم  نه توی مجلس عزا حالا نیشتو ببند روسری تو هم سرت کن... فشن که نیست راه میری لبخند میزنی روسری تو هم برداشتی (کلا توی خانواده ما عزا و عروسی فرقی نمیکنه برابری و برادری زن و مرد با هم میشینن ) قیافه تو هم غمگین نشون بده...

خلاصه بماند باقی ماجرا خیلی طولانی میشه... از سوتی های خاله خانمم چیزی نگم بهتره.... رفتیم و آقای دیده ای رو به خونه اش رسوندیم (خونه جدید) و از اونجا که من همیشه دنبال سوژه و ماجرا هستم و اینها هم توی آشپزخونه پیدا میشه (قابل توجه حامد) و هم اینکه میخواستم زیاد پیش شیرین نباشم رفتم توی آشپزخونه نشستم... کلی بهم خوش گذشت.. اینقدر همسایه های احمقی داشتن که نگو... کلی از حرفهای خاله زنگی که میزدند حال کردم.. از اون حرفهای چرند... مرده اینو دوست داره... مرده اون دوست داره... باید این کارو کرد...

آقای دیده ای یک دختر عمه داره که از خودش حدود ۱۲-۱۳ سال بزرگتره... (یعنی الان ۹۴ سالشه) یهو دیدیم آیدین اومد و گفت مامان بدو بیا عمه اومد.... این عمه خانم توی جوونی بسیار زیبا بوده و زن خیلی رکی هم هست... تا اومد زد زیر گریه و گارداش گارداش راه انداخت... جالب این بود که هیچ کس رو هم نمیشناخت... همه رو بغل میکرد و گریه می کرد...

وای نمیدونید...  دختر عموهای آیدین یکی یکی میامدند و عمه خانم رو بغل می کردند و خودشون رو معرفی میکردند... اون هم میزد زیر گریه... مثلا میگفتن عمه خانم این ناهیده... میگفت واااااااااااااااااااااااااای گوربان اولوم ناهید (قربونت برم ناهید) بغلش می کرد و گریه.... بعدی ... عمه خانم این نسرینه.... واااااااااااااااااااا گوربان اولوم نسرین .... گریه.... باورتون نمیشه هر دفعه آیدا (خواهر بزرگمو) بغل می کرد میگفت واییییییی بو کیم دی گوربان اولوم (وای این کیه قربونت برم) حدود ۷-۸ بار آیدا رو بغل کرد بدون اینکه دفعه قبلیش یادش بیاد...

رو کردم به سارا گفتم این عمه خانم میس ورد راه انداخته....

خلاصه هرکی دوست داره فرداشب تشریف بیاره منزل خاله خانم من.... خوش میگذره ها

پی نوشت:

البته ما انسانهای مسئولیت پذیری هستیم.... فکر نکنید من و سارا اونجا بیکار بودیم... سارا مسئول مهد کودک بود (تمام بچه ها رو توی بهشت سکینه دور خودش جمع کرده بود) من هم مسئول امور حمل و نقل ستاد غش کنندگان بودم... (البته سر من زیاد شلوغ نبود)

نوشته شده توسط آلما در 9:51 |  لینک ثابت   • 

شنبه یازدهم اسفند 1386

بالاخره طلسم شکسته شد و من تونستم برم تئاتر...

پنج شنبه  با یکی از دوستان قرار شد که بریم تئاتر .... زنگ زدم تئاتر شهر گفتند که تئاترهایی زمان اجراش بعد از اذان باشه امروز اجرا میشه... ساعت ۵ رسیدیم جلوی گیشه و بلیط خریدیم ... تئاتر "ملاقات بانوی سالخورده" کار حمید سمندریان...  (البته باید برای اطلاع بگم که بلیطش ۷۰۰۰ تومنه)

با دوستم نشسته بودیم و داشتیم صحبت می کردیم که یهو دیدیم دوتا دختر داد زدند: استااااااااااااد... بله آقای حمید سمندریان خودشون حی و حاضر کنار ما ایستاده بودند... چقدر این آدم مهربون و متواضعه... کلی با دانشجوهاش گپ زد و خوش و بش کرد...

ساعت ۶.۱۵ بود که از سرما پناه بردیم توی سالن و تا ساعت ۷ که دیگه رفتیم تو و نمایش شروع شد...

الحق که همه چیز عالی بود... طراحی صحنه و لباس حرف نداشت... بازی ها محشر بود... موسیقی هم خیلی خوب بود... نمیتونم بگم کی از همه عالی تر بازی کرد همه و همه خیلی خوب بودند...

میدونید من از همه بیشتر کدوم قسمتش رو بیشتر دوست داشتم؟؟؟ نخندیدها... اون قسمت پایانی که هنرپیشه ها اومدن اینقدر زیبا بود که نگو... هرکدوم با یک حرکت زیبا... مخصوصا موقعی که سمندریان اومد ...

تنها ایرادی که داشت این بود که ۲ ساعت و ۴۵ دقیقه بدون آنتراکت باید مینشستی و تماشا میکردی...

در هر صورت اگر کسی به تئاتر علاقه داره این اجرا بسیار اجرای زیبایی بود... از دستش ندید

بعد از ۱ روز:

چقدر من فرزند بدی هستم... دیشب چهلمین سالگرد ازدواج مامان و بابا بود و من همین الان یادم افتاد... البته دلیل داشت چون شوهر خاله گرامی توی کماست ...

پدر و مادر عزیزم... عاشقانه دوستتون دارم.. امیدوارم ۴۰ سال دیگه هم در کنار هم عاشقانه زندگی کنید.. (البته همراه ما فرزندان فراموشکار دوست داشتنی )

نوشته شده توسط آلما در 13:12 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هشتم اسفند 1386

حامد عزیز منو به بازی آهنگ ها دعوت کرده.. مرسی حامد جان از دعوتت... ولی عجب بازی توی بازی ای شده ها....

راستش من از خواننده خاصی خوشم نمیاد... یعنی این نیست که بگم کلا همه کارهای فلان خواننده رو دوست دارم... موسیقی برام خیلی مهمه ... توی مهمونی ها و جمع هایی که هستم وقتی میخوان موزیک بذارن با ترس و لرز اول به من نگاه میکنند.... البته فکر نکنید چیزی از موسیقی حالیمه ها... نه .. فقط خوب غر میزنم... برام مهم نیست خواننده کیه... باید به دلم بشینه... باید به موقعیت موجود بیاد...

گاهی اوقات بودابار رو خیلی دوست دارم گاهی ازش متنفر میشم.... گاهی اوقات حتی جلال همتی هم خوبه... وقتی میخوای برقصی (فکر نکنید من جلفم) ولی در کل چند تا آهنگ هست که واقعا از شنیدنشون لذت میبرم...

کاروان بنان... بوی جوی مولیان آید همی.... Goodbye my love goodbye از Demis Rousso ... دوسه تا از آهنگهای Gipsy Kinks (اسمهاشون رو بلد نیستم بذارید آیلار بیاد که بتونم با تلفظ درست بنویسم) Speak soflty love ... بیشتر آهنگهای دلکش و مرضیه و.... استاد شجریان و پسرش

اینا آهنگهایی هستند که توی هر موقعیت دوستشون دارم...

قابل توجه حامد: همین الان یکی از مدیرای اینجا اومد میدونید ملودی موبایلش چیه؟ آهنگ هنگامه: نه نمیخوام ببینمت... نه برو از پیشم برو ... دیگه ازت بدم میاد.....

آهنگهایی که اصلا حاضر نیستم گوششون بدم خیلی زیادن... توی خونه اینقدر کانالهای ماهواره رو جا به جا می کنم که حد نداره ...

تقریبا تمام پاپهای داخلی (یعنی اونایی که الان میخونن توی ایران) - سوزان روشن (متنفرم) - هنگامه (اه اه) - این جوجه ها سعید و نوید؟؟؟ (درسته؟) - وای این پسره هست که خیلی غیرقابل تحمله اسمش آیدینه... واقعا میتونم با تبر بکشمش... وای افشین با اون برادر دیوونش ...

بعضی ها هم هستند که برای خنده میبینیم و گوش میدیم و میخندیم: مثل وفایی ... عباس قادری و اون یکی که میخونه پارسال بهار....

من هم این دوستان عزیز رو دعوت می کنم:

پاپتی عزیز      احمد فاضلی     نق نقو جان       افرای عزیز       حقوقدان پاریسی

 

نوشته شده توسط آلما در 8:11 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه ششم اسفند 1386

میدونید... ما دیروز هم توی خونه مون یک خونه تکونی اساسی داشتیم... جریان از این قراره که دیروز مامان داشت خونه رو مرتب می کرد که دیدی یکی از کوسن هایی که روی یک مبل تکی میذاره نیست... دور و برش رو نگاه میکنه... نه خیر... نیست که نیست... فکر میکنه شاید اشتباهی گذاشته توی کمد... اونجا هم نبود... از اونجایی که بابا همیشه از این شوخی ها میکنه که چیزی رو قایم میکنه و باید ساعتها دنبالش بگردیم اونم کجاها ... جایی که اصلا عقل کسی بهش قد نمیده ... از بابا سئوال میکنه که تو کوسن رو برداشتی؟؟ البته ابتدا با خنده... بعد تهدید ... بابا هم هی جون ما ۵ تا رو قسم که نه بابا من آخه چرا باید کوسن رو بردارم... به خاطر اینکه ازش رفع اتهام بشه شروع میکنه با مامان دنبال کوسن گشتن ... زیر میز... توی کمد... پشت مبلها... بعد مامان باز هم شک میکنه و بهش میگه که نه من مطمئنم تو قایم کردی... بابا هم شیطنتش گل میکنه و از اونجایی که مامان خیلی ترسوئه میگه: این یک نشونه است.... باور کن... دزده اومده و اینو برده که به تو بفهمونه که میتونه بیاد توی خونه

خلاصه مامان ناامید میشه و میره بالا (خونه های اکباتان دوبلکسه و اتاق خوابها بالاست) که به کارش برسه... یک سر میره توی اتاق سارا که میبینه کوسن قرمزه روی میز ساراست...  نگو سارا عصر روز قبل که از سر کار برگشته از اونجایی که وقتی میرسه خونه یا دستشویی داره یا گرسنه شه لباسهاشو انداخته بود روی مبل و بعد که خواسته بود برشون داره با کوسن برداشته بود و برده بود بالا...

حالا سارا تعریف میکنه میگه صبح که بیدار شدم خواستم لباسهامو از روی میز (دقت کنید که لباسهاش روی میز بوده) بردارم دیدم کوسنه اونجاست گفتم وااااااااااااااااااا کی این کوسنو آورده بالا؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط آلما در 9:47 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم اسفند 1386

تازگیها از تنهایی خیلی بدم میاد... یعنی آخر هفته ها حتما باید برنامه ای داشته باشم وگرنه توی خونه دق می کنم... پنج شنبه گذشته که مهمون داشتم... خوب گذشت... جمعه دیدم دارم دق می کنم... داشتم فکر می کردم چیکار کنم که یکی از دوستام زنگ زد و برای ناهار دعوتم کرد بریم بیرون... منم پاشدم رفتم... بعد از ناهار و کمی قدم زدن دوستم دیگه باید میرفت ... کلاس داشت... من هم زنگ زدم به یکی دیگه از دوستام و رفتم پیشش ... عصر هم زدیم بیرون و کمی گشتیم حدود ساعت ۷.۳۰ بود که تصمیم گرفتیم بریم شام بخوریم... یکی از بچه ها گفت بریم باگت بالاتر از پارک وی .. به دو سه تا از دوستامون هم زنگ زدیم که نیامدند... خلاصه رفتیم اونجا ...

تو رو خدا اگه رفتید اونجا از اون مرغ کوردن بلو نخورید... هرچی دوست دارید ساندویچ بخورید... من و یکی از دوستام از همین زهر ماریها سفارش دادیم... بعد از ۴۵ دقیقه دیدیم دو تا توپ برامون آوردن... واااااااااااااای ... نه بهتون نمیگم دیگه ما اینا رو به چیا تشبیه کردیم و خندیدیم و خوردیم... موقع برگشتن یکی از این توپ ها مونده بود... دوستم رو کرد به پاواروتی (معرف حضور که هستن)  گفت برو یک ظرف بگیر اینو ببریم... پاواروتی هم رفت طرف کانتر برای ظرف ... نمیدونم چرا شلوارش رفته بود یه جایی جمع شده بود... یهو دوستم برگشت گفت وا... بچه ها فکر کنم پاواروتی شورت لامبادا پوشیده

نوشته شده توسط آلما در 8:37 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me! <