تبليغاتX
باور کن رفتنم را

دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386

دختر اردیبهشتی عزیزم منو دعوت به این کرده که بگم چه کتابهایی رو نیمه کاره رها کردم... البته من در اینکه یک کتاب رو چندین بار بخونم ید طولانی دارم نه اینکه کتابی رو نیمه کاره رها کرده باشم ولی یک چند تایی هست:

پطر کبیر : خیلی حرصم دراومد در نتیجه فقط جلد اولشو خوندم و ولش کردم...

خانه دایی یوسف: بعد از خوندن ۴۰-۳۰ صفحه ... احساس کردم داره به آرمان بعضی ها توهین میکنه... خوشم نیومد..

داوینچی کد: نمیدونم چرا اصلا نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم درنتیجه بعد از خوندم همون چند صفحه اول بستمش...

توپ مروارید صادق هدایت: البته خیلی سعی کردم تا آخر بخونمش ولی هم چاپش خیلی بد بود هم اینکه نوشتارش طوری بود که شاید منو خیلی جذب نکرد...

البته اینو بگم الان حدود ۲ هفته است که اصلا کتاب نخوندم... نمیدونم چرا ولی دلم نمیخواد کتاب بخونم این هم یک مرض جدیده که دچارش شدم.

خوب مثل اینکه باید چند نفر رو دعوت کنم. دوستان عزیزم: حامد ، نق نقو ، دکتر تهنا ، زانیار ، فرانکلین ، علی حیدری، گیس طلای عزیزم و سارا 

البته من مجار بودم فقط ۵ نفر رو دعوت کنم ولی خوب تقلب کردم... دوست دارم همه دوستامو دعوت کنم... مثل: همفری بوگارت عزیز... محسن... کاوه...  افرا... شری... روزن... و... ولی مطمئنم این دوستان عزیز از طرف بقیه حتما دعوت میشن... درنتیجه همه دعوتید ... تشریف بیارید.

نوشته شده توسط آلما در 8:9 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هفتم بهمن 1386

خیلی چیزها هست که از بودنشون خوشحالم... دوستان خیلی خوب... هوای عالی... بارون دیروز... موسیقی... شعر... جمع های دوستانه که من عاشقشونم... خبر اومدن خواهر جونم.... حتی گاهی اوقات تنهایی... کتاب... کلاسی که میرم... کسانی که دوستشون دارم... کسانی که دوستم دارند... طرح های جدید...  اما به قول دوست عزیزی:

غصه ها هیچ وقت نمی روند

فقط رنگشان عوض می شود

مثل شاخه های خشک

که بهار شکوفه می کنند...

 

نوشته شده توسط آلما در 14:25 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386

چند وقت پیش یک شب جایی مهمون بودم ... یک مهمونی دوستانه... یکی از بچه ها یک سی دی پاواروتی از من خواسته بود که براش برده بودم... اون هم ذوق زده شده بود و همونجا از صاحبخونه اجازه گرفت و سی دی رو گذاشت که همه گوش بدن... سر میز شام نشسته بودیم و اتفاقا این دوستمون که خیلی هم پسر با شخصیتیه کنار من نشسته بود... من هم داشتم با یکی از دوستام یک صحبت خیلی جدی می کردم... پاواروتی هم داشت برای خودش می خوند... از قضا صداش هم خیلی بلند بود... من هم بحثم خیلی جدی بود ... این دوستم هم که کنار من نشسته بود کارد و چنگالش دستش بود و چشماشو بسته بود و داشت مثلا حال میکرد با پاواروتی... از اونجایی که اصلا نمی فهمید پاواروتی چی داره میخونه فقط صدا درمیاورد و میخواست با پاواروتی خدابیامرز همصدایی کنه... دو سه دفعه نگاش کردم... گفتم ولش کن... انصافا فکر می کرد رهبر ارکستر پاوارتیه چون همراه با خوندن کارد و چنگالش رو هم حرکت میداد... یهو صدای پاواروتی رفت بالا همراه با اون صدای دوستم هم رفت بالا... دیگه طاقت نیاوردم... سرمو بردم دم گوشش و گفتم: آقای پاواروتی خفه شو...

پی نوشت:

امروز کمی تا قسمتی غمگینم ... تو رو خدا نخواهید نصیحتم کنید ... تمام غمگینیم هم به خاطر فرداست... ولنتاین... نگید لوسم.. خوب چیکار کنم دلم میگیره... از این که کسی دور و برم نیست... دارم میرم شمال که از فردا فرار کنم... اگر هوا یاری کنه بعد از ظهر میرم...

 

بعد از ۲ ساعت و نیم:

هوا خرابه... شمال نمیرم... میگن راهها بسته... خیلی بد شد

نوشته شده توسط آلما در 7:48 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386

همین که یادمان نمی رود هنوز

می شود از بعضی گریه های نابهنگام گذشت

و رفت

و هرچه داری ببری برای باران و

طبقی ترانه و ریحان بیاوری

خودش خیلی است...

                                        سیدعلی صالحی

بعد از تقریبا ۳ سال دیدمش.. چقدر حس خوبی داشتم... نشستیم و فنجانی قهوه و گپی طولانی... گفت چطوری بانو... بانوی اردیبهشت... یکی از مجموعه هاشو امضا کرد و داد بهم... گفت حیف که هایکوها رو اینجا ندارم ولی نخری ها برات گذاشتم کنار ایندفعه که اومدی میدم بهت... به یک شرط... گفتم چه شرطی؟ گفت هر هفته بیا .. شعرهامو بخون... بگو کجاش نامفهومه... گفتم وای این چه حرفیه؟ من کجا و شعرهای شما کجا؟ گفت بیا... حتما بیا... فلانی سراغت رو گرفت... میخواهیم دوباره مجله رو راه بندازیم...

دیشب توی خواب شعر گفتم... ناگهان حالم خوب شد... صبح که بیدار شدم شعرم یادم رفته بود... نمیدونم چرا توی خواب فکر می کردم سارا شعرم رو یادداشت میکنه درنتیجه نگران نبودم از اینکه فراموشش کنم ... وقتی بیدار شدم تصمیم گرفتم به پیشنهاد دوست عزیزم عمل کنم... دوست عزیز شاعرم... حتما به کلاسها خواهم رفت... حتی به پیشنهاد کاریش هم فکر می کنم..

حالم خوبه... شوق دارم.. ازاینکه دوباره پام به مطبوعات باز شد... از اینکه دوباره دوستای عزیز قدیمی رو می بینم... خوشحالم که خودمو پیدا کردم...

حالم خوب است، هنوز خواب می بینم، ابری می آید

و مرا تا سرآغاز روئیدن بدرقه می کند

 

نوشته شده توسط آلما در 10:32 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پانزدهم بهمن 1386

چقدر زیباست که غرق شوم در زندگی ... در رنگ... در نقاشی ...

دوستان عزیزم

با اینکه عاشق این خونه هستم ولی باید برم... باید برم که خودمو دوباره پیدا کنم... باید برم که دوباره دل نبندم... دوباره اعتماد نکنم... با اینکه توی این خونه محقرم  دوستایی دارم که واقعا عاشق همه تون هستم... همه رو دوست دارم .....

باور کن رفتنم را... که می روم تا خاطره ام، با ماندنم لگد مال نشود...

خدا نگهدار همه شما باد...

نوشته شده توسط آلما در 8:41 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهاردهم بهمن 1386

همگان به جست و جوی خانه می گردند

من کوچه خلوتی می خواهم، بی انتها برای رفتن

بی واژه برای سرودن

                                                                 سیدعلی صالحی

حالا حکایت ماست..........

نوشته شده توسط آلما در 15:36 |  لینک ثابت   • 

شنبه سیزدهم بهمن 1386

پنج شنبه بعد از ظهر هر کاری کردم که استراحت کنم دیدیم خوابم نمیاد... بلند شدم و با وسواس خاصی شروع کردم به آماده شدن که برم دیدن دوستم هایده که مریض بود... پیش خودم گفتم بهتره برم یک سر بهش بزنم ... توی خیابون شریعتی یهو سرمو برگردوندم دیدم وای گ ش ت ا ر ش ا د درست کنار ماشین ما ایستاده... ناخودآگاه دستم رفت سمت روسریم که موهامو بپوشونم... یقه مو درست کنم که مبادا کنار رفته باشه... خلاصه تا برسم دم خونه هایده مردم و زنده شدم... یاد یکی از دوستام افتادم یادش بخیر....

یک دوستی داشتم که مهندس الکترونیک بود... تعریف میکرد که یک دوست دختر داشته که یک کمی شوت بوده (یعنی زیادی ساده بود) یک دفعه که اینا با هم بیرون بودن از قضا کمیته جلوی ماشین اینها رو میگیره و می بردشون کمیته (توی کرج) و جدا جدا ازشون بازجویی میکنه... طفل دختره خیلی ترسیده بوده و مثل اینکه خیلی پرت و پلا گفته... دوستم تعریف می کنه میگه یهو یکی از این کمیته ای ها اومد به من گفت: پسر تو چیکاره ای؟ میگه گفتم مهندس الکترونیک...  یارو دودستی محکم کوبید توی سرم و گفت: خاک تو سرت... تو مهندسی؟؟ این دیوونه کیه باهاش دوست شدی؟؟؟؟  

نوشته شده توسط آلما در 8:4 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دهم بهمن 1386

میدونید من وقتی کسی بهم دروغ میگه میفهمم ولی به روم نمیارم...

نقطه.

سر خط...............

نوشته شده توسط آلما در 8:23 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نهم بهمن 1386

دیروز ترم ۲ کلاس شروع شد... ساختمون جدید فقط یک بدی داره اینه که ساعت کارش تا ۵ عصره... کلاس هم ساعت ۴.۳۰ شروع میشه... من تازه ساعت ۴.۳۰ تصمیم گرفتم که برم به یکی از بچه ها زنگ زدم گفت که توی جردنم و میام دنبالت تا برسیم شد ۶ یعنی نصف کلاس رو از دست دادیم... وارد شدیم و سلام کردیم و نشستیم ... نصف بچه ها رو نمی شناختم... بحث کلاس راجع به ترس بود... چشمم افتاد به منصور که یکی از بچه های ترم پیشه ... با چشم و ابرو و اشاره ازم پرسید کجایی؟؟؟ پیدات نیست... چرا دیر اومدی؟؟؟ منم درصدد بودم که جوابشو یه جوری بدم... که استاد متوجه شد و همینطور که داشت راجع به ترس صحبت می کرد رفت طرف منصور و گفت:

- مثلا خیلی ها از سگ می ترسن...

دقیقا زمانی که گفت سگ دستشو گذاشت روی شونه منصور.... اولش سعی کردم نخندم... فقط کاغذ رو آوردم جلوی صورتم... ولی بقیه بچه ها که زدن زیر خنده منم خندیدم... بعد استاد رفت سر منصور رو بوسید و رو کرد به من که:

- آلما خانم خیلی کارتون زشت بود...

من  گفتم ببخشید این همه صندلی و میز و مبل اینجاست شما رفتید سراغ منصور و بهش میگید سگ بعد کار من زشت بود؟؟؟؟

پی نوشت: دارد دارد دارد

۱- امروز در راستای شاد شدن از خونه تا محل کارم ۷ بار آهنگ no face no name no number گوش دادم ۳ دفعه Desperado

۲- هی تو.... آره با خود خودت هستم... می دونی چقدر دوستت دارم (چیکار کنم که دوستم نداری؟ خودم که میتونم خودمو دوست داشته باشم)

۳- مخاطب خاص دارد دارد دارد (منظورم پی نوشت ۲ بود) (شاید هم مخاطب خاص خودم بودم)

۴- امروز دارم میرم بوم بخرم... خیلی وقته قول دادم به کسی که یک تابلو براش بکشم... یک طرح خیلی خوشگل توی ذهنمه باید بکشم

 

نوشته شده توسط آلما در 8:37 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفتم بهمن 1386

امروز با اینکه برفیه و من عاشق روزهای برفیم خوشحال نیستم... برای اولین بار با مترو اومدم و دوباره سرما خوردم و هی فین فین می کنم و سرفه پشت سرفه...

از خودم متنفرم که اینقدر حساسم... اینقدر  زودرنجم... اینقدر زود وابسته میشم... اینقدر پرتوقعم...

 

 

نوشته شده توسط آلما در 9:7 |  لینک ثابت   • 

شنبه ششم بهمن 1386

چندتایی

۱. چهارشنبه ها ساعت ۴ تعطیل میشم. ۴شنبه گذشته داشتم از کوچه شرکت به سمت میرداماد میرفتم که دیدم یک آقا و خانم از روبرو دارن میان... آقاهه حدود ۳۶-۳۵ سالش میشد و قدکوتاه و تپل بود... یک کلاه قرمز بافتنی با حاشیه زرد سرش کرده بود با یک شال گردن زرد با حاشیه و ریشه های قرمز... یاد پفک نمکی افتادم... نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم

۲. این روزها چند تا از آدمهایی که توی زندگیم نقش مهمی دارند چشماشون سبزه...

۳. من به اس ام اس معتاد شدم....

۴. دیروز بابا و مامان رفته بودن جایی... وقتی برگشتن یهو بابا بدون مقدمه رو کرد به من و سارا گفت: اگه بخواید یک شوهر مثل شوهر نسرین (دختر دوستمون) پیدا کنید هیچ وقت نمی بخشمتون... 

۵. دوستان عزیز که پارسال طی یک قرار وبلاگی در کافی شاپ جام جم دیدمشون (فرانکلین - شری - سولماز - ملودی - پوپک - المیرا - ...) خاتونک ایرانه نمیخواهید همدیگه رو ببینیم؟؟؟

۶. دیشب فن کوئل بلوک از کار افتاد و تا صبح لرزیدیم... کی این سرما میخواد تموم بشه؟

۷. حدود ۲۰ روزه که سرما خوردم و هنوز خوب خوب نشدم...

۸. دلم یک مهمونی عالی میخواد...

۹. یارا ۵شنبه شب خوابتو دیدم... خیلی جالبه ... توی خواب یک سگ داشتی که من ازش میترسیدم

۱۰. من.... (نه نه اصرار نکنید اصلا نمیتونم بگم)

۱۱. تفالی به حافظ:

هر آنکو خاطر مجموع و یار نازنین دارد              سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد

۱۲. هفته خوبی داشته باشید...

نوشته شده توسط آلما در 8:9 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوم بهمن 1386

تازگیها دقت کردید که همه مردم تیک دارند؟

پریشب سوار آژانس شدم که برگردم خونه... راننده هر ۳۰ ثانیه سرشو چنان جلو و عقب می برد که انگاری یک خروسه که میخواد کسی رو نک بزنه...

نوشته شده توسط آلما در 17:13 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me!