شنبه شانزدهم تیر 1386
چند روز پیش داشتم آرشیوم رو میخوندم... خیلی افت کردم... یکی از دوستان هم تایید کرده...
پس... فعلا نمی نویسم...![]()
چهارشنبه ششم تیر 1386
دیدید بعضی از آدمها توی یک موضوع خاص کم شناس هستند؟ مثلا شوهر دختر عمه من... اگه ۱۰۰ نفر باشیم و یک دزدی بشه حتما از وسایل اون دزدی میشه ...
تازه ۴ روز بود که مهرداد با دختر عمه من مهتاب عقد کرده بودند ... شب شام اومدند خونه ما... حدود ساعت ۱۱ بود که خداحافظی کردند و رفتند... ۵ دقیقه بعد دیدیم مهتاب سراسیمه برگشت... حالا جوری گریه میکنه که نمیشه ساکتش کرد... آخرش مامانم گفت بابا چی شده؟ با مهرداد حرفت شده؟
مهتاب: وای... بدبخت شدیم... ماشینمون نیست...
بله ... ماشینشون رو دزد برده بود... هنوز هم بعد از گذشت ۸ سال پیدا نشده...
۳ سال بعد نزدیکیهای عید، یک روز مهرداد میره بانک که عیدی و حقوقش رو بگیره که بعد از ظهرش راه بیفتند برن مسافرت... بانک هم خیلی شلوغ بود... بله... حتما میتونید حدس بزنید.... تمام پول آقا مهرداد رو از جیبش میزنن... طفلکی...
اما این آخری ![]()
۲-۳ سال پیش بود... خونه عمه من که میشه مادر مهتاب توی یکی از شهرهای شماله... یک روز بعد از ظهر مهرداد و مهتاب و خواهر و برادر مهتاب تصمیم میگیرن برن کنار دریا برای شنا... اون شهری که اینا توش زندگی میکنند یک کمی از دریا دوره یعنی اینطوری نیست که خونه شون کنار دریا باشه... خلاصه اینا میرن کنار ساحل و همون طور که میدونید قسمت شنای آقایان با خانمها جداست... مهتاب و خواهرش میرن طرف بخش خانمها و مهرداد و پسر عمه من هم میرن بخش آقایون... با هم قرار میذارن که دو ساعت بعد کنار ماشین باشند...
مهتاب تعریف میکنه میگه ما درست ۲ ساعت بعد کنار ماشین بودیم ولی از مهرداد و مجید (برادرش) خبری نشد... بعد از ۲۰ دقیقه دیدند مجید که داره از خنده غش میکنه داره میاد...
مهتاب: چی شده مجید؟ پس مهرداد کو؟ چرا نمیایید ما داریم از گرما می پزیم...
مجید:
وای مهتاب... عجب شوهری داری...
مهتاب: یعنی چی؟... نمیخواد از آب بیاد بیرون؟؟؟ بگو بابا به خدا ما گرممونه...
مجید: میخواد بیاد... نمیتونه...
مهتاب: بابا مسخره بازی درنیار... برو بگو بیاد...
مجید: آخه نمیدونی... شلوارشو دزدیدن... نمیتونه بیاد ... ![]()
![]()
خلاصه دختر عمه من ماشین رو میبره نزدیک قسمت مردونه و مهرداد میاد سوار میشه... حالا چقدر سر به سرش گذاشتن خدا میدونه ... ولی میگفتن موقعی که رسیدیم دم خونه مهرداد نمیدونست چطوری از ماشین پیاده بشه و بره توی خونه چون خونه عمه من درست توی یک خیابون شلوغه که حتی حیاط هم نداره که این بنده خداها ماشین رو ببرن توش.... ![]()
یکشنبه سوم تیر 1386
۳-۴ سال پیش تابستون بود ... یکی از دوستام تازه ازدواج کرده بود و برای مسافرت رفته بودند شمال... یک روز صبح زود ساعت ۷ بود که دیدم موبایلم زنگ می زنه... دیدم شماره دوستم افتاده ... خیلی ترسیدم... فکر کردم اتفاقی افتاده که این موقع صبح اون هم توی اولین مسافرت دونفره شون به من زنگ زده ... هول هولکی گوشی رو برداشتم ... دیدم از اون طرف فقط صدای خنده میاد... و همچنین صدای عرعر ... گفتم الووووووووو.... دیدم دوستم از بس که میخنده نمیتونه حرف بزنه...
دوستم: ... الو.... هر هر هر هر هر...
من: زهر مار... بگو چی شده اول صبحی به من زنگ زدی...
دوستم: آلما.... هر هر هر ... من یک چیزی کشف کردم...
من: حالا نمی تونستی یک ساعت دیگه زنگ بزنی؟؟؟ چی کشف کردی؟؟؟
دوستم: (داشت از خنده بیهوش میشد) من و بهزاد صبح بیدار شدیم اومدیم قدم بزنیم... نمیدونی.... یک خر داشت از روی پل رد می شد... یک سگه پارس کرد... خره هول شد افتاد توی جوی آب... نمیتونن بکشنش بیرون...
من: این که خنده نداره ... طفلکی خره...
دوستم: نه... آخه یک جوری افتاده دماغش توی آب فرو رفته... این قدر ابلهه که سرش رو نمیاره بالا نفس بکشه... من تازه فهمیدم چرا به این حیوون میگن خر...
خلاصه اینکه دوستان خر کذایی از کمبود اکسیژن مرد...
