چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385
سلام به همگی دوستای خوبم
احتمالا این آخرین پستی باشه که توی سال ۸۵ می نویسم. امیدوارم سال جدید سالی پر از خیر و برکت برای همه دوستای عزیزم باشه... سال تحقق آرزوها.
می خوام یک بازی جدید راه بندازم.. مثل بازی شب یلدا... اگه دوست داشتید دوستاتون رو به این بازی دعوت کنید. من همه دوستای خوبم رو به این بازی دعوت می کنم... بیایید ۵ هدف رو که امیدواریم در سال ۸۶ بهش دست پیدا کنیم و براش تلاش می کنیم رو بنویسیم. پس اول خودم:
۱. اینکه در سال جدید بتونم چندین تابلو نقاشی بکشم.
۲. کمتر پول خرج کنم و یه کمی پس انداز کنم.
۳. با کسی دعوا نکنم (امیدوارم)
۴. حتما زبان انگلیسی رو بیشتر تقویت کنم.
۵. این رو نمی گم تا دلتون بسوزه ![]()
سال نو مبارک ... همه شما رو دوست دارم ![]()
![]()
یکشنبه بیستم اسفند 1385
تا حالا براتون پیش اومده که مجبور بشید یک مساله ناراحت کننده رو تحمل کنید؟؟؟
وای نمیدونید چند روز پیش از شرکت آژانس گرفتم که برم خونه... همون روزهایی که دوباره هوا خیلی سرد شده بود و بارون میامد... در ماشین رو که باز کردم ... واااااااااای گفتم خدا بهم رحم کنه... یک بویی میامد که داشتم خفه می شدم... تا نشستم پنجره رو باز کردم... وای خدای من چرا بعضی ها با حموم رفتن آشتی نمی کنن؟؟؟ پسره از این پسر مو بلندها بود که فکر کنم از عید پارسال که برای سال نو رفته بود حموم دیگه نرفته بود و می خواست امسال شب عید بره حموم... یک بویی می داد که من گفتم خدایا چیکار کنم؟ پیاده بشم؟ ماشین گیر نمیاد... برای همین ماشین هم ۴۵ دقیقه صبر کرده بودم تا آژانس برام ماشین فرستاده بود... پس مجبور بودم تحمل کنم... شیشه پنجره رو تا آخر کشیدم پایین....اگر اون روز یک ماشین دیدید که توی اتوبان همت یک خانمی سرش رو از پنجره کرده بود بیرون من بودم... وای نمی دونید پسره یک خمیازه کشید....
وااااااااااای اووووووف حالم داشت بهم می خورد... دستشو برد بالا که موهای بسیار چربش رو مرتب کنه.... دیگه ببینید چه بوهایی تحمل کردم... همون موقع یاد آیلار افتادم...
چند سال پیش من و آیلار و یکی از دوستام مریم، رفته بودیم مطب دکتر ... موقع برگشتن سوار این ماشینهای خطی شدیم که برگردیم خونه... سه تایی نشستیم عقب یکی از این پیکانهای درب و داغون... ۲ تا پسر جوون هم که یکیشون افغانی بود و یکی دیگه سرباز بود نشستند صندلی جلو، اون موقعها هنوز میشد دو نفر بشینند صندلی جلو... اینقدر بین صندلی راننده و اون یکی صندلی فاصله بود که اونی که بین راننده و اون یکی مسافر نشسته بود درست گردنش اومده بود جلوی دماغ آیلار که وسط نشسته بود... بیچاره آیلار ... اینقدر اینها بو می دادند که داشتیم خفه می شدیم... آیلار رو کرد به من و گفت عطری... اسپریی چیزی همراته؟ گفتم آره... گفت بدش به من... اسپری رو گرفت و چند تا پیس زد توی ماشین و یک پیس محکم هم زد پشت گردن اون پسره.... ![]()
![]()
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385
این روزها که نزدیک عیده و حال و هوای خونه تمیز کردن و خریده، دوباره مثل سالهای گذشته مامان یاد مادرش میافته و تند تند میگه چقدر دلم براش تنگ شده...
آنا، مادر مامانم روس بوده... خدا رحمتش کنه ... چقدر بچه گیام اذیتش می کردم... آنا تا آخر عمرش فارسی یاد نگرفت یعنی درست نمی تونست فارسی صحبت کنه...
اون موقع ها خاله من توی خیابون تهران نو می نشست یعنی تازه اسباب کشی کرده بود به خیابون تهران نو... یه روز که آنا می خواست بره خونه خاله... جلوی یک تاکسی رو میگیره و میگه... پسرم (به فتح پ و س) منو ببر شهر نو
... راننده تاکسی هاج و واج میمونه و میگه مادر ... آخه شما میخوای بری شهر نو چیکار؟؟؟؟ آنا هم میگه خوب خونه دخترم اونجاست ... راننده تاکسی نگاهی به قد و بالای آنا میکنه ... آنا هم خیلی شیک و پیک بوده ... پیش خودش فکر میکنه چرا باید دختر همچین خانم شیکی باید اونجا باشه... میگه: مادر جون آدرسی چیزی داری؟ آنا هم میگه بله که دارم بفرمایید ... و تیکه کاغذی که آدرس خونه خاله رو براش نوشته بودن میده دست راننده تاکسی...
راننده تاکسی هم میبینه نوشته: تهران نو... میزنه زیر خنده و میگه مادر جون اینکه نوشته تهران نو.... نگو شهرنو ... اونجا که جای خوبی نیست....![]()
![]()
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385
سه شنبه هشتم اسفند 1385
این فیلم رو BBC از تهران تهیه کرده. حتما ببینید...
یکشنبه ششم اسفند 1385
دیشب یاد جوونیها کردم و رفتم سراغ نوارهای قدیمی... نوار در شب سرد زمستانی رو گوش دادم و رفتم به ۱۹ سالگیم...
بعد نشستم و نامه های نیما به عالیه رو خوندم... چقدر جملاتش قشنگ بود... مثل این جمله :
....محبت داشتن منوط به این نیست که شخص پول فراوان داشته باشد یا زیاد از حد وجیه و محبوب باشد. اگر خطایی از من سر زد ، کدام انسان بدون خطا زندگی کرده است ...
و خیلی جملات دیگه. یکی دیگه از شعرهای نیما که خیلی دوست دارم اینه:
تو را من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم...
ـــــ
یک سئوال: میشه بدونم اگربهتون بگن که قراره فقط یکی از آرزوهاتون برآورده بشه، دوست دارید اون آرزوتون چی باشه؟
شنبه پنجم اسفند 1385
خیلی ناراحتم... پریشب ناخواسته و بدون هیچ قصد و غرضی دوست عزیزی رو از خودم رنجوندم... یعنی اصلا نفهمیدم چی شد... هرچی هم براش توضیح دادم که منظور من اون چیزی نبود که تو برداشت کردی باز هم از ناراحتیش چیزی کم نکرد... موضوع این بود که نمی دونم حرف سر چی بود که یهو دوست عزیز برگشت گفت: ای بابا من که گاوم...
هم من و هم این دوست عزیز توی سال گاو به دنیا آمدیم... من جدا میگم گاو رو خیلی دوست دارم ... حالا... برگشتم گفتم به گاو توهین نکن
منظورم این بود که اگه میخوای به خودت بد بگی نگو گاو چون گاو حیوون خیلی خوبیه حالا اون بد برداشت کرده فکر کرده منظور من اینه که تو از گاو هم بدتری... خلاصه هرچی براش توضیح دادم فایده نداشته...
از همینجا از دوست عزیزم معذرت میخوام ... چون اصلا دلم نمیخواد سر هیچ و پوچ دوستی از من برنجه... چون واقعا قصد و غرضی نداشتم... ای بابا شماها یه چیزی بگین...
چهارشنبه دوم اسفند 1385
۳-۲ سال پیش تابستون خواهرم اینا رفته بودند مسافرت. اون موقع علی (پسر خواهرم) خیلی با نمک بود و زبونش هم موقع حرف زدن می گرفت...
خواهرم تعریف می کنه میگه توی خیابون بودیم ... پشت سرمون هم یک ساختمون شیشه ای خیلی بلند بود... میگه دیدم علی همینطور خیره شده به ساختمون با دهن باز داره نگاه می کنه... گفتم: چیه مامان جون ساختمونش خوشگله؟ (خیلی عذر میخوام از حضور دوستان گرامی) علی میگه نه مامان نگاه کن ... او پسره چرا اونجاشو گچ گرفته و میزنه زیر خنده... خواهرم هم نگاه میکنه می بینه طبقه ۴ ساختمون نوشته ختنه اطفال... یک پسر بچه هم لخت لخت که تازه ختنه شده و باند پیچی شده بود وایستاده دم پنجره ![]()
![]()