تبليغاتX
باور کن رفتنم را

سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385

چند وقت پیش یه کمی حالم خوب نبود و استراحت می کردم. بعد از یه مدتی حوصله ام خیلی سر رفت. اصلا قدرت اینکه از روی تختخواب بلند شم و برم از توی کتابخونه کتاب بردارم نداشتم. دیدم آیلار (خواهرم) داره میاد. گفتم آیلار جون یه کتاب به من بده...

آیلار: یه کمی صبر کن...

و رفت دنبال کارش ... ۱۰ دقیقه بعد آمد.

آیلار: ببخشید ... حالا بگو چی می خوای؟

من: یه کتاب از توی کتابخونه به من بده حوصله ام سررفته...

آیلار: چه کتابی؟

من: نمی دونم یه کتاب بده دیگه...

آیلار: وا... خوب بگو چی می خوای؟؟

من: هرچی باشه ... برو بیار...

آیلار: هرچی باشه؟؟؟

من: آره هرچی...

و رفت... دیدم صدای خنده و پچ پچش با سارا (اون یکی خواهرم) داره میاد. گفتم غلط نکنم دارن توطئه می کنند... دیدم دوتایی آمدند توی اتاقم...

آیلار: بیا اینم کتاب...

کتاب رو که برداشتم دیدم روش نوشته "همه چیز در مورد پروستات"  بهشون گفتم:

- ای خواهران تناردیه ... شما از خواهرهای ناتنی  سیندرلا هم بدترید....

تا اینکه ۳-۲ هفته ای  گذشت... یک روز سارا با دوستاش قرار بوده برن مهمونی. قرار شده بود که سر یک ساعتی بیان و سارا رو با خودشون ببرن... سارا هم رفته بود بیرون و منتظرشون شده بود که بیان... یهو یه ماشین جلوی سارا نگه میداره و یه آقای مسن خیلی شیک و محترم از سارا یه آدرسی رو می پرسه... سارا هم تا میتونه راهنمایی می کنه... بعد آقاهه که خیلی هم مودب و مبادی آداب صحبت می کرده میگه:

- به پاس متانت و ادب و راهنمایی شما این.....

دستشو میکنه توی جیبش... (سارا هم خوشحال میشه و پیش خودش میگه آخ جونمی میخواد بهم شکلات بده...) و یک کارت درمیاره و میگه:

- این کارت ویزیت من خدمت شما باشه... (و میره)

سارا هم به کارت نگاه می کنه... فکر می کنید چی نوشته بود؟

دکتر .... جراح و متخصص ارولوژی و درمان پروستات  

 

نوشته شده توسط آلما در 13:48 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385

صبح یک کمی حالم خوب نبود زنگ زدم آژانس خبر کردم که بیام سر کارم. از خونه که آمدم بیرون دیدم به به عجب هواییه، توی دلم دعا کردم که کاش بارون بباره. سوار ماشین که شدم کمی شیشه رو پایین کشیدم ... دیدم نخیر اصلا هیچ نسیمی وارد ماشین نمیشه. تمام پنجره ها بسته بود ولی خوب من که پنجره رو باز کرده بودم... عجیب گرم بود. از راننده پرسیدم:

- ببخشید ... شما بخاری روشن کردید؟؟؟؟؟

راننده: بله خانم ... من یه کمی سرمایی هستم ... الان شما پنجره رو که باز کردید شونه هام داره میلرزه

من:  ببخشید هنوز که هوا سرد نشده ... شهریوره ...

راننده: خوب من اینطوریم دیگه .....

از آینه ۶ ردیف دندونشو نشون داد...  از اون همشهری های دبش خودم بود.

من: خوب لباس شما آستین کوتاه تنتون کردید من مقنعه سرمه ببخشید من مجبورم پنجره رو باز کنم.

راننده: خانم بعضی خانمها که از پایین آستین کوتاه می پوشن....

من:  ببخشید یعنی چی... متوجه منظورتون نمیشم..

راننده: یعنی اینکه شلوار می پوشن تا زانو (با لهجه بخونید) همچین پاچه هاشونو میندازن بیرون که....

حرفشو قطع کردم.

- آقا مسیر رو اشتباه نرید...

راننده: (تازه نطقش باز شده بود) بعله خانوم نیگاه به خودتون نکنید بعضی ها خیلی بد میان بیرون خدا چیشم (لهجه) رو داده برای دیدن ما هم نیگاه می کنیم...

من هم لحظه به لحظه عصبانی تر می شدم. راننده خیلی پررو بود. نگاه وقیح و هر هر بیخودیش لجم رو درمیاورد.

راننده: اونایی که اینطوری لیباس میپوشن خودیشون چیراغ میدن...

من: (با عرض معذرت از حضور تمام دوستان عزیزم) حالا نه که آقایون تحفه هستند...

طرف خودشو یه کمی جمع و جور کرد. فکر کنم هیبتم طرف رو گرفت.

راننده: نه نه.... منم به خانومم گفتم ... گفتم من که نه گیافه دارم نه پول دارم نه خونه دارم که کسی به من عاشیگ بشه (واااااااااااااااااااای ) ولی خانم باور کنید بازم میان سراگمون.... ولی خانمم تیله پاتیک () داره فوری می فهمه ... اون روز یه خانمی رو سوار کرده بودم زودی به من زنگ زد...

دیدم داره مسیر رو اشتباه میره. گفتم:

- آقا دارید اشتباه میرید...

راننده: ای وای ببخشید.... من وقتی سخنرانی می کنم حواسم پرت میشه اشتباه میرم...

من: لطفا سخنرانی نکنید... بهتره جای صحبت کردن مسیر رو درست برید...

موقع پیاده شدن به من گفت: خانم لطفا درو آهسته ببندید.

من: چشم حتما

ولی نمی دونید، دلم می خواست سرش رو میذاشتم لای در و در رو محکم می بستم.

نوشته شده توسط آلما در 7:17 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385

گاهي اوقات مجبورم
حقيقتي را پس گريه هاي بي وقفه ام پنهان کنم
همين خوب است
همين خوب است....
ــــ
 
من امروز خیلی غمگینم... هیچ اتفاقی نیافتاده ولی من حس خیلی بدی دارم... احساس تنهایی می کنم ...
 
نوشته شده توسط آلما در 7:32 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم شهریور 1385

اول اینکه از همه بابت این چیزی که می خوام تعریف کنم از همه دوستانم معذرت می خوام. یه موقع نگید این آلما بی ادبه ها.... ولی اینقدر من سر این جریان خندیدم که گفتم برای شما هم تعریف کنم.

دوستم هایده رو که یادتونه؟ در موردش براتون قبلا نوشتم. ۵شنبه شب هایده رفته بوده خرید. توی خیابون بهار شیراز چشمش میافته به یک مغازه لوازم آرایش که حراج بوده. میبینه که وای چه ارزون چه چیزایی ......... خلاصه توی اون همه رژ و سایه و عطر و.... چشمش میافته به یه سری بسته کوچیک که روش عکس موز و توت فرنگی و ... بوده. میره توی مغازه و میگه:

- ببخشید آقا اون بسته های کوچیک که پشت ویترینه و عکس میوه روشه چیه؟

آقاهه هم نگاه عاقل اندر سفیه به هایده میندازه و میگه:

- خانم اونا کاندومه ...

هایده میگه دیگه نمی دونسته چه جوری در مغازه رو پیدا کرده و از مغازه اومده بیرون.

نوشته شده توسط آلما در 8:23 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385

بعد از خوندن این پست دوست عزیزم شری یاد یک خاطره افتادم.

ترم دوم دانشگاه بودم و سخت مشغول کار. (من اول رفتم سر کار بعد رفتم دانشگاه) آخر ترم بود و موقع امتحانها. من هم مثل بقیه دانشجوها که ترم اول از کلاس غیبت نمی کنند، ترم اول مثل بچه آدم می رفتم سر کلاس و بر می گشتم ولی ترم دوم تا دلتون بخواد از کلاسها جیم می شدم. چون سر کار می رفتم و درسهام هم خیلی وقت گیر بود چون تمام کارها عملی بود (من گرافیک خوندم) من هم اکثر اوقات وقت نداشتم کارهامو انجام بدم .

داشتم می گفتم. آخر ترم بود و من هم طبق معمول غیبت می کردم فقط یه روز رفتم دانشگاه روزهای امتحانمو پرسیدم و برگشتم. دو روز مونده بود به امتحان مبانی رنگ ۲ ، زنگ زدم به استاد مربوطه که یک سئوال بپرسم. بعد از اینکه سئوالمو پرسیدم گفتم:

من: مرسی استاد پس فردا می بینمتون سر امتحان

استاد: امتحانتون امروز بود

من:  استاد من فکر کردم پس فرداست... حالا من چیکار کنم؟

استاد: شما امتحان دادی

من:  من که از صبح سر کار بودم اصلا دانشگاه نیامدم

استاد: من می گم بودی برگه رو امضا هم کردی

من: جدی؟؟؟

استاد: بله

من: آها  خوب حالا چند شدم؟

استاد: چند می خوای؟

من: (با پررویی) خوب معلومه ۲۰

استاد: خوب ۲۰ شدی

هنوز هم خاطره اون ۲۰ مجانی توی ذهنمه.  

نوشته شده توسط آلما در 16:41 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385

سلام

رمان بادبادک رو خوندید؟ همون که راجع به یک پسربچه افغانیه. چهره ممنوعه یک زن رو چطور؟ این کتاب همونطور که از اسمش پیداست در مورد یک دختر خانم افغانیه. هردو خیلی تاثیرگذار هستند و با خوندن این کتابها آدم به فکر فرو میره که چقدر این مردم رنج کشیدن.

من هیچ موقع اون طور که بقیه راجع به افغانیا بد میگن فکر نکردم. حتی به بچه هاشون درس هم دادم (پیش خودتون بمونه از بچه های ایرانی خیلی هم مودب تر هستند).

چند سال پیش توی محل کارم ما یک افغانی داشتیم. یک آقای خیلی محترم که توی افغانستان سرهنگ بوده و کلی برای خودش برو بیا داشت. راننده در اختیارش بود و خونه آنچنانی ... به ۳ زبان هم مسلط بود، آلمانی و روسی و انگلیسی، توی دانشکده تاشکند درس خونده بود. خلاصه خیلی آدم محترمی بود ولی اینجا آبدارچی بود. اینقدر این مرد محترم بود که هیچکدوم از ما رومون نمیشد بهش بگیم برامون چایی بیاره.  خیلی هم لهجه بانمکی داشت.

یک سال بعد از تعطیلات عید، اولین کسی که وارد دفتر شد من بودم. دیدیم این آقا خیلی غمگینه. گفتم چی شده آقای رحیمی؟ گفت: میدونی آلما خانم، کاناری مرد..

(قابل توجه دوستان که این محل کار من دفتر یکی از مجله های خیلی معروف و ادبی - سیاسی بود و خیلی از اشخاص و نویسندگان و شعرا اونجا رفت و آمد داشتند یعنی آدمهای مختلف که گاهی اسماشون رو فراموش می کردم)

گفتم: ا..... آخه آقای کناری کی بود؟ کی مرد؟

آقای رحیمی: نمی دانم... امروز آمدم دیدم مرده...

من: کی بهت گفت؟

آقای رحیمی: اونجاست توی اون اتاق مرده...

من:  یعنی چی؟؟؟ توی اون اتاق؟؟؟

آقای رحیمی: بله تشریف بیاورید..

من: آخه یعنی چی که اونجا مرده؟ کی آمده اونجا؟ به کسی خبر دادی؟؟؟؟

آقای رحیمی: نه شما بیا

رفتیم توی اون یکی اتاق. دیدیم یه قفس اونجاست که یه قناری مرده توشه....

نوشته شده توسط آلما در 7:9 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نوزدهم شهریور 1385

چند روز پیش توی خبرها خوندم که رئیس جمهور یک سفر استانی داشتند به آذربایجان غربی (اگه اشتباه نکنم) توی اون سفر یه خانمی اعتراض کرده بودند که چرا به خانمها و شغلشون اهمیت نمی دید در حالی که توی کشورهای همسایه ما خانمها کار می کنند و خیلی احترام دارند و از این حرفها.... آقای رئیس جمهور هم جواب دادند که:

- توی کشورهای همجوار (احتمالا منظورشون آذربایجان بوده) صبح های زود توی خیابون خانمها جاروکشی می کنند یا اینکه توی معادن کار می کنند به نظر شما این احترامه؟؟؟ زن مثل گله مثل ریحانه لطیفه و...... خانمها باید بدونن که در درجه اول مادر هستند و باید وظیفه مادری رو انجام بدن .....

این چیزی که می خوام بگم شاید بخش کوچکی از درد جامعه ما باشه. احتمالا آقای رئیس جمهور ۱ دفعه هم سوار مترو نشدند. اگه شما یه سر به ایستگاه مترو توپخونه بزنید، زنهایی رو می بینید که با بدبختی دستفروشی می کنند. می گم با بدبختی چون به معنای واقعی کلمه این کار رو می کنند...

اگه ساعت ۷:۱۵ صبح از توپخونه سوار مترو بشید، یک خانمی هست که یک مقنعه سبز سرش می کنه و با تمام قوا فریاد می کشه:

- خانمها بیایید بخرید جوراب... دستکش... جوراب وضو.... مقنعه دستکش دار (که من واقعا نفهمیدم این چه جور مقنعه ای می تونه باشه) در همه رنگ... هل بند (یعنی هد بند) ، دعا ..... از این دعا ها از من بخرید .... خانمها ۱۰ شب جمعه .... فقط ۱۰ شب جمعه ۱۵۵ تا بگید یا علی و یا علی و یا علی تا حاجتتون رو بگیرید ای حاجتمنداااااااااااااااااااااااااا .....

و تمام اینها رو با تمام وجود فریاد میزنه حتی اگر شما توی واگن بغلی هم باشید صداش رو می شنوید توی اون سر و صدا.....

حالا می خوام بپرسم وضعیت اون خانمهایی که برای حفظ کشورشون کار می کنند... جاروکشی می کنند... توی معادن کار می کنند یا هر چیز دیگه و می دونند که یه درآمدی دارند بهتره یا این خانمهای کشور ما که توی مترو دستفروشی می کنند؟؟؟؟

 

 

نوشته شده توسط آلما در 8:14 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385

سلام، سلام

۲ روز نبودم. دلم برای همه تنگ شده بود. ۲ روز مرخصی .... نه فکر نکنید رفتم مسافرت امتحان داشتم ...

یادم میاد چند سال پیش یکی از آشناها با برادرش و دخترش آمده بودند خونه ما برای اولین بار. زیاد با هم صمیمی نبودیم یعنی اصلا با هم رودربایستی (درست نوشتم؟؟) داشتیم. بچه ۲-۳ سالش بود خیلی هم اذیت می کرد و حوصله اش سر رفته بود. اگه یادتون باشه یه مدتی یه سری عروسک آمده بود توی بازار که بهش می گفتند عروسک زشت. سارا هم ۲ تا از این عروسکها داشت که به معنی واقعی زشت بودند. آیلار هم روی عروسکها اسم گذاشته بود. خلاصه آیلار رفت توی اتاق و اون دوتا عروسک رو برداشت و آورد برای بچه و گفت:

- بیا بازی کن.... می دونی اسم اینا چیه؟ این دختره جمیله... این پسره هم غلامعباس...

یهو دیدیم خانم و آقا (که خواهر و برادر بودند) به هم نگاه کردند و زدند زیر خنده... پرسیدم چی شده؟ گفت آخه اسم دائیمون غلامعباسه  (خان دایی رو قبلا دیده بودم. یه دونه برادر ۷-۸ تا خواهر بود که براش می مردند)

پریشب دوباره این خاطره برام زنده شد.

باید با یکی از دوستام (نه همون دوستم، یک دوست دیگه) در مورد مسئله مهمی صحبت می کردم. زنگ زدم به شماره خونه دوستم دیدم مشغوله. براش SMS زدم که شماره ات اشغاله خودت با من تماس بگیر. بعد از ۱ ساعت دیدم SMS زد که:

- این ول نمی کنه ... همینطور داره حرف می زنه...

من: هنوز داری حرف می زنی؟؟؟؟؟

اون:  آره...

من: کیه؟؟

اون: عباس...

من: اسمش رو بذار عباس پرچونه... چقدر حرف می زنه ... اه...

اون: دائیمه

من:  ببخشید...

نتیجه اخلاقی: بیشتر دایی ها اسمشون عباسه

نوشته شده توسط آلما در 7:11 |  لینک ثابت   • 

شنبه یازدهم شهریور 1385

آه

سهم من این است

سهم من این است

سهم من آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد

                                                                                           (فروغ فرخزاد)

ـــ

پارسال بهمن ماه بود. یک روز برفی و خیلی سرد. توی محل کارم نشسته بودیم و با چند تا از همکارها گپ می زدیم و قهوه می خوردیم. یهو یکی از همکارها به من گفت: آلما می شه تا یه جایی با من بیایی؟ من حالم خوب نیست... باید برم یه کاری انجام بدم... گفتم باشه میام...

سوار ماشینش شدیم و حرکت کردیم. دیدم پیچید توی خیابون شیراز و سر یه کوچه ماشینشو پارک کرد. رفتیم توی یه ساختمون. همکارم (افسون) گفت: مامانم اینجاست اومدم بهش سر بزنم. نگاهی به سر در ساختمون انداختم دیدیم نوشته سرای سالمندان.....

از همون لحظه حالم بد شد. بهش گفتم افسون کاش بهم می گفتی داری منو کجا میاری. گفت: واااااااااااااا مگه چیه؟؟؟ بیا بابا تو هم ...

رفتیم طبقه دوم. پرستارها داشتند داروی خانمها رو می دادند. افسون سراغ مامانشو گرفت. گفتند دارن حمومش می کنند. منتظر نشستیم تا از حموم در اومد. چه خانم نازی. شاید ۶۰ سالش بود. اصلا هم مریض و از کار افتاده نبود. فقط خیلی خوب نمی تونست راه بره. به افسون گفتم من میرم پیش خانمهای دیگه که شما راحت باشید.

رفتم توی اتاق دیگه که حدود ۱۵ تا خانم اونجا بودند. با چند تاشون صحبت کردم. کلی باهاشون دوست شدم. همه شون از من قول گرفتن که باز هم برم دیدنشو. گفتم حتما. یکی از خانمها گفت (با بغض) نه نمیای... همه میگن میاییم ولی نمیان... یکیشون همش راجع به هوا می پرسید... برف میاد؟؟؟ نشسته؟؟؟؟ چه جوریه؟؟؟ بعد برام تعریف کرد که بچه بوده با داداشش می رفته برف بازی و... یکیشون هم شروع کرد به آواز خوندن.....

نمیدونید... از اون روز تا ۱ هفته حالم بد بود... به افسون گفتم چرا مامانتو گذاشتی اینجا؟ گفت آخه من نمیتونم به مامانم برسم... خونه شو اجاره دادم پولشو میدم اینجا نگهش می دارن ... من از پسش بر نمایم.... (حالا این دوست من یه خونه ۳ خوابه داره با حقوق خیلی خوب) گفتم یعنی نمیتونی مامانتو بیاری پیش خودت یا اینکه یه پرستار بگیری توی خونه خودش نگهش داره؟؟؟ (آخه اصلا نمی تونستم گریه مادرشو فراموش کنم که به التماس به دخترش می گفت باز هم بیا پیشم... تورو خدا زود به زود بیا)

امیدوارم هیچ موقع هیچ مادر یا پدری تنها نمونن ....

همش توی گوشم صدای اون خانمی که برام آواز خوند می پیچه:

جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم.....

سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم....

 

نوشته شده توسط آلما در 16:34 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هشتم شهریور 1385

یه دوستی دارم که از خودم حدود ۲۰ سال بزرگتره. یه خانم خیلی مهربون از اقلیت های دینیه (اسمش هایده) . البته وقتی بیشتر در موردش بنویسم خودتون می تونید حدس بزنید از کدوم دینه. خیلی اوقات میاد خونه ما. ما همگی دوستش داریم. ولی گاهی اوقات هم از دستش  میشم به علت شغلی که داشته خیلی توی کار دیگران دخالت میکنه. با این حال من دوستش دارم.

هفته پیش سه شنبه که تعطیل بود از صبح آمد خونه ما تا شب پیش ما بود. پروشات دوستم هم بود ... خلاصه خوش گذشت. هایده خیلی کشک بادمجون دوست داره. علاوه بر غذاهای دیگه براش کشک بادمجون هم درست کرده بودم. بعد از ناهار هم گفت که یه ظرف براش بکشم که ببره خونه....

روز پنج شنبه من باید ۲-۳ جا می رفتم. چهارشنبه شب بود که  هایده زنگ زد. به مکالمه ما توجه کنید:

هایده: خوب عزیزم فردا می خوای کجا بری؟

من: صبح باید برم خیابون میرداماد اونجا تا ظهر کار دارم ساعت ۴ هم باید جای دیگه باشم (تقریبا نزدیکیهای خونه هایده)

هایده: خوب ناهار بیا پیش من

من: نه آخه مزاحم میشم

هایده: چه مزاحمتی عزیزم... بیا اینجا ناهار با هم می خوریم... بعد تو برو به کارت برس

من: باشه پس مزاحم میشم.

هایده: راستی آلما جون ... من ناهار دارم ... همون کشک بادمجونی که بهم دادی... فقط برای خودت یه پرس غذا بگیر بیا...

من:   باشه حتما........

پنج شنبه، وقتی کارم تموم شد رفتم برای خودم غذا گرفتم. داشتم می رفتم دیدم برام SMS زده: عزیزم سالاد نگیر من سالاد درست کردم

حالا فرداشب تولد هایده دعوتم. به نظر شما چیزی میده ما بخوریم یا اینکه با خودم غذا ببرم؟؟؟

 

نوشته شده توسط آلما در 12:25 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه ششم شهریور 1385

امروز داشتم وبلاگ راه امید رو می خوندم که یه خاطره بامزه یادم افتاد.

چند سال پیش یه همکار داشتم که آسوری بود. (یعنی مسیحی بود). خیلی دختر بانمکی بود، خیلی از جمله ها رو درست متوجه نمی شد آخه توی مدارس مخصوص خودشون درس خونده بود. خیلی سوتی می داد. یه روز برامون از سوتی هایی که داده بود تعریف می کرد گفت:

یه روز که می ره دانشگاه می بینه یه پارچه زدن سر در دانشگاه که" شهادت هفتمین اختر تابناک ولایت و امامت بر شیعیان تسلیت باد"  اینم رو می کنه به دوستش میگه: آخیییییی .... طفلکی این اختر تابناک... ببین چه دختر خوبی بوده که هفت ساله از مردنش می گذره، دانشگاه هنوز براش تسلیت می نویسه.....

نوشته شده توسط آلما در 14:36 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پنجم شهریور 1385

همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد...

                                                                فروغ فرخزاد

۱۸ سالم بود که عاشق شدم. عاشق یه پسری که ۴ سال از من بزرگتر بود و قیافه اش عین داریوش (خواننده) بود. نه تنها قیافه اش، صداش هم عین داریوش بود یا شایدم از بس که داریوش رو دوست داشت صداشو شبیه اون می کرد. تاریخ دقیقش یادمه ۴/۴/۷۰ بود. اون موقع ها مثل حالا نبود که راحت بشه با یه پسر دوست شد و باهاش ارتباط برقرار کرد و باهاش بری بیرون و از این حرفها. ما یواشکی تلفنی با هم حرف می زدیم دیدارمون هم منحصر می شد به اینکه من برم دم در خونمون اونم بیاد رد بشه و همدیگه رو ببینیم. یه دفعه هم یادمه ناغافل چند دفعه آمد از سر کوچه ما رد شد و هر چند دفعه من با دوستم مشغول هرهر و کرکر بودیم. البته خیلی با شخصیت بود فقط بعدش که به من زنگ زد گفت: آلما خانم من امروز ۳-۴ دفعه از سر کوچه شما رد شدم و دیدم شما دم در ایستاده بودی...

یادش بخیر...

بعدش هم این دوست گرامی با یکی از همکلاسی های من ازدواج کرد. مدت دوستی ما خیلی کم بود. ۵ ماه بعدش اون مجبور شد با اون همکلاسی من ازدواج کنه بنا به دلایل خانوادگی. اون موقع من خیلی گریه کردم، خیلی ناراحت شدم ولی خوب... گذشت...

بعد از اون من دیگه دور دوستی و عاشق شدن رو خط کشیدم تا........... ۲ سال پیش. ۲ سال پیش عاشق شدم و... ۳ ماه پیش این دوستی تمام شد. علتش هم خوب ... چی بگم؟؟ البته دوستی که هیچ موقع تموم نمیشه من هنوز هم به عنوان یک دوست دوستش دارم و ازش با احترام یاد می کنم ولی خوب اون هم دلایل محکمی داشت ... البته ای کاش این دلایل رو از روز اول به من می گفت ...  

 

نوشته شده توسط آلما در 7:23 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یکم شهریور 1385

روز ۲شنبه عصر که رفتم خونه دیدم یه کمی نزدیکای خونه شلوغه دیدم ریختن که ماهواره ها رو جمع کنند. چند تا ماشین از این نیروهای انتظامی آمده بودند و مشغول کارشون بودند  رفتم توی خونه دیدم سارا عصبانیه. گفتم چیه؟ گفت اینقدر اینا وحشی بازی در آوردند که اعصابم خورده. از بالای پشت بوم دیشها رو پرت کردند پایین، اگه کسی بود و میخورد توی سرش و میمرد باز هم اینا براشون مهم نیست. پیش خودم فکر کردم واقعا چرا ما حتی توی خونه خودمون هم نباید آرامش داشته باشیم، نباید اون چیزهایی که دوست داریم رو داشته باشیم؟ اینه معنای آزادی؟؟؟

۲۸ مرداد هم شنیدم که شعبون بی مخ مرده. زنگ زدم به آیلار (آیلار ایران زندگی نمی کنه) گفتم آیلار دیدی شعبون بی مخ مرد اون هم درست روز ۲۸ مرداد . خندید و گفت به جهنم که مرد ولی فکر می کنم  خودکشی کرده، درست گذاشته ۲۸ مرداد که جاودانه بشه. خلاصه کلی خندیدیم. ولی الان دارم فکر می کنم که خوب اون موقع ۱ دونه شعبون بی مخ داشتیم، الان چند تا داریم؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط آلما در 7:13 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me! <