تبليغاتX
باور کن رفتنم را

چهارشنبه دهم تیر 1388

پدر جان

نوه ات به دنیا اومد بدون اینکه مهربانی تو را حس کند... فقط می تواند عکس های تو را ببیند و نگاه مهربانت را... می تواند به تعریف مادربزرگ از تو گوش دهد ... به خاطراتی که عمه ها و پدرش از تو دارند گوش بدهد... خاطراتی پر از مهربانی ... از بازی هایی که با ما می کردی... مسابقه دو... هفت تیر بازی و هر سازی که ما می زدیم...

ولی پدر جان دیدی به من باختی؟ گفته بودی نوزاد حتما پسر خواهد بود... و من مصر که پدر جان دختره... سونوگرافی هم همین رو نشون داده... گفتی احتمالات رو در نظر بگیر... پسره.... اصلا بیا شرط ببندیم...

یادته سر چلوکباب شرط بستیم... حالا من برنده شده ام... دخترت به دنیا اومد... نگار خانم تشریف آوردند... سر ساعت ۹ صبح روز ۹ تیر ماه ۱۳۸۸

نوشته شده توسط آلما در 9:57 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نهم تیر 1388

روز بدی رو پشت سر گذاشتم... منظورم دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸... دیشبش انگشت کوچک پای چپم خورد به مبل و ... قرچ صدا کرد... محلش نذاشتم... صبح که بیدار شدم دیدم ورم کرده و کبود شده... درد داره شدید... با این حال سعی کردم پامو به زور توی کتونی کنم ... اوه خدایا حالا چطوری برم سر کار... آژانس گرفتم و رفتم شرکت... درد امونم نمی داد... کارهامو جمع کردم آوردم توی خونه انجام بدم... اومدم پامو بستم ...

زنگ زدم به برادرم... آخه قراره امروز بابا بشه... گفتم چه خبر؟ خانومش بود... گفت هیچی بابا نی نی جا خوش کرده نمیخواد بیاد بیرون... گفتم فهمیده دنیا چه خبره... بذار راحت باشه...

بنده خداها از صبح توی بیمارستان بودند... بهشون پذیرش نمیدادند... بیمارستانی که ۹ ماهه میره و میاد و پرونده داره و ... خلاصه از ۸ شب این دختر خانم ما میخواد بیاد به این دنیای پر از فتنه و تا حالا نیامده... رونما میخواد پدرسوخته...

درد دارم... نمیدونم این انگشت کوچیکه چی میگه این وسط....

اومدم آنلاین شدم... دوستی میگه شنیدی چی شد؟ نتیجه انتخابات رو تایید کردند... نفس توی سینه ام حبس میشه...

دیگه پام درد نمیکنه... درد جای دیگه است...

نوشته شده توسط آلما در 2:32 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سوم تیر 1388

یک شعر از برتولت برشت

 

اول به سراغ یهودی‌ها رفتند

من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .

پس از آن به لهستانی‌ها حمله بردند

من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .

آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آوردند

من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم

سپس نوبت به کمونیست‌ها رسید

کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم .

سرانجام به سراغ من آمدند

هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.

 

این روزها خیلی دلم میخواد بتونم مثل قبل یک پست شاد بنویسم...   اما نوشتنم نمیاد

چطور میتونم شاد باشم؟ چطور میتونم به خاطرات شادم فکر کنم؟ چطور میتونم لبخند بزنم؟

فقط میتونم امیدوار باشم ... امید به آزادی و عدالت... امید به صلح... امید به شادی

 

نوشته شده توسط آلما در 9:2 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388

شنبه صبح که خبر رو شنیدم باورم نشد... رفتم طبقه ۴ پیش دوستام... گفتم امیدوار باشید... همکارم گفت چیو امیدوار باشیم؟ تموم شده... یعنی چی؟

اینقدر حالمون بد بود که ساعت ۱۰ عسلی (دوست و همکارم) زنگ زد و گفت آلما حوصله ندارم بیا بریم بیرون... دیدیم هرکس رو که می بینیم از نتیجه راضی نیست... یعنی چی؟ پس کی رای داده؟ از غصه رفتیم توی کافی شاپ و نشستیم و گپ زدیم ولی دلمون خوش نبود...

موقع برگشتن سارا زنگ زد: آلما همکارم میدون فاطمیه میگه شلوغه... گفتم اینجا که خبری نیست... باورم نشد... ساعت ۲ بود که برگشتیم شرکت... حدود ساعت ۳ بود که آرمان زنگ زد گفت آلما از حوالی میدون ونک رد نشید... شلوغه... گفتم پس چه جوری بریم خونه؟ گفت نمیدونم شده پیک موتوری خبر کن سوار شو برو... خنده ام گرفت.... گفتم باشه میرم... رفتم بالا پیش عسلی و گفتم جریان اینطوریه بیا بریم... گفت صبر کن ساعت ۴.۳۰ خودم میرسونمت...

ساعت ۴.۳۰ دیگه نتونستیم از در شرکت بریم بیرون... نیروهای گارد ریخته بودن و مردم رو میزدن... اصلا براشون فرقی نمیکرد زن و مرد و پیر و جوون... حیرت کرده بودم... تا ساعت ۸.۳۰ توی شرکت با بچه هات موندیم و از بالکن طبقه ۴ به مهرورزیهای دولت مهرورز نگاه کردیم و فحش دادیم و عصبانی شدیم و...

ساعت ۸.۳۰ عسلی رفت بیرون که ماشینشو بیاره نزدیک... یهو دیدیم بچه ها دارن میرن طرف در شرکت... چی شده؟ عسلی غش کرده... یک گاردی عوضی بهش فحش خیلی بدی داده بود... اونی که شایسته مادر و خواهر و فک و فامیلشه... طفلک عسلی... به زور آوردیمش توی شرکت و یکی بدو بدو رفت از کلینیک کنار شرکت دکتر آورد...

خلاصه ساعت نزدیک ۹ بود که از شرکت اومدیم بیرون... با ماشین همکارم... ۱۰ متر از شرکت دور نشده بودیم که یک گاردی با یک سنگ کوبید به شیشه ماشین... همکارم بنده خدا داشت از ترس سکته می کرد... تا برسیم خونه موبایلها هم قطع شد...

روز یکشنبه و دوشنبه و سه شنبه هم همین طور... هر روز بکش بکش و هر روز بدتر از دیروز عزیزان ما رو می زنند و می کشند... به چه جرمی؟ به جرم حق خواهی...

الان هم جلوی دانشگاه خواجه نصیر شلوغه... همه میگن آلما بیا برو دیگه... باز مثل اون شب نمیتونی بری خونه... من دلم میخواد دست همه این جوونها رو ببوسم و بگم :

به امید روزی که عدالت رو توی ایران ببینید ... به قول بابا: ما بی شماریم....

نوشته شده توسط آلما در 16:4 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یازدهم خرداد 1388

از دو هفته مونده به تولدم میخواستم برم برای خودم ساعت بخرم... کادوی تولد ۳۶ سالگیم... هر روز که از شرکت پیاده می رفتم ونک، سر راه اول پشت ویترین ساعت فروشی مجتمع پایتخت مکث می کردم... بعد دو سه تا ساعت فروشیهای نزدیک میدون ونک ... ولی از هیچ ساعتی خوشم نمیامد...

مامان و بابا و سارا که متوجه شدن میخوام ساعت بخرم پیشنهاد دادند که برو ساعت رو بخر اصلا کادوی تولدت ... فقط برو انتخاب کن... ما برات میخریمش...

۱۹ اردیبهشت بود... صبح که با سارا می رفتیم سمت شرکت بهش گفتم نمی دونم چرا از هیچ ساعتی خوشم نمیاد... امروز میرم ساعت فروشیهای فاز ۱ (اکباتان) رو نگاه می کنم... سارا گفت آره بد نیست برو ببین شاید خوشت اومد...

عصر که رسیدم اکباتان دیدم حوصله ندارم... گفتم حالا که عجله ای نیست... میرم خونه یک روز دیگه میرم ساعت می بینم... رسیدم خونه... طبق معمول بابا با لبخند اومد جلو... گفتم چطوری آقای آلمایی... به به چه خوشگل شدی امروز؟ خندید ... نشستیم به چایی خوردن... بابا از روی صندلی مخصوصش بلند شد و از روی میز شکلات برداشت و با چاییش خورد... برخلاف همیشه که دعواش میکردم که شکلات نخوره اون روز چیزی بهش نگفتم... بعد تلفن زنگ زد... آیلار بود ... با بابا و مامان صحبت کرد... دیدم بابا داره دنبال چیزی میگرده... گفتم بابا چیزی میخواهید؟ گفت نفسم نمیاد... اسپری من رو بدید... مامان هول شد... اسپری بابا رو داد ... گفتم بابا میخواهید فشارتون رو بگیرم؟ فشارش رو گرفتم... اوه.... گفتم بابا بریم دکتر؟ گفت باشه بریم... زنگ بزن  فرهاد بیاد ... فرهاد یکی از دوستامونه... فرهاد به سرعت خودش رو رسوند تا من مانتو بپوشم و مدارک پزشکی بابا رو آماده کنم... بابا دراز کشیده بود عین همیشه... یک دستش زیر سرش ... آروم... گفتم بابا بریم؟ گفت صبر کن نمی تونم از جام بلند بشم... گفتم پس بذار اورژانس خبر کنم... بابا صدا زد: شهلا... بیا... مامان نشست کنارش ... دست مامان رو گرفت و بوسید... مامان زد زیر گریه... گفتم وا... مامان... چرا گریه میکنی؟ بابا که چیزیش نیست... الان اورژانس میاد... گریه نکن بابا ناراحت میشه... رفتم نشستم کنارش... گفتم بابا جون قلبت درد میکنه؟ گفت آره... گفتم بذار یه کمی ماساژ بدم... گفت یواش ... درد دارم... دستم رو گرفت و گفت: آلما جون من دارم میمیرم... گفتم وای نه بابا این حرفها چیه؟ الان اورژانس میاد...

صدا زدم: سارا یک بار دیگه زنگ بزن به اورژانس بگو سریع بیان... سارا مضطرب بود... خیلی... دوباره زنگ زد به اورژانس ... التماس که تو رو خدا زود بیایید...

توی همین فاصله دیگه بابا حرف نزد... فقط نگاهم می کرد... گفتم بابا جون الان اورژانس میاد... نگران نباش... باشه قربونت برم... به خاطر من نه... به خاطر مامان... بابا دستمو فشار داد... آهسته... لبخند زد و چشماشو بست... صداش زدم... موهاشو نوازش کردم... گفتم بابا جون... نترسی ها... الان اورژانس میاد...

دیگه یادم نیست... هوار کشیدم... التماسش کردم... قسمش دادم... به خاطر مامان... اورژانس... دکتر... آمبولانس... گریه های مامان... کز کردن سارا پشت مبل... بدو بدو... پشت در مراقبتهای ویژه بیمارستان... التماس به دکترها... نسبتت با بیمار چیه؟ دخترشی؟؟؟؟ تسلیت.... یعنی چی؟ مگه میشه؟ ... گریه های مامان... وای آیدا بیا... روزبه... به آیلار چی بگم؟ سارا خبر نداره....

باقی روزها بود و قاب عکس بابا و گل و دوستان و گریه و .....

الان ساعت بابا توی دستمه... من کادوی تولدمو از بابا گرفتم... هر روز ساعتشو به دستم می بندم و حس می کنم دستش روی دستمه...  چقدر عاشقتم بابا...

نوشته شده توسط آلما در 9:24 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388

برای پدر عزیزم

پَر پَر زنان ز روی گل و بوته می پرید

                                             پروانه سفید

شبنم ز جام سبزه و گلبرگ می چشید

                                            پروانه سفید

بر هرچه می نشست از آن زود می رمید

                                            پروانه سفید

کوتاه می گرفت دَمِ دید و بازدید

                                            پروانه سفید

افسوس بس نماند و شد از دیده ناپدید

                                            پروانه سفید

                                                                        (سیاوش کسرایی)

سخته از دست دادن پدری که بیشتر رفیق بود... و سخت تر از اون فکر کردن و صحبت کردن درمورد از دست دادنش...

از همه دوستانی که توی این مدت تنهامون نذاشتن و دلداریمون دادند ممنونم... خصوصا از آرمان عزیز که با حضور مداومش تسلی دل من و خانواده ام بود... دوستان گرامی ازتون ممنونم و دوستتون دارم...

نوشته شده توسط آلما در 8:5 |  لینک ثابت   • 

شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388

چند سال پیش که دانشجو بودم توی یک مدرسه ای بصورت نیمه وقت کار می کردم... یک مدرسه غیرانتفاعی پسرونه که مال یک زن و شوهر بسیار خسیس بود... آقای مدیر آقای مسنی بود که حافظه ضعیفی داشت... هر روز که آدمو میدید یک جوری نگاه می کرد که انگاری اصلا تاحالا ندیدت... به خاطر همین مسئله هم بود که وقتی مراسمی توی مدرسه برگزار میشد ایشون فقط یک متن رو حفظ کرده بود و سالهای سال بود که توی تمام مراسم همین حرفها رو تکرار می کرد و هر بار ما که متن رو حفظ شده بودیم سر مراسم باهاش تکرار می کردیم و می خندیدیم ...

دو سال پیش بود که با دوستم فریبا و دوستش نازنین ۲ روزه رفتیم شمال... من چند سال بود که دیگه توی مدرسه کار نمی کردم... موقع برگشتن اینقدر توی راه وایستاده بودیم و چای خورده بودیم و هله هوله خریده بودیم و کنار هر گل و بوته ای عکسهای مسخره انداخته بودیم قیافه هامون دیدنی بود... یعنی عین جنگلی ها... پشت مانتوهامون سبز شده بود بس که روی سبزه ها نشسته بودیم... دمپای شلوارهامون گلی و کفش ها که دیگه نگو... وقتی رسیدیم تهران فریبا گفت شما با این قیافه هاتون که نمیشه از ماشین من پیاده بشید تاکسی بگیرید.... بیایید بریم نزدیک خونه ما من دم آژانس پیاده تون می کنم سوار شید برید خونه...

از قضا آژانسی که فریبا می گفت درست دیوار به دیوار ساختمون مدرسه ای بود که من قبلا توش کار می کردم... سه تایی از ماشین پیاده شدیم... رفتیم دم دفتر آژانس در رو که باز کردیم چشمم افتاد به آقای مدیر ... نیشم تا بناگوش باز شد... گفتم:

- اااااا سلام آقای مدیر... حال شما چطوره؟ خانم مدیر خوبن؟ ... چه خبرا؟....

آقای مدیر بیچاره با دهن باز به من نگاه می کرد... پیرمرد بنده خدا داشت توی ذهنش می گشت که این جنگلی دیگه کیه داره با من چاق سلامتی میکنه... هی هم سعی داشت که من متوجه نشم که منو نشناخته... از اون طرف هم فریبا هی صدام میکرد که بدو ماشین ها منتظرند... خلاصه به زور منو کشوند بیرون و گفت: چه خبرته؟ مگه نمی بینی این پیرمرده اصلا نشناختت حالا هی باهاش چاق سلامتی کن... با این قیافه هایی که ما داریم حالا پدر و مادرامون هم ما رو نمی شناسن...

از اون طرف دیدم ۲ تا راننده به ما دادن که یکی از یکی بدقیافه تر و نزارتر... یکیشون یک پیرمرده بود که احتمال داشت هر لحظه بمیره یکیش هم یک پسره بود که اینقدر اعتیادش مشهود بود که دیگه سینه خیز راه می رفت... نازنین گفت: به جون جفتتون من همین الان میرم سر کوچه تاکسی میگیرم... اینا دیگه کین... حالا من باید با کدوم برم؟ به هیچ کدومشون نمیشه اعتماد کرد...

گفتم آخه نه اینکه من و تو خیلی تر و تمیزه قیافه هامون... قرار بود الویس پریسلی و جرج کلونی راننده مون بشن...

نوشته شده توسط آلما در 8:46 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388

اون کنسرت یانی که توی آمریکای جنوبی برگزار شد رو دیدید؟

پنج شنبه قبل ۲ جا مهمونی دعوت بودم... یکیش تولد یکی از دوستام بود ... یکی دیگه هم یکی از دوستام که چند ماهی ایران نبود برگشته و مهمونی داده بود... وقتی بهرام (همین دوستم که از کانادا برگشته) زنگ زد بهش گفتم من تولد دوستم دعوتم نمیتونم بیام... اینقدر قسم داد و التماس کرد که تو رو خدا بیا اصلا من خودم میام دنبالت... اصلا اول برو تولد بعد ساعت ۱۰ بیا اینجا و... گفتم ای بابا تولد تازه ساعت ۱۰ شروع میشه ... خلاصه...

اولش رفتم تولد دوستم ۱ ساعت نشستم و بعد رفتم مهمونی بعدی... ساعت ۱۰.۳۰ رسیدم ... بعد از سلام و علیک و خوش و بش با دوستان، بهرام گفت: آلما کنسرت یانی رو توی امریکای جنوبی دیدی؟ گفتم نه... گفت یک ویولونیست داره محشر میزنه... خلاصه کنسرت رو گذاشت که ما ببینیم ... من اولش که حواسم نبود و داشتم با بقیه بگو بخند می کردم و این و اونو اذیت می کردم... اون وسطا هم گوشه چشمی به کنسرت داشتم... تا اینکه تموم شد و بهرام اون لحظه نبود که خاموشش کنه دوباره رفت از اول کنسرت... این دفعه دیگه میخکوب کنسرت شدم... چقدر زیبا بود... از همه مهمتر ویولونیسته بود که عجیب زیبا می نواخت و......... از همه مهمتر خیلی خوشتیپ بود... گفتم:

- وای بچه ها عجب آقای برازنده ای... چقدر خوشتیپه... چه آقای موقری....

همه زدند زیر خنده... گفتم بهرام نمیشه این آقاهه رو از تلویزیون بکشیش بیرون... من عاشقش شدم... یکی از بچه ها گفت: اگه بلد بودیم که اون خانم خوشگله رو میکشیدیم بیرون...

خلاصه بدجوری عاشقش شدم... به بهرام گفتم خیلی بدجنسی... منو از مهمونی کشوندی اینجا نمیتونی خواهش مهمونتو برآورده کنی. بهرام گفت خوب اون کارو که نمیتونم انجام بدم ولی کنسرتو برات رایت می کنم....

اگه کنسرت رو پیدا کردید حتما ببینید... محشره

 

نوشته شده توسط آلما در 9:2 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388

مامان دوستم فریبا یک طوطی داره به اسم "الی"... یکی از بدصداترین طوطی هایی که توی عمرم دیدم... صدایی شبیه غارغار کلاغ که یه کمی عرعر خر هم توش قاطی باشه....

اولین بار که منو دید شروع کرد: شیرین... شیرین... شیرین...

شیرین اسم خدمتکار خونه بود که قدرت خدا خیلی هم زشت بود... گفتم ای طوطی احمق.... شیرین عمه ته... به فریبا گفتم من کجا شبیه شیرینم؟ این طوطی اصلا شعور نداره... فریبا گفت نه بابا این به من هم میگه شیرین به همه خانمها میگه شیرین... گفتم ای بابا دروغ نگو دیگه حالا داری از طوطی بی ادبتون دفاع می کنی؟؟؟ فریبا گفت نه به خدا... تازه ببین چقدر از تو خوشش اومده که سر و صدا نکرده... غریبه ها رو که میبینه سر و صدایی میکنه که نگو...

همون موقع دوستم مریم اومد.... علاوه بر سر و صدایی که "الی" کرد و بماند چقدر با صداش همه رو اذیت کرد برگشت به مریم هم گفت: شیرین... شیرین... تازه اونجا خیالم راحت شد که بابا این به همه میگه شیرین...

از اون به بعد هم هروقت میرم خونه فریبا اینا با استقبال "الی" روبه رو میشم: سلام شیرین... خوبی شیرین... الو شیرین... من هم توی دلم همش میگم زهر مار... مرده شور اون صدای بدترکیبتو ببره... همه میدونن که من چقدر از حیوون بدم میاد...

دو سال پیش فریبا اینا مهمونی بزرگی داشتند و من هم یه کمی زودتر رفته بودم اونجا که با فریبا آماده بشیم...

آقا رحمت الله کسیه که گاهی میاد خونه فریبا اینا رو تمیز میکنه... اون بنده خدا هم داشت مبلها رو جابه جا می کرد و صندلی میچید و از این جور کارها...

فریبا اینا به خاطر اینکه "الی" زیاد سر و صدا نکنه قفسشو که خیلی هم بزرگه و حدود ۱.۵ متره برده بودن گذاشته بودن توی راهرویی که اتاق خوابها اونجاست.... "الی" عادت داره از قفس میاد بیرون و روی قفس برای خودش تاتی میکنه ولی پرهاشو چیدن نمیتونه پرواز کنه...

رحمت الله دو تا میز شیشه ای رو گذاشته بود روی هم و اومد طرف اتاق فریبا ... اصلا متوجه "الی" نشد تازه داشت میگفت: فریبا خانم این میزها رو کجا بذارم که یهو "الی" یکی از اون غارهای معروفش کشید... یعنی باورتون نمیشه صدایی از خودش درآورد که من به وضوح دیدم که رنگ رحمت الله از بالا شروع کرد سفید شدن.... در عرض ۲ ثانیه رنگ به صورت رحمت الله نموند... خشکش زده بود... تا ۵ دقیقه نمیتونست حرکت کنه... حالا خدا رو شکر که میزها رو توی دستش نگه داشته بود... این وسط مگه من میتونستم جلوی خنده خودم رو بگیرم... مامان فریبا که از بس خندیده بود بنفش شده بود... فقط فریبا دوید رفت از توی آشپزخونه یک لیوان آب آورد داد دست رحمت الله....

تا آخر جشن رحمت الله از ۱۰ متری قفس "الی" رد نشد....

نوشته شده توسط آلما در 15:29 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388

خوب حالا که مشکل من اینجا حل شد دوباره میخوام اینجا بنویسم

خوب اینجا راحتترم ... از اونهایی که اذیتشون کردم و ادرس وبلاگمو توی لیستشون عوض کردن معذرت میخوام... اون رو هم نگه داریم این آدرس رو هم توی لینکاتون بذارید باشه؟

دلم نیومد این پستمو اینجا نیارم....

نوشته شده توسط آلما در 15:15 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me!