تبليغاتX
باور کن رفتنم را

شنبه بیست و سوم آبان 1388

پنجشنبه صبح یادم افتادم که ماشینم بنزین نداره... سارا هم داشت وسایل جمع میکرد که بره استخر... بهش گفتم بیا با هم بریم بنزین بزنم بعد تو رو میرسونم استخر...

شنیده بودم که شهرک آپادانا دوتا جایگاه بنزین گذاشته ولی نمیدونستم کجای شهرک... وقتی رسیدیم دم شهرک سارا گفت به نظرم باید بری سمت چپ... گفتم ما که نمیدونیم کجای شهرکه پس بذار از اولش بریم فوقش دور میزنم دیگه... رسیدیم انتهای شهرک به سارا گفتم میخوای سئوال کنیم؟ سارا گفت باشه... از اون آقاهه سئوال می کنیم... شیشه رو داد پایین ... رسیدیم به آقاهه سارا سرشو برد بیرون و پرسید آقا پمپ بنزین کجاست؟ منم اصلا به خودم زحمت ندادم که ماشین رو نگه دارم همینطوری پام رو گذاشته بودم روی گاز و می رفتم که شنیدم آقاهه با تمام قوا داد زد:

- مستقیم برییییییییییید....

نوشته شده توسط آلما در 8:56 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوازدهم آبان 1388

عاشق فصل پاییزم... روزهای ابری و بارونی... برگهای رنگارنگ...

عاشق این روزها هستم... نیمه شب که از خواب بیدار میشم حتما میرم کنار و پنجره و اگه بارون بباره ساعتها تماشا می کنم... (البته صبح هم خواب آلود میام سرکار)

این روزها همش دلم میخواد یک سفر برم بندر انزلی... نمیدونم چرا... همش دلم میخواد برم اونجا و توی یک مسافرخونه عین اونی که توی فیلم "ماهی ها هم عاشق می شوند" بمونم... عصرها برم اسکله قدم بزنم ... بارون بیاد و من تماشا کنم و لذت ببرم... برم توی اون قهوه خونه های کنار دریا چایی بخورم و کتاب بخونم... هوا مه آلود بشه و ....

اصلا دلم میخواد برم توی یک ده معلم بشم...

 

نوشته شده توسط آلما در 11:23 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پنجم آبان 1388

بعد از اون همه لباسی که از ترکیه برای خودم آوردم و هنوز نپوشیدم دیروز عین ندید بدیدها رفتم و دوباره کلی برای خودم خرید کردم.... نشونه افسردگیه؟؟؟؟
نوشته شده توسط آلما در 10:15 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388

من فقط میخوام بدونم وقتی کسی بلد نیست صحبت کنه چرا اصرار داره لفظ قلم حرف بزنه؟

دو سه شب پیش خواب بودم و داشتم خواب هفت تا پادشاه رو میدیم (البته پسران پادشاه رو) که با صدای زنگ موبایل مجبور شدم باهاشون خداحافظی کنم... صفحه گوشی رو که نگاه کردم دیدم بله امیر... یکی از دوستان که مثلا استاد یکی از این کلاسهای روانشناسیه پشت خطه... جواب دادم...

امیر: سلام خانم آلمایی... احوال شما چطوره... خوبید...

منم که خواب خواب: ا... سلام امیر ... چطوری خوبی؟ (این مثلا استاد حدود ۳۰ سالشه و توی جمع دوستانه ما حضور داشت و من همیشه خدا سر به سرش میذاشتم - حالا داشت برای من لفظ قلم صحبت می کرد)

امیر: مرسی ... لطف دارید شما... خانم آلمایی عزیز... خاطرتون باشه یکی از خواهراتون توی فلان کشور زندگی می کردند... و خاطرتون باشه شرکت پیمانکاری داشتند....

من وقتی که از با زنگ تلفن از خواب بیدار میشم و خوابالودم اصلا نمیفهمم چی میگم یا طرف چی داره میگه ولی این یکی دیگه خیلی خنده دار بود... خاطر من باشه که خواهرم فلان کشوره یا خاطر تو باشه؟؟... خاک تو سر اونهایی که میان سر کلاس تو میشنن...

نیشم باز شده بود... گفتم خوب؟ آره خاطرم هست که خواهرم کجاست ولی خاطرم نیست که شرکت پیمانکاری داشته باشن... اونها از طرف فلان شرکت اونجا هستند... حالا چی شده؟

امیر: دوتا از دوستهای من خیلی دوست دارند برن خارج کار کنند.... میخواستم بدونم میشه خواهر شما برای اونها کاری انجام بدن؟

من: خوب حالا تحصیلات این دوستان شما چی هست؟

امیر: چیزه... تحصیلات خاصی ندارن... یکیشون جوشکاره... اون یکی هم برقکاره....

من: خوب ببین توی گوگل سرچ کن (اسم شرکت مورد نظر) بعد آدرسش رو در بیار... برن اونجا فرم پر کنند اگه لازم باشه خودشون می فرستند...

بعد هم با بدجنسی تمام اسم شرکت رو براش هجی کردم.... بعد از خداحافظی پیش خودم گفتم: خاطرم باشه که اینو توی وبلاگم بنویسم....

 

 

نوشته شده توسط آلما در 13:52 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم مهر 1388

یکی از دوستام توی میگون ویلا داره که ما گاهی اوقات آخر هفته ها میریم اونجا ... جای بسیار بسیار قشنگیه...

۵شنبه با دو تا از دوستام داشتیم میرفتیم میگون ... دوستمون که صاحب ویلاست هم توی ویلا منتظر ما بود. تازه ۷-۸ کیلومتر از جاده لشکرک دور شده بودیم که یهو مریم گفت: ااااااا ماشین گاز نمیخوره.... ماشین رو کشید کنار و دیدیم بله.... ماشین دیگه استارت نخورد و روشن نشد... خلاصه مریم زنگ زد به تعمیرکاری که تهران ماشینش رو درست میکنه و اون هم از پشت تلفن هی راهنمایی کرد و آخرش کاشف به عمل اومد که پمپ بنزین ماشین سوخته... تعمیرکاره هم لطف کرد زنگ زد از فشم یک تعمیرکار بیاد که ماشین رو درست کنه... ما سه تا هم خوشحال و خندان انگار نه انگار که ماشین خراب شده نشستیم تا تعمیرکاره برسه... تازه تصمیم گرفته بودیم که بلالهایی که توی راه خریدیم رو یه جوری کباب کنیم که تعمیرکارها رسیدند... چون همراه خودشون پمپ نیاورده بودند باید ماشین رو بکسل می کردند... ما سه تا هم نشستیم توی ماشین مریم و خلاصه... هرکسی از کنار ماشین ما رد میشد میدید که سه تا خانم که دارند از خنده ریسه میرند به یک ماشین تعمیرگاه بکسل شدند و از خوشحالی دارند پس میفتند.... به مریم گفتم تحویل بگیر... این همه دوست داشتی ماشین شاستی بلند (درست نوشتم؟) داشته باشی؟ حالا این هم سر ماشینت که رو به هواست...

توی تعمیرگاه بهمون گفتند که ۴۵ دقیقه طول میکشه تا ماشین درست بشه... خوب حالا ما باید چیکار می کردیم؟ یه کمی که پیاده رفتیم دیدیم یک رستوران همون اطراف هست تصمیم گرفتیم بریم چایی بخوریم... چشمتون روز بد نبینه ... کثیف ترین جایی که توش چایی خوردید کجا بوده؟ احتمالا ۱۰۰ برابر کثیف تر... وای انگاری مجبور بودیم... چایی که آوردند من گفتم من نمیخورم... این خیلی کثیفه... دوستم گفت به خاطر گارسونه بخور ببین چقدر شیکه... اون یکی دوستم گفت چایی که چیزی نیست... صبر کنید... بعد گارسونه رو صدا زد و گفت یک پرس سوسیس تخم مرغ برامون بیار... ولی باور کنید خوشمزه ترین سوسیس تخم مرغ عمرمون رو همونجا خوردیم و کلی خندیدیم بعد هم تصمیم گرفتیم عروسی مریم با حمزه رو همونجا برگزار کنیم (این آقای حمزه دو تا الاغ داره و بارکشی میکنه توی میگون... ویلای دوستمون بالای کوهه که ماشین نمیتونه بره اونجا درنتیجه هر موقع بار داشته باشیم زنگ میزنیم به موبایل حمزه که بیاد بارها رو ببره بالا... چون حمزه خیلی آقای مهربونیه قرار شده مریم رو بدیم به حمزه تا عاقبت به خیر بشن... ماشین عروسیشون هم قراره همون دوتا الاغ باشن که ما گل بزنیم بهشون)

حالا هرکی میخواد عروسی بگیره و جا نداره بگه من میبرمش اونجا معرفیش میکنم....

نوشته شده توسط آلما در 14:46 |  لینک ثابت   • 

شنبه هجدهم مهر 1388

توی همه عمرم این همه آدم عجیب و غریب ندیده بودم که دیروز دیدم.

از اول صبح شروع شد... آدمهای عجیب رو میگم... قرار بود با دوستی برم درکه... قرارمون انقلاب بود سر جمال زده همونجا که اتوبوسهای تجریش هست... سوار تاکسی شدم ... راننده یک آقای سبیل از بناگوش در رفته کچل بود... تیپ کاملا عین جاهلهای دوران شعبون بی مخ... ۵ تا انگشتر دستش بود که نگینهای هرکدومش اندازه گردو... در رنگهای مختلف... قرمز و سیاه و قهوه ای و آبی و سفید... دور هر مچ دستش تسبیح... رادیو هم روشن بود و با هر لطیفه ای که توی برنامه (لابد صبح جمعه با شما) می گفتند قاه قاه می خندید....

وقتی رسیدیم درکه باورم نمیشد... بابا به خدا من خودم یک زمانی کوه می رفتم... کجا این همه آدم اجق وجق بود؟ هرکی یک قلیون دستش بود و توی راه میکشید.... بابا مگه نیومدید از هوا لذت ببرید؟ اینقدر هم مدل موی عجیب دیدم که باورم نمیشد.... این دم موها تازه مد شده؟ یک پسره بود که از فرق سرش تا پشت موهاش روی هوا بود... بغلها رو به پایین و توی چشم... یک دم موی سه شاخه ... مال بعضی ها هم دم موشون فر شده بود... اصلا باورم نمیشد...

بعد که جایی پیدا کردیم و نشستیم اصلا نمیشد به دور و بریها نگاه کرد... رو به روییها هم که دعواشون شد و مادر و خواهر و دختر عمه و دختر دایی و خاله و همه کس و کار همدیگه رو آوردن جلوی چشمشون و .... با هم فامیل شدن....

قسمت قشنگ ماجرا برگشتن بود که بارون اومد و کلی حال کردم...

 

یک روز رفتیم تفریح سالم مثلا...

نوشته شده توسط آلما در 7:43 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پانزدهم مهر 1388

که چی بشه؟

این که هر روز صبح از خواب بیدار میشی و آماده میشی میای سر کار؟

این که هر روز باید همون آدمهای اخمو و بد اخلاق رو ببینی و سلام و احوالپرسی کنی...

این که هر روز آدمها به مشکلاتشون فکر می کنند... نگران این هستند که فردا چی میشه و همین امروز رو هم از دست میدن...

این که اصلا هیچ تفریحی نداری و وقتی از کار برمی گردی از ساعت ۷ چرت میزنی تا ساعت بشه ۹ و تو روت بشه که بگی خوابم میاد و بری بخوابی....

واقعا زندگی اینه؟؟؟؟

نوشته شده توسط آلما در 8:42 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هشتم مهر 1388

روز دوم تصمیم گرفتیم بریم شهر رو بگردیم... هتلی که توش اقامت داشتم ۳ کیلومتر با شهر فاصله داشت و روی بلندی قرار داشت که تمام شهر و دریا زیر پامون بود... پیاده به سمت شهر حرکت کردیم... راه جنگلی و بسیار زیبا بود... البته زکیه (سگ هتل) تا وسط راه ما رو همراهی می کرد تا اینکه سیامک دعواش کرد و اون هم با ناراحتی سرش رو انداخت پایین و برگشت...

آماسرا شهر بسیار کوچیک ولی قشنگیه... تقریبا ۲ -۳ تا خیابون داره ... بیشتر مردم یا ماهیگیر هستند یا توی معدن ذغال سنگ کار می کنند. اول شهر توی یک خیابون فرعی تعداد زیادی دست فروش بود... یعنی اون روز جمعه بازار بود و من هم که عاشق دستفروش ها... خوب ولی جلوی دوستم خودم رو کنترل کردم که به قول پسر عمه ام نخوام هی پول بریزم توی صورت دستفروش ها... یک کمی توی شهر قدم زدیم و رفتیم بانک تا من بتونم پول change کنم. یک خیابون دیگه بود که پر از مغازه هایی بود که صنایع دستی شهر آماسرا رو می فروختند... بیشتر وسایل چوبی و وسایلی که با گوشماهی و صدف و این چیزها درست کرده بودند و بسیار بسیار زیبا... من محو گردنبندهایی شده بودم که با گوشماهی و صدف درست شده بود... ولی باور کنید اون روز اصلا خرید نکردم.

آماسرا دو قسمت داره... آماسرای قدیم و آماسرای جدید... این دو بخش توسط یک پل سنگی خیلی قدیمی از هم جدا میشه... آماسرای قدیمی درواقع مرتفع ترین بخش شهر به حساب میاد و بسیار بسیار زیباست... از پل سنگی عبور کردیم و سربالایی رو رفتیم بالا... درست تا انتها ... نیمکتهایی گذاشته بودند که نشستیم برای استراحت و لذت بردن از طبیعت ... درست دریا و کل شهر زیر پاتون قرار داره... یک جزیره کوچک هم بود به اسم جزیره خرگوش که می گفتند به خاطر این اسمش جزیره خرگوشه که توش خرگوش زیاده... ما که ندیدیم چون نمیشد رفت...

بعد از مدتی برگشتیم پایین و برای ناهار رفتیم ... کباب ترکی و پیده... باز هم توی محوطه باز جلوی مغازه میز و صندلی چیده بودند و من باز نگران سگ و گربه هایی که اونجا پرسه می زدند... ولی خوب به خیر گذشت.... البته یک سگ خیلی خیلی بانمک اونجا بود با موهای فرفری که به صدای بوق ماشین ها حساس بود و تا یک ماشین بوق میزد سگه میدوید وسط خیابون و پارس می کرد...

باز هم کمی گشت و برگشتیم هتل و نشستیم روی تراس هتل و چای و غیبت و آجیل.... (میدونید که این بخش ماجرا از همه بیشتر خوش میگذره منظورم غیبته)

روز سوم هم قرار بود تنها برم شهر و اگر خریدی چیزی دارم خودم انجام بدم چون دوستم اون روز توی هتل سرش شلوغ بود به خاطر عید فطر (البته یکشنبه عید فطر بود)

روز سوم از ساعت ۱۰ صبح رفتم آماسرا و خرید کردم (جاتون خالی) که چون شنبه بود اون جمعه بازار تعطیل بود یعنی من دستفروشی ندیدم و کلی خودم رو سرزنش کردم که چرا دیروز خرید نکردم... بعدش هم برای ناهار دوباره رفتم اون رستوران ماهی ... گارسون ها هم تا من رو دیدند پرسیدند: where is siyamak? من هم براشون توضیح دادم که امروز سرش شلوغه و من تنها هستم اونها هم من رو راهنمایی کردند به بخش مدرن رستوران و اونجا با خنده ازشون سئوال کردم که اینجا دیگه گربه نداره؟ اونها هم توضیح دادند که نه گربه ها فقط شبها میان... (مرده شور گربه ها رو ببرن) بعد نشستم و سفارش دادم... خیلی جالبه که هر گارسون مخصوص یک میزه... گارسونی که سر میز من اومد خودش رو معرفی کرد به اسم تیوفان... اولش متوجه نشدم... گفتم معنی اسمت چیه؟ گفت Storm گفتم آها توفان  ... خلاصه ۲ ساعتی اونجا نشستم و از منظره (دریا) لذت بردم و این بار متوجه شدم که چی خوردم...

بعد از ظهر هم برگشتم هتل و استراحت کردم تا ساعت 7 که قرار بود توی هتل به مناسبت عید فطر مهمونی باشه. داشتم آماده میشدم که سیامک زنگ زد که زودتر بیا پایین چون مهمونی داره شروع میشه... یک خواننده از آنکارا آورده بودند که بعدا متوجه شدم نابینا است... خلاصه مهمونی خوبی بود شام و موزیک ... البته من زیاد موزیکش رو دوست نداشتم... بعدش هم یک کمی لب استخر نشستیم به چای خوردن و صحبت که بارون شدیدی اومد و باز هم لذت از بارون ... دیگه ساعت 2 بود که رفتم خوابیدم...

صبح روز چهارم هم ساعت 10.30 از بارتین بلیط داشتم به سمت آنکارا.... دوستم لطف کرد و من رو تا بارتین رسوند و یک گشتی هم توی شهر بارتین زدیم که بسیار قشنگ بود و هوای بارونی زیباترش هم کرده بود و بعد سوار اتوبوسهایی که قبلا تعریفش رو کردم شدم و خداحافظی و حرکت به سمت آنکارا...

درست 4 ساعت بعد آنکارا بودم. باید سوار اتوبوسهایی میشدم که به سمت فرودگاه می رفتند. وقتی خواستم سوار بشم پسر جوونی که چمدونم رو تحویل گرفت از من پرسید که از کجا میام؟ گفتم ایران... گفت آها ایران... من ایرانی بلدم...گفتم چی بلدی... گفت گمشو گمشو.... گفتم میدونی این معنی خوبی نداره؟؟؟ پسره چشماش داشت در میامد گفت نه... یک ایرانی این رو به من یاد داد... براش معنی کردم و بدبخت تا آخر هی از من معذرت خواهی می کرد و تعظیم و ...

بعد هم فرودگاه بود و تحویل چمدون و کارت پرواز و گشت توی فری شاپ و خرج کردن باقی مانده دلارها و پرواز به سمت ایران....

 

نوشته شده توسط آلما در 14:38 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم مهر 1388

قبل از اینکه ادامه سفر رو بنویسم چند تا نکته:

۱- توی فرودگاه امام موقعی که داشتم چک پاسپورت میکردم مسئول بخش هی نگاه به عکس من کرد و نگاه به خودم... گفت: شما خانم؟؟؟ گفتم آلما آلمایی... گفت چند سالتونه؟ گفتم ۳۶ سال... نمیاد نه؟  طرف خنده اش گرفت بعد پرسید آخرین بار کی از کشور خارج شدید؟ گفتم ۲۱ اسفند ۱۳۸۷ گفت اوه چه تاریخ دقیق یادتونه... گفتم خوب دیگه چون خیلی باهوشم.... پاسپورتم رو داد و با خنده گفت بفرمایید.... (اولش عین برج زهر مار بود)

۲- شب اول تا صبح کلید اتاق پشت در مونده بود یعنی بیرون در.... از شب تا صبح داشتم فکر می کردم که اینها چرا به من کلید ندادند؟ صبح زنگ زدم به سیامک که اگه بیداره خرت و پرتهایی که از ایران براش برده بودم رو ببرم پایین... بهم گفت نمیخواد بیاری خودم میام ازت میگیرم فقط بگو ببینم شماره اتاقت چنده؟ (مسئول اتاقها یک آقای خیلی با نمک بود به اسم آتیلا) گفتم نمیدونم بذار برم نگاه کنم... گفت یعنی چی نمیدونم؟ ته جاکلیدی شماره اتاق رو نوشته... گفتم بابا اصلا به من کلید ندادند صبر کن بعد گفتم ای وای کلید پشت در اتاقه.... یعنی فکرشو بکنید....

۳- موقعی که رسیدم و داشتیم توی لابی چای می خوردیم یکی اومد از پشت سرم گفت HI از اونجایی که ما توی دوستامون هر وقت که میخواهیم کسی چیزی متوجه نشه ترکی صحبت می کنیم یهو برگشتم به سیامک گفتم: بو کیم دی؟ (یعنی این کیه) فکر کنید توی ترکیه زدم کانال دو... اینقدر خندیدیم بعد دوستم گفت لطفا ۴ روز فراموش کن که ترکی بلدی... عجب سوتی عظیمی دادم.... (آقاهه سرآشپز هتل بود)

....

بعد از ظهر روز اول وقتی از ساحل برگشتیم دیگه رفتم برای استراحت... تا عصر که قرار شد بریم  رستوران ماهی توی شهر آماسرا. دوستم برام تعریف کرد که این رستوران از معروف ترین رستوران های ماهی ترکیه است که بعضیها حتی شب های شنبه از استامبول ۵ ساعت و نیم راه رو طی می کنند که شام بیان توی این رستوران ماهی بخورن...

وقتی رسیدیم رستوران از اونجایی که همه شون سیامک رو خیلی خوب می شناختند و می خواستند لطف کنند ما رو راهنمایی کردند به قسمت ساحلی رستوران... این رستوران سه بخش بود... یک سالن مدرن... یک سالن سنتی... یک بخش هم پله میخورد می رفت به سمت ساحل که یک دیوار کوتاه درست کرده بودند که آب به میزها پاشیده نشه... ۲ - ۳ تا هم میز شناور روی قایق گذاشته بودند که اگر کسی میخواست میرفت اونجا غذاشو میخورد...

از اولش پرسیدم که اگه اینجا گربه داره من نمیام پایین ترجیح میدم بالا بشینم... دوستم هم گفت نه دیگه اینجا گربه نداره... ولی چشمتون روز بد نبینه... حدود ۷-۸ تا گربه مدام میامدن سر میز ما و من مدام جیغ کشیدم... فکر نمیکنم هیچ گربه ای توی عمرش اینقدر کتک خورده باشه که سیامک گربه ها رو میزد... آخرش یکی از گارسونها اومد و گفت به دوستتون خوش می گذره؟ (من هم که مثلا ترکی بلد نبودم) سیامک گفت از گربه ها ناراحته... گفت تقصیر ما نیست اینجا مردم به گربه ها غذا میدن اونها هم میان... تا دلتون بخواد روی صورت گربه ها آب پاشیدیم که نیان ولی مگه از رو میرفتند؟ آخرش گفتم بابا مرسی که میخوای من از طبیعت لذت ببرم ولی من دارم از ترس میمیرم... بالاخره رفتیم بالا و توی سالن سنتیش نشستیم...

اونجا یک سالاد خیلی معروف داره به اسم سالاد آماسرا.... حدود ۲۵ نوع سبزی توشه و بسیار خوشمزه است... بعد از اتمام غذا هم دو مدل دسر برامون آوردن به قول خودشون گیفت (هدیه) غذا بود... یک جورش ماستی بود که روش عسل ریخته بودند و پودر گردو روش پاشیده بودند... دومی هم کدو حلوایی که توی کره سرخ کرده بودند و روش شیره انگور ریخته بودند و باز هم پودر گردو و فندق...

بعد از شام هم رفتیم روی اسکله قدم زدیم و یک جایی درست بالای بالای اسکله نشستیم... که با اجازه تون بنده زمین خوردم و نزدیک بود بیفتم توی دریا و همه رو راحت کنم که نشد... با دست زخمی و پای مجروح برگشتم هتل و لالا....

از اینجا میتونید رستوران رو ببنید.

 

ادامه دارد....

نوشته شده توسط آلما در 12:47 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سی و یکم شهریور 1388

خیلی وقت بود قصد داشتم دیدن دوستی برم که خیلی هم دوستش دارم.

۴شنبه ساعت ۵ بعداز ظهر پرواز داشتم به سمت آنکارا. از اونجا باید تا شهر مقصدم رو با اتوبوس طی می کردم. شهر AMASRA واقع در شمال ترکیه... ساحل دریای سیاه و مرز آبی ترکیه و اوکراین.

ساعت ۶.۳۰ به وقت آنکارا توی فرودگاه آنکارا بودم. بعد از چک پاسپورت و تحویل چمدون همونطور که دوستم گفته بود سوار اتوبوسهایی شدم که بیرون فرودگاه به سمت ترمینال یا به قول خودشون آشتی (که مخفف ترمینال آنکارا میشه) میره شدم. با پرداخت مبلغ ۱۰ لیر به ترمینال رسیدم. بماند که چقدر اتوبوس تمیز بود و صندلیهاش از صندلیهای هواپیمای ایران ایر خیلی راحتتر بود. بعد از درست ۴۵ دقیقه رسیدم ترمینال. دوستم کاملا برام توضیح داده بود که چیکار کنم ... همونطور که برگه پرینت شده ایمیل سیامک (دوستم) توی دستهام بود از پله های ترمینال رفتم بالا به سمت همون شرکتی که قرار بود برام بلیط رزرو کنند. برای ۲ ساعت جدا برام بلیط رزرو کرده بود. یکی ۹ شب که اگر به موقع رسیدم سوار اتوبوس ۹ شب بشم.. احتمال داده بودیم که ممکنه پرواز تاخیر داشته باشه و برای حرکت بعدی که میشد ۱۲ شب از شرکت دیگه ای برام بلیط رزرو کرده بود. 

شرکت اولی... بعد از سلام علیک... طرف گفت که اصلا برای امشب ماشین حرکت نمیکنه.... اوه... راهنماییم کرد که برم باجه شماره ۱ اون یکی شرکت که برای شهر بارتین  ‌BARTIN که نزدیک شهر آماسراست بلیط تهیه کنم... چون این فصل از سال برای آماسرا ماشین مستقیم وجود نداره...

رفتم و سلام علیک کردم هیچی انگلیسی نمی دونستند... شروع کردم به ترکی صحبت کردن گفت از کجا میایی گفتم از ایران... گفت برای بارتین ساعت ۸.۳۰ هم بلیط داره میتونه اون بلیط رو کنسل کنه و برای ساعت نزدیکتر بلیط صادر کنه... ... گفت نیم ساعت دیگه ماشین حرکت میکنه... من هم از خدا خواسته... پرسید اسمت چیه؟ گفتم آلما... رفت انتهای باجه و دستش رو کرد توی یک کیسه  و یک مشت سیب قد گردوی کوچولو آورد... رنگ عناب... ترش ... ریخت کف دستم... بعد گفت: از ایران برامون چی آوردی؟ منم دستم رو کردم توی کیفم و میوه هایی رو که توی هواپیما داده بودند دادم بهش.... گفت بیا تو بشین... تا موقع حرکتت بشه یک چایی بخور...

ترکیه ای ها خیلی مهمون نواز و مهربون هستند...  من هم نشستم باهاشون چایی خوردم تا موقعی که سوار اتوبوس شدم اینها هی سوال کردند مملکت شما خوبه یا بد؟ پرزیدنت رو دوست دارید یا نه؟ خلاصه...

اتوبوس نگو ماه... اینترنت داشت... پذیرایی... یک دختر خوشگل و جوون اومد پرسید نوشابه چی میل دارید؟ بعد چایی و نسکافه با انوع بیسکوئیت و کیک.... یک جایی هم وسط راه ایستاد به مدت ۲۰ دقیقه... یک فروشگاه بزرگ بود که هم لباس و کفش داشت هم خوراکی و مواد غذایی و چایی و ....

ساعت ۱۲.۳۰ شب رسیدم بارتین... دوستم اومده بود دنبالم... جاده عین جاده شمال بهشت... مه آلود و بارونی... ۲۰ کیلومتر توی جنگل رفتیم تا رسیدیم به هتل... این دوست من اونجا مدیر هتله... چمدونم رو  تحویل دادم که ببرند توی اتاقم و خودم با سیامک نشستیم به چای خوردن و صحبت کردن ... دیگه دیدم چشمام دارن بسته میشن که رضایت دادم برم بخوابم.

اینقدر اونجا اکسیژن هوا زیاد بود که من ساعت ۳ صبح خوابیدم ساعت ۵.۳۰ بیدار شدم. دوش گرفتم و آماده شدم رفتم پایین. بعد از صبحانه با دوستم یک کمی اطراف رو گشتم ....

خیلی جالبه  که اصلا نمیتونید وضعیت هوا رو پیش بینی کنید. صبح مه آلود بود و هوا گرفته... پیش خودم گفتم هیچی دیگه امروز هیچ جا نمیتونم برم... ساعت ۹ صبح آفتابی شد که باورتون نمیشه... هتل یک سگ داشت که نمیدونم چرا از کنار من جم نمیخورد... منم دقیقه ای یک بار جیغ می کشیدم و در میرفتم... اسم سگه میدونید چی بود؟؟ زکیه....

ساعت ۹ صبح رفتیم به سمت ساحل .... واقعا دریایی به زیبایی دریای سیاه وجودنداره... گوشماهی ها همه سرمه ای و آبی... کفشها رو در آوردیم و توی ساحل قدم زدیم... متاسفانه اونجا هم سگ داشت و هم گربه... البته سگها بسیار بی آزار که حتی از گربه ها هم می ترسیدند...

کنار ساحل هم پر از هتل و جهانگرد بود که البته حتی یک ایرانی هم وجودنداشت... دوستم می گفت ایرانی ها ترجیح میدن جای شلوغ برن... به خاطر همین میرن جنوب ترکیه به سمت آنتالیا و...

پشت میز توی ساحل نشسته بودیم که ۲ تا فرانسوی اومدن و میز کناری ما نشستند... بعد از نیم ساعت دیدیم آقاهه اومد سمت ما پرسید که آیا بلدیم انگلیسی صحبتت کنیم؟ بعد برامون توضیح داد که خانمش بارداره و دخترشون ۱ ماه دیگه به دنیا میاد... یک جعبه کوچولو به ما نشون داد که چند تا عکس از خودشو خانمش گذاشته بود گفت که یک نامه نوشته که اگر ما میتونیم به زبانی که بلدیم اون رو ترجمه کنیم و بنویسیم ... توی نامه خطاب به کسی که اون جعبه رو پیدا می کرد نوشته بود که دختر ما مثلا ۱ ماه دیگه به دنیا میاد و شما که این جعبه رو پیدا کردید این آدرس ایمیل منه که اگر به من ایمیل بزنید دختر ما ۱۶ سال دیگه یعنی سال ۲۰۱۵ میاد و این رو از شما میگیره...

به سیامک گفتم ببین چقدر برای بچه دار شدن ذوق و شوق دارن... حالا توی ایران هرکی باردار میشه همش دلهره داره که وای چی میشه... چه جوری میشه از شر این بچه خلاص شد... به آقاهه گفتم که کارتون خیلی قشنگه...  

سیامک نامه روبه زبان ترکیه ا ی نوشت و من هم به زبان فارسی... باورتون نمیشه تمام ۳-۴ ساعتی که این زوج نشسته بودند مشغول این کاربودند پشت تمام عکسها رو نوشتند... نامه رو به چند زبان ترجمه کردند... بعد هم جعبه رو بستند و گذاشتند توی یک کیسه نایلونی و درش رو محکم بستند و بلند شدند از ما تشکر کردند و رفتند...

بعدت از ۲ ساعت که داشتیم برمی گشتیم هتل اونها رودیدیم که داشتند بر می گشتند.... به ما گفتند که جعبه رو بردند وسط آب و انداختند توی آب....

ادامه دارد...

(فکرکردید فقط خودتون بلدید  پست های ادامه دار بنویسید؟؟؟)

نوشته شده توسط آلما در 21:8 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me!